«کبری امین سعیدی» ملقب به «شهرزاد» در تهران زاده شد و رقصندگی را از نوجوانی در کافههای خیابان لالهزار آغاز کرد.
او از معدود زنانی است که اولین تجربه بازیگریاش را با نقشآفرینی در فیلمهای دسته اولی آن دوران مثل «قیصر» شروع کرد. بعد از آن شهرزاد به چهره شناختهتری تبدیل شد و با کارگردانان معروفی چون مسعود کیمیایی و علی حاتمی همکاری کرد و در فیلمهای مختلفی مثل «داش آکل»، «طوقی»، «پنجره»، «رقاصه شهر» و … بازی کرد که در اغلب آنها نقش یک رقاصه را داشت. او از رقصیدن در کاباره به بازیگری در تئاتر و سینما رسید و از بازیگری به کارگردانی و فیلمسازی دست یافت و سرانجام عطش تمام نشدنیاش را با نوشتن رمان، داستان کوتاه و شعر سیراب نمود.
مستند «شهرزاد»، ساخته مهران زینتبخش تنها اثر قابل دسترسی است که کبری امین سعیدی را به صورت کاملا شفاف به مخاطبین معرفی میکند.
مستندی مصاحبهمحور که دیالوگهایش بیشتر از آنکه معرف چهره هنرمند باشد، از درونیات او خبر میدهد و گوشههای تاریک و روشن زندگی این هنرمند را که از دید بسیاری از منتقدان قبل و بعد از انقلاب پنهان مانده، آشکار میسازد.
فیلمسازی برای ممنوعهها
مهران زینتبخش که تمام عمر هنری خود را صرف ساختن فیلم برای ممنوعشدهها میکند و چشمداشتی هم به حمایت دستگاههای متولی ندارد، مستند «شهرزاد» را در سال ۱۳۹۲ میسازد.
او «شهرزاد» را در کوچهپسکوچههای شهر سیرجان از توابع استان کرمان شکار میکند. در خانهای خشتی که حیاطش پر از درختهای کوتاه و بلند است و این تنها دلخوشی شهرزاد در شهری است که به آن تعلق ندارد.
در خانهای زندگی میکنم که درخت دارد!
شهرزاد ۶۲ ساله، وسط آوارگیها در را به روی مهران زینتبخش باز میکند و با صدایی که از خودش جوانتر است و تهلهجهای هم از جنوب شهر تهران دارد، میگوید: «سلام ، تویی ؟! چقدر دیر کردی؟! زودتر از اینها منتظرت بودم.»
فیلم با صدای فروغ فرخزاد شروع میشود:
آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمینها رفت
و سبزهها به صحراها خشکیدند و ماهیها به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت …
دعوت سهیلا فردوس از قیصر برای بیتوته کردن در منزلش، اولین سکانسی است که در این مستند جان میگیرد و بعد برشهای متعددی از فیلمهای دهه ۴۰ و ۵۰ سینمای ایران که شهرزاد در آنها یا میرقصد و یا به آوازهخوانی مشغول است. شاید این تاکید کارگردان است بر هنر به شدت محصورشده یک زن از دریچه دوربین که بالاخره طاقت نمیآورد و یک روز از آن بیرون میزند. شهرزاد در سال ۱۳۵۲ و در اعتراض به فضای حاکم بر فیلم فارسی از سینمای ایران کنارهگیری میکند و به ساختن فیلم کوتاه میپردازد. او در سال ۱۳۵۶ یک فیلم بلند به نام «مریم و مانی»، با بازی «پوری بنایی» میسازد که توقیف میشود. این فیلم از معدود فیلمهای ایرانی است که بازیگر، نویسنده و کارگردان همه زن هستند.
در همین سالها مجموعه شعر شهرزاد تحت عنوان «با تشنگی پیر میشویم» منتشر میشود و شعرهای شهرزاد رسما به روزنامهها و مجلههای معتبر کشور راه پیدا میکند.
شهرزاد، رمان کوتاه «توبا» را نیز از روی زندگی خودش مینویسد.
دختری که شناسنامه خواهر بزرگتر مردهاش را به ارث میبرد و یادگار دوران جاهلیتی است که دختران سهمی بیشتر از فلک و سواد مکتبخانه نداشتند. او کودکیاش را در تهران و خانهباغها و میخانهها و کابارههایش میگذراند تا اینکه دوستی او با زنی به اسم روحانگیز پایش را به تئاتر باز میکند. با این تفاوت که باید در تئاتر برقصد نه آنکه بازی بکند و شهرزاد بعد از چند تجربه تئاتری دست از این کار میکشد و میگوید: جای رقص در کافه است نه در تئاتر.
امنیت، حلقه مفقوده
حلقه مفقوده زندگی شهرزاد احساس امنیت است. احساسی که او در هیچ کدام از مشاغلی که امتحان کرده بود، به دست نیاورد؛ خیاطی، ویزیتوری، آرایشگری، عکاسی و …
از بخت بد او آدمهایی که سر راهش قرار میگرفتند از بدان روزگار بودند و در فکر سوءاستفاده کردن از او که در جامعه زنان آن روز موضوع عجیبی نبود.
شهرزاد در گفتوگو با رسانههای قبل از انقلاب گفته بود: من در زندگیام مدیون هیچکس نیستم و همه چیز را با تلاش خودم به دست آوردم.
او به غیر از بازیگری و کارگردانی و شعر و کتاب، نقاشی و طراحی هم میکرد اما امروز او فقط به گله گوسفندانش فکر میکند و شلنگی که باید با آن درختان حیاطش را آبیاری کند. زنی که پشت هم سیگار میکشید تا به صحبتهایش در فیلم مهران زینتبخش، رنج بیشتری ببخشد.
او بخشی از رمان توبایش را به رسم میزبانی از مهران زینتبخش میخواند:
توبا نیز سرود است. مستانه، عاشقانه.
اما برای من چنین است و توقعی نیست که برای همه چنین باشد.
من توبا را دوست میدارم اما او دشمن من است.
توبا اگر مرا دوست بدارد، من دشمن او خواهم شد.
ما هر دو همدیگر را دوست میداریم.
توبا زندگی من است و زندگیگونههایی که زنبورها در فصل بهار به عشقشان پرواز میکنند و پاییز سنگین از عطر از پرواز میایستند.
عسل نام دیگر توباست.
عسل نه زیبایی دارد و نه زشتی.
درخت است و گیاه است.
و به درختان انبوهی میماند که نه مستند و مستیاند!
در را که باز کردم دخترک توبا شکلی گفت: توپ من افتاده تو خونه شما؟
کبری سعیدی میگوید: طوبی با «ط»، اسم درختی است در بهشت که همه میوهها را دارد. میوهها عقاید آدمها هستند. اما من این رمان را با «ت» دونقطه نوشتم.
سرگردان، تنها، عاشق. چه کسی من را خواهد یافت؟
چه کسی، چه کسی را تلافی خواهد کرد؟
توبای من!
من تو را دوست میدارم و با تو از میان مردم میگذرم.
آنهایی که نگاه دارند برای آنهای که فقط چشم دارند.
وای توبای من!
کتاب توبا، دومین اثر مکتوب کبری امین سعیدی است که بعد از مجموعه شعرش در سال ۱۳۵۳ به چاپ میرسد.
امروز فیلمهای بدتری میسازند!
او درباره سینمای امروز ایران به زینتبخش میگوید: «فیلمهایی که امروز در سینمای ایران میسازند به مراتب بدتر از فیلمهای قبل از انقلاب است و تنها چیزی که مهم است این است که زنهای بازیگر حجابشان را رعایت کنند. در واقع چادر و روسری، پوششی شده بر روی معایب! آنها فکر میکردند که بعد از انقلاب هم من به دنبال رقصیدن هستم. درحالیکه من قبل از انقلاب در خودم انقلاب کرده بودم. سال ۵۷ سه بار با ماشین به من زدند. یکبار دستم شکست، یکبار کتفم شکست و بار دیگر جفت پاهایم.
خیلی از آثار من و آلبومهای خانوادگیام به خاطر جابهجایی و رفتن از ایران از بین رفت. من ۷ سال در آلمان زندگی کردم، همه چیز داشتم؛ پول، خانه، ماشین، جایگاه اجتماعی. اما نماندم و دوباره به ایران برگشتم و دوران دربهدری من شروع شد.
من در خیابان خوابیدم، در پارکشهر، زیر سیوسه پل اصفهان و آخر کار هم به شهر سیرجان پناه آوردم. یک شب دو نفر از دیوار خونهام بالا آمدند و میخواستند که من را خفه کنند. اما من از دستشان فرار کردم. هنوز جای چنگ کشیدن آنها روی صورتم مانده است.
من حتی چهرهشان را ندیدم. چندسال هم در شمال کشور زندگی کردم و چند سال در طبس و کرمان. مدام به دنبال جایی بودم که امن باشد و بتوانم اجارهاش را پرداخت کنم. خانواده من از سال ۱۳۵۶ دور یک سفره ننشستند و من ۳۴ سال است که تنها هستم.
من عشق را شناختم، معشوق را شناختم اما هیچوقت آنقدر شیفته کسی نشدم که با او ازدواج کنم. من فقط تجربه کردم و تجربه کردم.»
در اینجا دستش به ریسهای میرود که از دیوار اتاق آویزان است. ریسهای از گلهای تازه غوزهشده انار که هنوز رنگ سرخش را حفظ کرده و بعد ترانه فرهاد:
تو فکر یک سقفم، یک سقف بیروزن
یک سقف پابرجا، محکم تر از آهن
سقفی که تنپوش هراس ما باشه
تو سردی شبها، لباس ما باشه …
شهرزاد، سری هم به کتابفروشی مورد علاقهاش در تهران میزند. آقامهدی، کتاب «وقتی نیچه گریست» را به او پیشنهاد میدهد و شهرزاد هنوز دل در گرو کتاب «تنهایی پرهیاهو» دارد که چندی پیش آقامهدی به او داده بود. آقامهدی از او میپرسد: به فضاسازی در شعر اعتقاد داری؟
شهرزاد میگوید: بستگی داره که شاعرش چه کسی باشد و چه سبکی را دنبال کند و چه افکاری داشته باشد؟
شعرها را باید اول به صورت سراسری نگاه کنی بعد به سبکش پی ببری.
آقامهدی میگوید: باید کتاب شعر بیشتر بخوانی تا بیشتر یاد بگیری. و شهرزاد میگوید: من شعر بخوانم؟! از این به بعد؟! من شاعره خوبی هستم!
آقامهدی میگوید: آره میدانم! اما شعرهایت به دست کسی نمیرسد! تو میتوانی شعرهایت را بدهی به مجلهها تا برایت چاپ کنند.
و شهرزاد میگوید: مجلهها! فکر بدی نیست و بعد چند شعر از فروغ و نیما میخواند.
تحصیلکردههای سینما بیشتر از ما نمیدانند
بعد از این سکانس، شهرزاد به کافهای دنج در یکی از خیابانهای تهران پناه میبرد که از قضا بازیگر مشهور سینما روبهروی او مینشیند.
همایون ارشادی از او میپرسد: چهکار میکنی؟ زندگیات چطور میگذرد؟
شهرزاد میگوید: امروز تئاتری نیست که ما برویم و در آن بازی کنیم یا تهیهکنندهای پیدا نمیشود که برای فیلمسازی به ما کمک کند. در این سنوسال که پیر شدم دیگر توقعی از کسی ندارم.
ارشادی میپرسد: در سینمای ایران نقشهای زیادی هست که تو میتوانی در آنها بازی کنی.
شهرزاد میگوید: ولی من هر نقشی را قبول نمیکنم و پیشنهادها فقط در اوایل انقلاب بود نه سالهای بعد.
همایون میگوید: سینمای قبل انقلاب فضای سالمی نبود و اغلب خانوادهها برای رفتن بچههایشان به سینما مخالفت میکردند. اما امروز سینمای ایران امنتر شده و تحصیلکردهها وارد سینما شدهاند.
شهرزاد جواب میدهد: خانوادهها خیلی اشتباه کردند و من برایش دلیل دارم. ما هم با دانشگاه مخالف نیستیم اما تحصیلکردههای سینمای امروز چیزی بیشتر از ما نمیدانند.
ارشادی هی میگوید و شهرزاد هی پاسخ میدهد. تا اینکه بالاخره خسته میشود و میگوید: من از راه خیلی دور و روستاهای خیلی دورتر آمدم تهران که به کارهایم برسم. الآن هم که اینجا نشستهام که یک فنجان قهوه بخورم، شما نمیگذاری!
همایون ارشادی اما دستبردار نیست: این افتخار من بود که امروز شما را دیدم. فقط جواب این سول من را بده که چرا با اینهمه هوش و ذکاوت به دنبال کار دیگری نرفتی؟ نمیشود که همه چیز را گردن شرایط و روزگار انداخت.
و شهرزاد میگوید: من کارگردان بودم. کارم همین بود. من بعد از فروغ فرخزاد و خانم شهلا ریاحی، اولین کارگردان زن ایران در سینمای قبل انقلاب بودم. اما نگذاشتند کار کنم.
همایون: چرا داستان ننوشتی؟
شهرزاد: داستان من را که چاپ نمیکنند. باید با آنها بادبادک درست میکردم و میبردم خونه سینما؟
همایون: شما که نمیتوانی همیشه معترض باشی! باید تولید هم داشته باشی. من اگر لازم باشد سینما را کنار بگذارم، از مغزم استفاده میکنم، از دستهایم استفاده میکنم.
شهرزاد: شما حاضری هر بلایی که خواستند سرت بیارند و بعد تو این مملکت بمونی و کار کنی؟ من فروشندگی کردم، بازاریابی کردم، خیاطی کردم، گلدوزی کردم، وارد بازار شدم اما با این پولها نمیشد زندگی کرد و کرایه خونه داد. وقتی شما را از تئاتر کنار بگذارند، باید معترض باشی.
همایون: نه، من اعتراض نمیکنم. به زندگیام از راه دیگری ادامه میدهم. من اول باید نفس بکشم بعد اعتراض کنم.
بالاخره همایون ارشادی دست برمیدارد و از روی صندلی بیخیالیاش بلند میشود که برود، قبل از آنکه مکالمهاش با شهرزاد به جاهای بهتری برسد و سکانس پایانی مستند فرامیرسد. شهرزاد پشت پنجرهای پر از میلههای آهنی، ایستاده و برشی از کتابش را میخواند:
«من با گوشههای عطر تا عصر در انتظارت میمانم.
خواهی آمد و با من دوست خواهی شد.
یا مرا میفرستی به جهنم!
ما متفاوتیم با حس فهمشده.
درک و احساسشده.
و عقل ما برگ دیگری را ورق میزند که مثل برگ تو نیست.
نامه من نه سیاه است نه سفید. اما تو خواهی آمد!»
شهرزاد در جملههای آخرش، مرگ را مثل زاده شدن توصیف میکند. «اکسیر زندگی جاوید آیا یافت میشود؟»
«در من هیاهوست. در من غوغاست و خون فریاد جریان دارد و هر لحظه ممکن است مثل یک کوه از جایم بلند شوم. عدالت اجتماعی در من سنگین است. ما را مجنون نکنید!»
شب است. شهرزاد با شعله چراغ نفتی، آخرین سیگارش را روشن میکند و صدای فرشته در تیتراژ پایانی مستند میپیچد:
«تو شهری که تو نیستی، خیابون شده خالی
دیگه هر چی میبینم، دارند رنگ خیالی
با من یه همصدا نیست، با من یه آشنا نیست
دیگه همزبونی با من غیر از خدا نیست
تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی
تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی
بی تو لبریزم از این خاطره سال و زمونها
تا تو برگردی میشم دود و میرم به آسمونها»
مستند شهرزاد؛ یک تراژدینامه
پایان فیلم در حالی شکل میگیرد که شهرزاد روی نیمکتی در پارک نشسته است. همانطور بیقید، همانطور بیتکلف، با لباسی که فقط برای پوشاندن، پوشیده شده بود و ساندویچی که قرار بود گرسنگیاش را فروبنشاند. بعد بلند میشود، راه میافتد و به سمت مقصدی میرود که هرگز مقصود او نبوده است.
مستند شهرزاد اگر که نگوییم احساسات ناب، بهطور قطع یکی از بهترین حالات را در مخاطب برمیانگیزد. تدوین خوب، دیالوگهای انتخاب شده، سکانسهای کوتاه و لوکیشنهای متنوع به همراه موسیقی متن مرتبط که از ذهن خلاق اسفندیار منفردزاده تراوش میکند، معجون کاملی از یک تراژدینامه خلق مینماید که در زندگی یک زن بازیگر ممنوعه عینیت یافته است. زنی که ظاهرش با باطنش، تومانی چند سکه طلا توفیر دارد. شاید روزنامههای آن دوران پربیراه ننوشتند: رقاصهای که بازیگر شد، بازیگری که کارگردان شد و کارگردانی که شاعر و نویسنده شد.
«قریه من» و «برف» مستندهای دیگری هستند که زینتبخش درباره فریدون فروغی و فرهاد مهرداد ساخته است.
این مستندساز علاقهمند به ممنوعهها، در مردادماه سالجاری بر اثر عارضه مغزی درگذشت. درست چند روز قبل از آنکه شهرزاد قصه ما در سن ۷۵ سالگی و در فقر و گمنامی به آغوش مرگ بشتابد.
مستند شهرزاد که در داخل کشور اجازه اکران پیدا نکرد یکبار در سال ۱۳۹۸ از برنامه آپارات در بیبیسی پخش شد و اینبار به بهانه مرگ شهرزاد و مهران زینتبخش. «حسن صلحجو»، مجری برنامه آپارات، شهرزاد را زنی معرفی میکند که از فقر به شهرت میرسد اما بازی روزگار دوباره او را به فقر و گمنامی برمیگرداند.
او معتقد است سینمای ایران یک زندگی به کبری امین سعیدی بدهکار است و مهران زینتبخش همه چیزش را داد تا این زندگی را دوباره به او برگرداند. مستند شهرزاد نشان داد که آدمها در شرایط تاریک نمیتوانند زندگی روشنی داشته باشند و این موضوع در زندگی زنهایی که در جوامع سنتی و دینی رشد میکنند دو برابر بیشتر از جوامع بشری دیگر مشهود است. آنچه مسلم است، زهرا امین سعیدی آنچه که مینمود، نبود و آنچه که بود نیز نمینمود.
این زن رقاصه، شاعر، بازیگر، کارگردان و نویسنده، نمونه بارز زنان عصیانگری است که سینمای قبل از انقلاب سعی بر معرفیشان داشت و در سینمای بعد از انقلاب سهمی نداشت.
- نویسنده : مهتاب مظفری سوادکوهی







































































































































































































