این، نبرد معاملهگر با خودِ خویش است. یک طرف، دستهای از تریدرها که به هر کندل و نمودار قسم میخورند، و سمت دیگر، آنهایی که باور دارند مهمترین نمودار، درون ذهن انسان ترسیم میشود.
مثل ماتادوری که در میدان گاوبازی، با نگاهی سرد و شمشیری نازک، در مقابل گاوی خشمگین میایستد. همهچیز به ظاهر بازی تکنیکی است… اما آنچه واقعاً تعیین میکند که چه کسی زنده میماند، نه فقط دقت شمشیر، که کنترل ذهن در لحظهای است که مرگ در چند سانتیمتری ایستاده.
اما اوج این روایت جاییست که به افسانههای اسکاندیناوی و قبایل اینوئیت میرسیم، در افسانههای اسکاندیناوی و سرخپوستان اینوئیت، جنگجویانی وجود داشتن که تنها زمانی قهرمان شناخته میشدن که بتونن با یک خرس قطبی تنبهتن بجنگند و پیروز شوند. این مبارزه نماد ورود به بلوغ، تسلط بر ترس و غلبه بر نیروهای درونی بود.
در بازارهای مالی هم، پیروز واقعی کسی است که قبل از رام کردن نمودار، ذهن خودش را رام کرده باشد.
اعداد سخت و سرد در برابر ذهن نرم و پیچیده:
تحلیل تکنیکال مانند یک GPS در معاملات است. ساختاریافته، قابل پیشبینی و دارای نقاط ورود و خروج مشخص است البته تا زمانی که بازار همراهی کند. اما همانطور که GPS در یک تونل سیگنال خود را از دست میدهد، تحلیل تکنیکال نیز در شرایط خاصی از کار میافتد.
اینجاست که روانشناسی معاملهگری وارد میدان میشود. مثل یک خفاش در تاریکی محض ، ذهن شما یک الگوریتم معاملاتی پیشرفته است، اما معمولاً با نرمافزاری قدیمی اجرا میشود.
ترس از جا ماندن؟ در واقع، مغز شما یک واکنش احساسی شدید نشان میدهد.
معامله انتقامی؟ نتیجهی پردازش نادرست احساسات.
اعتمادبهنفس بیش از حد پس از چند معامله موفق؟ اینجاست که به خودتان می گویید درود بر نابغهی تازهوارد! مثل زمانی که تام کروز در فیلم « Top Gun» در نقش «میک مچم»، بهخاطر موفقیتهای ابتدایی خود، وارد دنیای خطرناکی میشود که در آن حتی قهرمانها هم ممکن است سقوط کنند. در بخشی از داستان فیلم که «میک» بعد از پیروزی در اولین نبرد هوایی، دچار غرور و اعتماد به نفس بیش از حد میشود. تلاش می کند در نبردهای بعدی که پیچیدهتر و خطرناکتر هستند، تصمیمات شجاعانه و بدون بررسی کامل بگیرد و به جای انجام دستورات از پیش تعیین شده، خودش رو به خطر میندازد و وارد یک نبرد هوایی پرریسک می شود که نتیجهاش چیزی جز یک اشتباه بزرگ نیست همین امر باعث محرومیت از پرواز شده و حتی فرصت بازگشت به تیمش را نیزاز دست می دهد.
تحلیل تکنیکال به شما سیگنال میدهد، اما روانشناسی معاملهگری مشخص میکند که چگونه بر اساس آنها عمل کنید.
وقتی نمودار یک چیز میگوید، اما ذهن شما چیز دیگری:
تصور کنید که بهترین شرایط معاملاتی را پیدا کردهاید. میانگینهای متحرک همراستا شدهاند، حجم معاملات شکست روند را تأیید میکند و همهچیز فریاد میزند: “بخر!”
اما ناگهان ذهن شما زمزمه میکند: “اگر قیمت برگردد چه؟ اگر این یک تله باشد؟ اگر کل موجودی حسابم را تقدیم بازار کنم؟”
شک میکنید. قیمت بدون شما حرکت میکند. حالا احساس ناامیدی سراغتان میآید و درست در بدترین زمان ممکن، روی دکمهی خرید کلیک میکنید درست در لحظهای که بازار اصلاح میکند.این هایی که من میگم هم خودم و هم خیلی از تریدرها با گوشت ، پوست و خون شون آن را احساس کرده اند.
گاهی بهترین معامله، معاملهای است که انجام نمیدهید. و گاهی، اعتماد به نمودار به جای ذهن بیشازحد تحلیلگر، تنها راه نجات است.
معاملهگران بزرگ چه رویکردی دارند؟
سرمایهگذاران افسانهای نیز در این بحث طرفهای مختلفی را گرفتهاند. هاوارد مارکس، بنیانگذار Oaktree Capital، معتقد است که درک احساسات سرمایهگذاران مهمتر از هر الگوی نموداری است، زیرا بازارها توسط چرخههای ترس و طمع هدایت میشوند.
از سوی دیگر، پل تودور جونز یکی از بزرگترین افسانههای دنیای معاملهگری با خونسردی و دقت یک فرمانده کارکشته، بر نقشهی نبرد خود تکیه دارد تحلیل تکنیکال.او جملهای دارد که مثل یک پیام رمزآلود از دل جنگهای مالی به گوش میرسد:”کلید موفقیت در سرمایهگذاری این نیست که چطور میبرم… بلکه اینکه چطور همهچیز را از دست ندهم”.
برای جونز، بقا در بازار از پیروزیهای لحظهای مهمتر است. و ابزار او برای بقا؟ میانگین متحرک ۲۰۰ روزه است خطی ساده روی چارت که شاید در نگاه اول فقط یک منحنی نرم باشد، اما برای او، این خط حکم مرز بین زندگی و مرگ را دارد.
هر دو روش موفق هستند. سوال اصلی این است: آیا شما کسی هستید که نوسانات احساسی بازار را تحلیل میکند؟ یا به یک میانگین متحرک برای تعیین زمان خروج اعتماد دارید؟
بیش از حد معامله کردن: دام تکنیکال و مارپیچ روانی
معمولاً، بیشازحد معامله کردن با یک معاملهی موفق شروع میشود. یک برد کوچک، موجی از دوپامین آزاد میکند و شما فکر میکنید که کد بازار را شکستهاید. بنابراین، معاملهی بعدی را انجام میدهید. و یکی دیگر. و قبل از اینکه بفهمید، مانند یک گیمر پرانرژی پشت سر هم معاملات را باز میکنید، اما اینبار حساب معاملاتی شما در حال ضرر کردن است.
معاملهگران تکنیکال در این دام میافتند زیرا سیگنالهای زیادی میبینند. هر الگوی کندلاستیک، هر بازگشت کوچک و هر شکست احتمالی را دلیلی برای معامله میدانند.
معاملهگران روانشناختی نیز ممکن است به دلیل بیحوصلگی، ناامیدی، یا تلاش برای جبران ضررها بیشازحد معامله کنند و مدام روی دکمهی “Buy” یا “Sell” بکوبند.
نتیجه؟ یه ترن هوایی احساسی که حس میکنی توی فیلمی مثل مرثیه بر یک رویا “Requiem for a Dream” یا فیلم نا محدود” Limitless” گیر افتادی؛ با ضربان قلب بالا، پلکهایی خسته و یه موجودی حساب که صبح فرداش ترجیح میدی بهش حتی نگاه هم نکنی… چون دیگه اون موجودی، فقط عدد نیست… یه آینه است از ذهنی که کنترل خود را از دست داده.
ترس، طمع، و هنر حفظ آرامش
همه معاملهگران این حس را تجربه کردهاند: شما در سود هستید، اما به جای اینکه اجازه دهید معامله ادامه پیدا کند، زودتر از موعد خارج میشوید، چون سود، سود است، درست است؟
اشتباه.
ترس از ازدستدادن سود، باعث میشود معاملهگران، سودهایشان را محدود کنند. و طمع همزاد شوم ترس باعث میشود ضررها را نگه دارند و به یک معجزه امیدوار باشند.
معاملهگران تکنیکال میدانند که حد ضرر و هدفشان کجاست. اما مشکل اینجاست که وقتی احساسات غالب میشوند، اغلب این قوانین را نادیده میگیرند. معاملهگران روانشناختی “احساس” بازار را درک میکنند اما وقتی این احساس آنها را فریب میدهد، متضرر میشوند.
بهترین معاملهگران تعادل را پیدا میکنند با استفاده از تحلیل تکنیکال، اهداف منطقی تعیین میکنند و با انضباط روانی، به برنامه خود پایبند میمانند.
راهحل؟ سیستمی که هر دو جنبه را پوشش دهد
پس، نتیجه چیست؟ آیا باید منطق را بر احساسات ترجیح داد یا برعکس؟
واقعیت این است که معاملهگران موفق هر دو را انجام میدهند. آنها استراتژیهای خود را بر اساس تحلیل تکنیکال توسعه میدهند، اما با مدیریت روانشناسی خود، اجرای صحیح را تضمین میکنند.
آنها متفاوت عمل میکنند:
• معاملات خود را مستند میکنند نه فقط تنظیمات تکنیکال، بلکه احساساتشان در طول معامله را نیز ثبت میکنند.
• به یک برنامهی معاملاتی پایبند میمانند تا سیستم خود را بر انگیزههای لحظهای ترجیح دهند.
• قوانینی برای بازگشت صحیح از ضررها دارند.
• ارزش یادگیری مداوم را میدانند.
نتیجهگیری: همخوانی ذهن و بازار
در نهایت، معاملهگری هیچوقت فقط یک بخش رو شامل نمیشود. نه صرفاً ریاضیه، نه فقط ذهنیت. این بازی، یه ترکیبِ ، ترکیبی از ساختار و غریزه، از استراتژی و روانشناسی.
مثل فیلم Moneyball، با بازی بردپیت جایی که بیلی بین، مدیر تیم بیسبال، دادهها و تحلیل آماری رو با شهود انسانی ترکیب میکند تا بازی را از نو بنویسد. اون نمیخواهد فقط عددها رو ببیند، او میخواست پشت عددها را هم بخواند.یا مثل فیلم Margin Call، وقتی که در دل بحران مالی ۲۰۰۸، یه تحلیلگر گمنام در نیمهشب متوجه میشود کشتی در حال غرق شدن است، و تصمیمگیرندهها باید در چند ساعت آینده، بین نجات خودشون و نابودی سیستم یکی را انتخاب کنند.
معاملهگرهایی که به این تعادل میرسند، نه فقط استاد خوندن نمودارها هستند، بلکه میتوانند خودشان رو هم بخوانند؛ ذهنشون، ترسهاشون، غرورشون، تمایلات پنهانشون.
اوناها میدانند کی وقتشه پوزیشن رو ببندند، نه بخاطر اینکه نمودار گفته، بلکه چون ذهنشان سکوت کرده است. چون توانسته اند لحظهای از بازی بیرون بیان و خودشون رو ببینند.
و اینجا درست همونجایی که بازی واقعی شروع میشه…
- نویسنده : سی علیرضا قیومی /کارشناس ارشد علوم ارتباطات و رسانه تحلیل گر بازارهای مالی






























































































































































































































