هنرمندی برای تمام فصول
هنرمندی برای تمام فصول

      در کشور ما، آدم هایی هستند که بدون سر و صدا و به قول معروف بدون هیاهوی بسیار برای هیچ، در حرفه ای که به آن مشغول هستند، در زمینه ای که هرچه باشد، با صداقت و اعتماد و ایمان به آن چه که انجام می دهند، به مردم خدمت می کنند، […]

 

 

 

در کشور ما، آدم هایی هستند که بدون سر و صدا و به قول معروف بدون هیاهوی بسیار برای هیچ، در حرفه ای که به آن مشغول هستند، در زمینه ای که هرچه باشد، با صداقت و اعتماد و ایمان به آن چه که انجام می دهند، به مردم خدمت می کنند، اما قدر و اعتبارشان آن گونه که باید شناخته و برآورده نمی شود که چه بسا بخشی از آن هم، مربوط به اخلاق و رفتار بیش از اندازه فروتنانه و گوشه گیرانه این گونه آدم ها باشد و بخش بیشتر آن هم حاصل بی توجهی به شایسته سالاری است، در میان کسانی که در طول ۵۰ سال گذشته در صدا و سیمای کشور فعالیت داشته و در برنامه سازی و اجرای بخش های خبری و زنده، بدون زیاده روی و کلیشه های متداول، آگاهانه و صمیمانه کار کرده و نزد مخاطبین و در دل آن ها محبوب است و جای گرفته، بی تردید می توان رضا بازی برون اشاره کرده که با کارنامه ای پر بار در مشهد و تهران و به طور خاص در مرکز مازندران، هم در حرفه خود، نمره عالی گرفته هم نزد مردم منطقه فردی محبوب و موفق به حساب می آید.


رضا بازی برون از جمله هنرمندانی ست که به ندرت از خودش حرف می زند و اگر محبور نشود و رودربایستی نکند، نمی توان و نمی شود زیاد از دهانش و درباره عمری کار و فعالیت در رادیو- تلویزیون چیزی شنید که خود باعث می شود، هنر و تجربه بالای او در کار رسانه شنیداری و دیداری، زیر خاکستر پنهان شود.
رضا بازی برون، علاوه بر کار خبری- نویسندگی و اجرا-در زمینه ساخت فیلم های مستند و محیط زیستی هم دست توانایی دارد، ضمن اینکه یک فیلم سینمایی هم با عنوان «جاده تباهی» در کارنامه خود دارد نشان می دهد که از فوت و فن بازیگری هم به نهایت برخوردار است و پیشینه ذاتی این کار را در خود دارد.
او در جشنواره فیلم های صنعتی که با همکاری دانشگاه علوم پزشکی، نهضت سواد آموزی و صدا و سیما در سال ۹۱ برگزار شد، عنوان بهترین گوینده مرد را به خود اختصاص داد. از طرفی گزینش به عنوان مجری و نویسنده برتر در جشنواره های رادیویی، شرکت در جشنواره های مختلف شهرستان ها و انتخاب به عنوان گوینده برتر در رادیو پیام در چند دوره را هم باید به پیشینه پربار هنری او اضافه کرد.
رضا بازی برون در حال حاضر بیشتر زمان خود را صرف نویسندگی روی فیلم های مستند همکاران خود می کندو به عنوان مشاور و گوینده متن برنامه های مختلف نیز فعالیت دارد.

رضا بازی برون در یک نگاه
رضا بازی برون در یکم خرداد ۱۳۲۸ و در یک پایگاه نظامی در چشمه ی خاش بلوچستان در خانواده ای متوسط و نظامی متولد شد . تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در رشته طبیعی  در زاهدان گذراند. در ابتدای دوران سیکل اول دبیرستان و پس از بازی در تئاتر های مدرسه ای، از طرف رادیوی صد کیلو واتی زاهدان به عنوان مجری و بازیگر برنامه ی کودک به همکاری دعوت شد، همزمان نزد استاد جمشید تاجبخش آموزش گویندگی دید. در سال اول سیکل دوم (کلاس دهم) به عنوان گوینده ی خرید خدماتی، مجری مهمترین برنامه ی رادیو زاهدان شد، از جمله : ما و شنوندگان ، ساعت چهار بعد از ظهر و ترانه های درخواستی ، در ضمن اواخر سال ۷۲ و اوایل ۷۳ مدتی مجری مشروح خبر شبکه در تهران بود.
شش ماه قبل از فراخوانی به نظام وظیفه به مشهد رفت و در آنجا نیز مجری برنامه های چهل چراغ و جوانان شد. در دوران خدمت، به عنوان سپاهی دانش به مازندران آمد و مأمور خدمت در رادیوی تازه تاسیس ساری شد ، در این زمان رادیو و تلویزیون ادغام شدند و ایشان به دلیل تردید  برای ادامه ی کار در صدا و سیما یا ادامه ی تحصیلات تئاتری مدتی از کار کناره گرفت . او پس از حدود پنج ماه دوری از فضای رسانه ، در مشهد و به عنوان گوینده مشغول به کار شد و در سال ۱۳۵۱ چون گوینده را رسماً استخدام نمی کردند ، به عنوان کارمند خبر استخدام و به کار ادامه داد. ایشان علاوه بر گوینده و دبیری و سر دبیری خبر، مجری و بعضاً نویسندگی برنامه سلام صبح بخیر را در مشهد بر عهده داشت. یک سال پس از پیروزی انقلاب، به دعوت صدا و سیمای مرکز مازندران، با توجه به سابقه قبلی فعالیت در آن مرکز به ساری آمد و برنامه سلام صبح بخیر را در این مرکز راه اندازی کرد که در این مدت همچنان به فعالیت در حوزه خبر مشغول بود.
از طرفی علاقه اش به تولید برنامه های بهداشتی و زیست محیطی باعث شد در این زمینه علاوه بر تهیه و اجرای برنامه های سلامت باشید و محیط زیست ما، به ساخت چند مستند ازجمله مجموعه ی همراه رود، سوچلا و دوما، گوزن زرد ایرانی ، گلستانک، میانکاله بهشت پرندگان و … روی آورد که مستند دو قسمتی سوچلا و دوما در نخستین جشنواره ی تولیدات تلویزیونی سراسر کشور، برنده برتر جشنواره شد و او به عنوان بهترین تهیه کننده و کارگردان، نویسنده و گوینده ده ساله نخست انقلاب در بخش زیست محیطی را بدست آورد.
گفتنی است در همین مستند ، محمد زرفام و‌مسعود کورانی به عنوان مدیر فیلمبرداری و فیلم بردار و زنده یاد رضا خضویی به عنوان تدوینگر برتر انتخاب شدند و مرکز مازندران تندیس برترین مرکز در این بخش را دریافت کرد . سوچلا و دوما که به صورت نگاتیو ، در سال های نخست دهه ی شصت تهیه شده ، تنها در آرشیو لابراتوار تهران موجود است .

همه نقش های من
بچه چشمه خاش بلوچستانم. خانواده افسری همسایه ما بودند که پسرهای هم سن من داشتند. مادر آنها پرده ای درست می کرد و ما بچه ها تئاتر بازی می کردیم. به من می گفتند زاغی، به خاطر رنگ چشمانم. خیلی گنگ یادم می آید، مربوط به سال های قبل از مدرسه بود.
وقتی مدرسه می رفتم در کتاب مان داستانی بود که دو نفر سر یک گردو دعوا می کنند، یکی می گوید گردو مال من است چون من گردو را دیدم، دیگر می گفت گردو مال اوست چون اول گردو را برداشت. نفر سومی از راه رسید، گردو را شکست، هر نصف از پوست گردو را به یکی از این دو نفر داد و مغز گردو را خودش خورد. فکر کنم اسم داستان دزد سوم بود.
معلم خوش ذوقی داشتیم، گفت این داستان را به شکل نمایش اجرا کنید، مغز گردو سهم من شد. بعد از اجرای آن نمایش، معلمم به من گفت تو بزرگ بشی هنرپیشه خوبی می شی.

نخستین بار؛ تئاتر
بعدها به زاهدان آمدیم. یک دبستان و یک دبیرستان تازه ساز کنار هم بود که در آن پشت به پشت باز می شد، دیوار کوتاهی داشت. تالار شهر در پشت دبیرستان تمدن بود و من در دبستان فردوسی درس می خواندم. من و امیر با هم دوست و شریک بودیم، هر شب پنج قران می دادیم و می رفتیم سینما. از دیوار تالار پریده بودیم و در این فکر بودیم چطور خودمان را به درون سالن برسانیم. معلممان در ورودی سالن ایستاده بود، من را دید و صدایم کرد. گفتم امیر هم هست، امیر را فرستاد ته سالن و من را برد پشت صحنه. همه در پشت صحنه ناراحت بودند. ماجرا از این قرار بود که نقش یک نوکر را به پسر رئیس یکی از ادارات داده بودند و وقتی مادرش متوجه شد نگذاشت پسرش آن نقش را بازی کند. معلمم قصه را برایم تعریف کرد و من آن نقش را بازی کردم.
مثل همه نقش ها که در من حلول می کرد این نقش هم در من حلول کرد و برای نخستین بار روی صحنه تئاتر رفتم، کلاس پنجم یا ششم بودم. بچه که بودم فکر می کردم نقشی در دنیا نیست که من نتوانم بازی کنم و اینکه کسی نمی تواند بهتر از من بازی کند.

از رادیو سر درآوردم
یک بار قرار بود یک مقام عالی رتبه از تهران به زاهدان بیاید، پرده های سالن نمایش را عوض کردند، قرار بود نمایشی برگزار شود، هنرپیشه هایی از مشهد آوردند، بازیگرها مدام تغییر می کردند، نقش یک بلوچ را به من دادند و نقش من را دیگر کسی دست نزد و ثابت ماند. بعد از آن نمایش بود که بچه های رادیو به من گفتند بیا رادیو و با ما همکاری کن. به عنوان بازیگر نمایش های برنامه کودک و گوینده برنامه کودک وارد رادیو شدم و پشت میکروفون رفتم.
نقش پدری را به من دادند و من نقش محتشم را تقلید کردم، آن زمان وقتی یک نقش را درک می کردم می شدم همان آدم. رادیو من را از تئاتر جدا کرد. پولی هم نمی گرفتم، همه اجراهایم در رادیو رایگان بود. چند سال گذشت، جمشید تاجبخش جزو تهیه کنندگانی بود که برای فرستنده های ۱۰۰ واتی آموزش دیده بود. مدیر رادیو شد، از صدای من خوشش آمد و خیلی به من لطف داشت. تکست برنامه های بزرگسالان را می داد و من می خواندم.
یک بار کلاس هشتم یا نهم بودم از رایو آمدند دنبالم. آقای مظهری مدیر رادیو بود، با فرد دیگری صداها را گوش می کردند، هیچ صدایی را کامل گوش نمی کردند تا رسیدند به صدای من، آن فایل را کامل گوش کردند. آن فرد دیگری که کنار آقای مظهری بود از من پرسید این صدای شماست؟ بعد ادامه داد درس بخوانی و بیایی تهران، از گوینده های برجسته می شوی. آن روز نمی دانستم آن فرد کیست، بعدها متوجه شدم آقای سروش از دست اندرکاران رادیو ایران بود.
ما و شنوندگان از مهمترین برنامه ها در رادیو زاهدان بود که از ساعت ۹تا ۱۰ شب پخش می شد. گفتند باید بمانی تا این برنامه را ضبط کنیم. همیشه تصور می کردم می شود یک بار از این برنامه بگویند «گوینده: رضا بازی برون»، آرزوی محالی که داشتم به تحقق پیوست، تقریبا ۱۶ ساله بودم.

سربازی در مازندران
دیگر دوران سربازی رسیده بود، آمدم مشهد. مظهری به مدیرکل مشهد نامه نوشت. من را فرستادند مازندران، روستای قرآن نفار یا قرآن تالار لفور. مامور خدمت در رادیو شدم. رادیو ساری یکی دو سال بود که کار می کرد.
بعد از خدمت رفتم تهران، سیروس صدری پور از پیشکسوتان تئاتر زاهدان بود که در تهران کار می کرد. برگشتم به مشهد و مدتی بیکار بودم. تازه رادیو و تلویزیون با هم ادغام شده بود. از سال ۵۱ دوباره آمدند دنبالم و در مشهد از صفر شروع کردم. بعدها از ساری نامه ای آمد و من را به کار خواستند. تازه ازدواج کرده بودم و یک دختر داشتم. به عنوان گوینده خبر به مازندران آمدم و برنامه زنده سلام صبح بخیر را در مازندران اجرا کردم.

از رادیو تا سینما
در نمایش های رادیو بازی می کردم. خانم رفعتی، خسرو سیاوشی و زنده یاد محمد دنیوی هم در رادیو حضور داشتند. کم کم گوینده های دیگری مثل حسین کلامی، کیومرث غفاری، عبداللهی و … آمدند. به دنبال مستندسازی هم رفتم و نخستین مستندم بهترین مستند ۱۰ سال نخست انقلاب شد. تمام مراحل تولیدی رادیو و تلویزیون را تجربه کردم، آخرین کارم هم بازی در فیلم یاسر طالبی بود. بازی در فیلم جاده تباهی تجربه جالبی برای من بود. نقش یک کارآگاه را در این فیلم داشتم. فکر می کردم کارگاه فرد خشنی است در حالی که فردی بود که با شوخ طبعی، کارها را پیش می برد.

بازی بس
در سمنان که فیلم برداری می کردیم، خاطرات خوبی با گروه داشتیم. البته کارگردان فیلم هم هوای سن و سال من را داشت و تلاش می کرد سخت نگذرد. تجربه بازی در این فیلم و جایزه ای که در جشنواره گرفتم، برایم ماندگار شد. البته گمان نکنم دیگر در هیچ فیلمی بازی کنم و به همین یک تجربه بسنده می کنم.