هومن حکیمی- دبیر گروه فرهنگی / اگر آدمها میدانستند که چقدر فرصتشان کم است و چقدر کتابهای نخوانده و محبتکردنهای باقیمانده و… برای انجام دادن وجود دارند (چیزهایی که جهان را از این وضعیت نکبتبار در میآورند و آن را جای بهتری میکنند) شاید اینقدر به خودشان و دیگران آزار نمیرساندند اما […]
هومن حکیمی-
دبیر گروه فرهنگی /
اگر آدمها میدانستند که چقدر فرصتشان کم است و چقدر کتابهای نخوانده و محبتکردنهای باقیمانده و… برای انجام دادن وجود دارند (چیزهایی که جهان را از این وضعیت نکبتبار در میآورند و آن را جای بهتری میکنند) شاید اینقدر به خودشان و دیگران آزار نمیرساندند اما آدمها معمولا نمیدانند.
۱
از زمان نوجوانی، یکی از اصلیترین و مهمترین دعاها و آرزوهایم این بود که زودتر از پدر و مادرم بمیرم. پریشب که خالهام پس از تحمل یک دوره بیماری طاقتفرسا، فوت کرد، بیموقع و بیمقدمه این آرزو را به مادرم گفتم. خیلی ناراحت شد و در جوابم گفت که آرزویم یک نوع خودخواهی است و… . بعد، با خودم فکر کردم که احتمالا حق دارد؛ همانقدر که فرزند از مرگ والدینش آسیب میبیند، آنها هم همین احساس را خواهند داشت و حتی شاید بیشتر.
۲
قرار نیست این یادداشت، یک متن شخصی باشد اما شخصیت و شرایط آدمها توی نوشتهها و رفتارشان تاثیر میگذارد. رنجها و خوشیها و آرزوها و خیلی چیزهای دیگر نویسندگان و کارگردانان و نقاشان و…، هر طوری که باشد راهشان را به داخل آثار باز میکنند و برای همین است که گاهی، یک اثر هنری (چرا فکر کردید که نوشتن، یک کار هنری نیست؟!) خیلی شبیه واقعیت زندگی خالقش و گاهی دور از زندگیاش و شبیه آرزوهایش است.
۳
خیلی علاقهمند به فیلمهایی با پایان باز نیستم، بهخصوص که در سینمای کشور ما، اغلب درک درستی از پایانبندی فیلمها وجود ندارد و باز بودن انتهای فیلمها، بیشتر نشاندهنده سردرگمی نویسنده و کارگردان است. یک یا چند نفر در موقعیتی قرار میگیرند. کشمکش و کنش و واکنش روی میدهد. بالا و پایینهایی به وجود میآید اما آخرش معمولا به نتیجه درستی ختم نمیشود. منظورم این نیست که فیلم باید حتما به نتیجه ریاضیوار برسد اما باید وقتی به پایان میرسد، تماشاگر درک کند که دو ساعت گذر زمان به چه چیزی منتهی شده است. حرصم درمیآید که این را در سینمای ما هنوز نفهمیدهاند.
۴
مرگ، بازترین و بارزترین پایانبندی دنیاست. درکش هم برخلاف خیلی دیگر از مفاهیم هنری، با زیست مخصوص به آن به دست نمیآید. یعنی فرق میکند با مثلا زیست تئاترگونه یا نقاشیوار چون آدم تا خودش نمیرد، نمیتواند درک و لمسش کند. مرگ دیگران هم فقط میتواند او را به شناختی کاملتر از احساسش نسبت به آن برساند اما کتاب و مطالعه درباره مرگ، آن را در دسترستر میکند. بعضیها را «مرگآگاه»، برخی را «مرگگریز» و عدهای را «مرگخواه» میکند. نمیدانم کدامشان در دنیای پس از مرگ موفقتر خواهند بود اما امیدوارم پس از مرگم، بالاخره بتوانم بهترین نوع پایان باز را ببینم!
۵
معاون رئیسجمهور چمد وقت پیش گفته که اگر نتوانند راهی برای کنترل این فشار وحشتناک اقتصادی پیدا کنند، قدرت خرید مردم در شروع سال آینده به شکل بد و شدیدی کاهش خواهد یافت. فعلا کاری به این نکته ندارم که ایشان جوری این صحبت را مطرح کرده که انگار چنین دغدغهای را به همهپرسی گذاشته و از مردم میخواهد که چارهای بیندیشند! من البته موافقم که با ادامه این روند، اوضاع اقتصادی ما خیلی بدتر خواهد شد اما در کنار تمام نگرانیها و دغدغههایی که مثل اغلب مردم درباره قیمت اجاره مسکن و مواد غذایی و تمام مایحتاج ضروری گذران یک زندگی معمولی دارم، به این فکر میکنم که قیمت کتاب هم به مراتب بالاتر خواهد رفت و امکان چاپ کتابهای خوب و باکیفیت کمتر خواهد شد و در نتیجه میترسم که نکند تمایل من از «مرگآگاهی» به «مرگخواهی» تبدیل شود.
۶
به یاد رمان معروف «جی.کی.رولینگ» افتادم؛ سری کتابهای «هری پاتر»، که وقتی منتشر میشدند به سرعت نور آنها را میخریدیم و در خانه برای خواندنشان چه جنگهای لطیفی که به راه نمیافتاد! در این کتابها نوع دیگری از گونههای متمایل به مرگ، خلق و معرفی شدهاند؛ مرگخواران. «گروهی از جادوگران که عقیده دارند، نژاد برتری نسبت به مشنگها هستند و برای همین تمام تلاش خود را برای در اختیار گرفتن قدرت و سروری بر مشنگها میکنند. مرگخواران برای رسیدن به هدف خود از طلسمهای نابخشودنی و ممنوعه استفاده میکنند».
همینجوری خواستم با اشاره به آنها، یادداشتم را با پایانی باز تمام کنم!