رویارویی با مرگ
رویارویی با مرگ

در میان آثار آلبر کامو، فیلسوف و ‌نویسنده نامدارفرانسه، در قرن بیستم میلادی دو کتاب بیگانه و طاعون از اهمیت بیشتر و استقبال گسترده تری برخوردار هستند، چرا که جان مایه آن ها به چالش ذهن و سرنوشت، انسان با خود و با جامعه که هر دو سوی، به رویا رویی با مرگ می انجامد…. […]

در میان آثار آلبر کامو، فیلسوف و ‌نویسنده نامدارفرانسه، در قرن بیستم میلادی دو کتاب بیگانه و طاعون از اهمیت بیشتر و استقبال گسترده تری برخوردار هستند، چرا که جان مایه آن ها به چالش ذهن و سرنوشت، انسان با خود و با جامعه که هر دو سوی، به رویا رویی با مرگ می انجامد….
آلبر کامو در تمام نوشته هایش، همواره مخاطب را در گیر و دار پوچی و بیهودگی، و بر سر زندگی و مرگ آزاد می گذارد، اما در عین حال نگاه نقاد او در مرز بیم و امید به فرد و به انسان در جامعه، مخاطب را بر دو راهی قرار می دهد. کامو، هر آن چه در بیگانه و طاعون برای فرد و جامعه رقم زده، همین امروز در جهان کرونا زده مصداق عینی دارد.
بیگانه ، مثل همه جا در ایران هم با استقبال فراوان اهالی کتاب روبه رو شده است؛ نخستین ترجمه بیگانه توسط جلال آل احمد و علی اصغر خبره زاده، درسال ۱۳۲۸، از سوی کانون معرفت منتشر شد که به نوشته، مترجمین در مقدمه،این نخستین اثر این نویسنده است که در ایران چاپ شده است.
پس از این ترجمه که روی جلد آن بر گرفته از چاپ چهارم در سال ۱۳۴۵، را می بینید، ترجمه های زیادی از بیگانه، در ایران، باکیفیت متفاوت منتشر شده که آخرین آن‌ به کار لیلی گلستان بر می گردد که به چاپ های متعدد رسیده است.
رمان «بیگانه» نوشته کامو اولین بار چهارده سال پیش با ترجمه لیلی گلستان وارد بازار کتاب شد. با وجود ترجمه‌ های بسیاری که از این کتاب وجود دارد، ترجمه گلستان از اقبال بیشتری نسبت به بقیه برخوردار بوده است. داستان «بیگانه» نوشته آلبرکامو با ترجمه لیلی گلستان به چاپ بیست‌وپنجم رسید.
اولین چاپ این اثر با ترجمه لیلی گلستان در سال ۱۳۸۶ از سوی نشر مرکز روانه بازار کتاب شد و توانست تا شهریور ماه ۹۶ نیز ۲۳ بار تجدیدچاپ شود. این روند صعودی ادامه داشت و چاپ ۲۵ آن از نشر مرکز راهی بازار کتاب شد.
در این کتاب علاوه بر داستان اصلی، مقدمه و مقالاتی هم از سوی مترجم درباره بیگانه و کامو آورده‌ شده است. تعداد این مطالب ۱۳ تاست و شامل مطالبی مانند، نقدهای نوشته شده بر رمان، تفسیرهای مختلف درباره شخصیت موسو و مقدمه خود کامو برای چاپ کتاب بیگانه است.
نکته قابل توجهی که در این میان وجود دارد، اقبال بیشتر خوانندگان به ترجمه لیلی گلستان به نسبت باقی ترجمه‌هایی است که از این رمان در بازار کتاب وجود دارد. این رمان پیش از این توسط مترجمانی چون امیرجلال‌الدین اعلم از سوی نشر نیلوفر، جلال آل‌احمد و علی‌اصغر خبره‌زاده از نشر نگاه و با همین مترجمان از انتشارات امیرکبیر، امیر لاهوتی از انتشارات جامی، محمدرضا پارسایار از نشر هرمس، حلیمه بیع آتی از نشر نوای مکتوب و…. منتشر شده است. به جز اقبالی که برای ترجمه آل‌احمد و خبره‌زاده در نشر نگاه و امیرکبیر به ترتیب با ۱۶ و ۶ بار تجدیدچاپ و ترجمه اعلم در نشر نیلوفر با ۱۱ بار تجدید چاپ وجود داشت، بقیه ترجمه‌های این کتاب با استقبال چندانی مواجه نشد.
یکی از دلایل این موضوع می‌تواند، همان مطالب جذاب و خواندنی باشد که در ابتدای ترجمه لیلی گلستان،‌ پیش از رمان اصلی آورده شده است. این مطالب به ترتیب عباتند از؛ درباره بیگانه و کامو، پیش از انتشار بیگانه، استقبال از رمان، حقیقت و تاثر، کامو و استاندال، منِ عجیب، مبارزه طلبی مورسو، تفسیر سارتر، رمان بیگانه، نقد رولان بارت، بعد فیزیکی و وجودی رمان بیگانه، نوشته‌های خواندنی درباره بیگانه، مقدمه کامو برای چاپ کتاب بیگانه و زندگی‌نامه. در انتها نیز رمان اصلی آمده است. گفتنی است رمان «بیگانه» با ترجمه لیلی گلستان در ۱۷۶ صفحه از سوی نشر مرکز منتشر شده است.
بيگانه، رماني از آلبر كامو (۱۹۱۳-۱۹۶۰)، نويسنده فرانسوي كه در ۱۹۴۲ منتشر شد. اين رمان يكي از مهم‌ترين آثار ادبيات قرن بيستم است و، با شخصيت غيرعادي، غرابت نوشته و رازي كه در خود دارد، يكي از تكان‌دهنده‌ترين اين آثار است.
کامو در بیگانه می‌کوشد احساس پوچی را به ما نشان دهد. او نمی خواهد ما پوچی را بپذیریم و یا افکارش را به زور در ذهن مخاطب جا کند؛ او فقط می‌نویسد از پوچی. داستان یک روایت است از زندگی شخصی که با جامعه، دوستان و حتی معشوقه‌اش بیگانه است. شاید بهتر است بگویم؛ کامو به دنبال چیستی در نیستی است و سعی ندارد مفهومی را به ما انتقال دهد، بلکه فقط سیر اتفاقات را برایمان می‌گوید. برخلاف کتاب طاعون که بنظرم توضیحات اضافه بسیاری دارد، در بیگانه همه اتفاقات سریع می‌افتد بدون آنکه بفهمید کی کتاب تمام شده است. کتاب از دید اول شخص نوشته شده است و شخصیت اصلی داستان «مورسو» نام دارد. بیگانه با یک پاراگراف شروع میشود که از لحظه اول شما را با یک بی‌تفاوتی ترسناکی روبرو می‌کند: «امروز مادرم مُرد. شاید هم دیروز. نمی‌دانم. از آسایشگاه یک تلگراف دریافت کردم: «مادر فوت شد. خاکسپاری فردا. احترام فائقه.» این معنایی ندارد. شاید دیروز بود.»
شخصیت مورسو به گونه عجیبی رمزآلود است. چگونه این حجم از بی‌تفاوتی امکان‌پذیر است؟ چه شد که مورسو به پوچی رسید؟ چرا نسبت به اتفاقات به گونه‌ای رفتار می کند که انگار عواطف انسانی ندارد؟
در حالی که همه به این قبیل سوالات رجوع می کنند، اما بنظرم مورسو درک عمیق‌تری از جهان اطرافش دارد. به خوبی می‌داند جهان اطرافش از هیچ، پر است و قرار نیست سرنوشت خاصی داشته باشد یا آن را بسازد. اگر عمیقاً به جهان پیرامون خود نگاه کنیم، به بی هدفی می رسیم. به همین دلیل است که فکر درباره چیستی اساساً با اطلاعات کم و ناقص ما، سرانجامی جز دیوانگی به دنبال ندارد. در تمام مدتی که کتاب را میخوانیم، حس بیگانه بودن با بیگانه را بیشتر لمس می کنیم. همه چیز حقیقت دارد و هیچ چیز واقعی نیست.
مورسو خود را برای مرگ مادرش که بالاخره روزی سر می‌رسید ناراحت نمی کند چون میداند بالاخره روزی مرگ فرا می رسید. نمیشود که مرگ را برای همیشه به تاخیر انداخت، می شود؟ او ازدواج برایش بی‌اهمیت است. آن گونه که اکثر افراد مفهوم ازدواج را برای خود هجی می کنند، ازدواج کردن یا نکردن مسئله او نیست. عشق برایش بی معنی است و حتی وقتی ماری از او می پرسد دلش میخواهد باهم ازدواج کنند، مورسو با بی‌تفاوتی می گوید براش فرقی نمیکند و اگر ماری این را می خواهد انجام خواهد داد. پیشنهاد عوض کردن مکان شغل و مهاجرت به پاریس نیز برایش هیجان انگیز نیست. زندگی در نظر او، پوچ است و مجبور به اجرای نقش در صحنه روزمرگی‌های پایان ناپذیر. بی تفاوتی در تک تک کلامش موج می زند. شخصیت درونگرا و بیش از حد منطقی مورسو نگران کننده‌ است. خواه معشوقه‌اش باشد که روز بعد از خاک سپاری مادرش با هم به سینما میروند و فیلم کمدی می بینند و رابطه‌ای را آغاز می کنند، خواه کشتن یک عرب به دلیل گرمی بیش از حد هوا! او از کشتن مرد عرب ناراحت است اما پشیمان خیر. درک او و تفکراتش از عهده جامعه و اطرافیانش برنمی‌آید چون او متفاوت است و او را نمی‌فهمند. فاصله اولیه میان او و جامعه شاید اوایل مورد توجه نبوده است، اما پیشرفت در دور بودن و منزوی شدن، او را از جامعه طرد کرده بود. اما سوال اصلی اینجاست! مورسو همه چیز برایش بی اهمیت بود. چه چیز او را وادار به ادامه زندگی می کرد.