پدر ستون استوار خانه
پدر ستون استوار خانه
روز پدر، از آن روزهایی نیست که با بنر و سر و صدا خودش را تحمیل کند.

بیشتر شبیه لحظه‌ای است که عصر برمی‌گردی خانه و می‌بینی چراغ راهرو روشن است، در حالی که همه خواب‌اند. کفش‌ها جفت شده‌اند، اما کفش پدر کمی کج مانده؛ انگار عجله داشته بنشیند.

پدر معمولاً حرف زیادی نمی‌زند.
مثلاً وقتی باران می‌گیرد و تو دیر کرده‌ای، زنگ نمی‌زند غر بزند؛ فقط پشت پنجره می‌ایستد. وقتی در باز می‌شود، چیزی نمی‌گوید، اما حوله‌ای که بی‌صدا می‌دهد دستت، از هزار جمله بلندتر است.
یا وقتی می‌گوید «لباس گرم بپوش»، منظورش هوا نیست؛ همان جمله‌ای است که سال‌ها بعد، وسط شلوغی زندگی، یادت می‌افتد.

روز پدر، شاید در آن لیوان چایی باشد که سرد شده، چون پدر قبل از خودش گذاشته تو بخوری.
یا در کمردردی که هیچ‌وقت موضوع صحبت نمی‌شود، اما هر روز سر ساعت، سرِ کار حاضر است.
در دستی که موقع عبور از خیابان، یواش جلوی سینه‌ات می‌آید، حتی وقتی خودت فکر می‌کنی بزرگ شده‌ای.

هدیه‌ی روز پدر همیشه چیز بزرگی نیست.
گاهی همان لبخند کوتاهی است که وقتی هدیه را باز می‌کند، سریع جمعش می‌کند و می‌گوید: «زحمت کشیدی.»
اما شب، وقتی فکر می‌کند کسی نمی‌بیند، دوباره نگاهش می‌کند.

روز پدر، روز مردی است که بلد نیست دوست داشتنش را توضیح بدهد؛
پس آن را زندگی می‌کند.

دلنوشته‌ای برای پدرم

بابا…
نمی‌دونی چقدر سختِ گاهی بخوام چیزی در موردت بنویسم.
چون هر چی بنویسم، حس می‌کنم حقِ واقعیت ادا نمی‌شه.
تو فقط یه پدر نیستی، تو یه تکیه‌گاهی هستی که بی‌صدا، محکم، همیشه پشتِ من وایساده.
از اون روزایی که تازه یاد می‌گرفتم راه برم، تا همین حالا که خودم مرد شدم،
تو بودی، همیشه همون‌جور آروم، همون‌جور قوی.

می‌دونی بابا…
خیلی وقتا شاید حرف نمی‌زنیم،
شاید من اون‌قدر که باید، “دوستت دارم” رو به زبون نمیارم،
ولی تهِ دلِ من، همیشه یه حس خاصی برات دارم.
یه احترامی که با هیچ چیزی عوض نمی‌شه.
هر قدمی که تو زندگی برمی‌دارم،
یه گوشه‌ی ذهنم صدای توئه، همون لحنِ آرام و مطمئنِ همیشگی.

یاد گرفتم ازت قوی بودن یعنی چی.
یاد گرفتم مرد بودن یعنی خسته شی ولی نذاری کسی بفهمه.
یاد گرفتم سکوت، همیشه ضعف نیست — گاهی یعنی “دارم تحمل می‌کنم تا بقیه درد نکشن”.
تو برام معنیِ واقعی مردی،
همون کسی که با دستای خسته‌اش دنیا رو برای خانواده‌اش ساخت.

بابا، شاید خیلی وقتا ساکت بودم،
شاید اونجور که باید “مرسی” نگفتم،
اما بدون، هر بار که نگاهت می‌کنم، ته دلم پر از احترامه.
بهت افتخار می‌کنم، نه فقط چون پدرمی،
بلکه چون با همه‌ی سختی‌ها هنوز محکم وایسادی، هنوز لبخند داری،
و هنوز با همون دلِ بزرگت همه رو دورِ خودت جمع می‌کنی.

گاهی وقتا فکر می‌کنم کاش یه روزی بتونم حتی نصفِ تو باشم.
نصفِ اون صبر، اون عزت، اون خونسردی و اون دلی که از طلا پاک‌تره.
بابا، تو برای من قهرمان واقعی‌ای.
نه از اون قهرمانایی که تو فیلمن —
از اونایی که بی‌صدا، با کار، با زحمت، با عشق زندگی می‌سازن.

اگه یه روزی موفق بشم،
بدون که بخش زیادی از اون موفقیت مال توئه،
به خاطر درس‌هایی که بی‌حرف یادم دادی.
به خاطر همه‌ی وقتایی که فقط با یه نگاه گفتی “می‌تونی”،
و من باور کردم چون تو گفتی.

بابا…
تو نه فقط پدرمی، بلکه دلیلِ قوی بودنمی.
هر جا که بری، هر چقدر زمان بگذره،
این یه چیز هیچ‌وقت عوض نمی‌شه:
من همیشه بهت افتخار می‌کنم ❤️

  • نویسنده : پدرام نقوی