/هومن حکیمی   اشاره: این مطلب را می‌توانید به‌عنوان یک اعتراض خاموش محسوب کنید یا آن را دلنوشته‌ای بدانید که هنور به پایان نرسیده، تمام می‌شود یا حتی برون‌ریزی تک‌نفره یا چند نفره‌ای که طبق معمول به جایی نخواهد رسید. ما اهالی رسانه، شاید به مثابه مورچگانی هستیم که هر چند وقت یک‌بار به بهانه‌ای، […]

/هومن حکیمی

 

اشاره: این مطلب را می‌توانید به‌عنوان یک اعتراض خاموش محسوب کنید یا آن را دلنوشته‌ای بدانید که هنور به پایان نرسیده، تمام می‌شود یا حتی برون‌ریزی تک‌نفره یا چند نفره‌ای که طبق معمول به جایی نخواهد رسید. ما اهالی رسانه، شاید به مثابه مورچگانی هستیم که هر چند وقت یک‌بار به بهانه‌ای، آب در خوابگه‌مان می‌ریزند و ما انگار محکومیم، به غرق شدن یا کوچیدن به جایی دیگر و همچنان؛ نقطه سر خط… .

 

ابتدا: برای سریال «هشتگ خاله سوسکه» که قرار است به زودی در شبکه خانگی اکران شود، جشن می‌گیرند؛ درست در هنگامه‌ای که یکی از همکاران رسانه‌ای‌مان دارد اتومبیل زهوار در رفته‌اش را می‌فروشد تا شاید بتواند از پس مخارج کمرشکن درمان فرزند خردسال بیمارش برآید. وقتی که خیلی‌هامان هنوز تکلیف بیمه و امنیت شغلی‌مان مشخص نیست و چند درد و مشکل دیگر. اینها البته به سازندگان سریال «هشتگ خاله سوسکه» ربطی ندارد اما احتمالا به وزارت کار ربط دارد. با اینکه «کار» آنها با «کار» ما خیلی متفاوت است و حدس می‌زنم که از ما مال ما، سخت‌تر باشد!

 

میانه: شاید وزارت کار درست می‌گوید. شاید ما اهالی رسانه و خبر و قلم، کار خاصی نمی‌کنیم که شایسته توجه بیشتری باشیم و برایمان تسهیلات کمی ویژه تدارک ببینند. شاید باید تا آخر عمر سگ‌دو بزنیم تا لقمه نانی به کف آریم که اگر موفق شویم به کف آوریم، بخواهیم به غفلت هم بخوریم، آن‌قدری نیست که بتواند کفاف این غفلت لعنتی را بدهد! یک نان و پنیر و نهایتش دو سه نخ سیگار که این حرف‌ها را ندارد، دارد؟

شاید وزارت کار درست می‌گوید. شاید مدام مواجه است با این چندین درصد جماعتی که خودشان را در لباس رسانه جا زده‌اند و تقلبی‌اند و گند زده‌اند به هر چه حرمت و قلم و سوگند و شرافت صنفی و حرفه‌ای و انسانی. آنهایی که هنوز هم بلد نیستند یک نامه اداری کوتاه بنویسند و فقط انگل و زالو بودن را در حوزه رسانه آموخته‌اند. اینها، هم اتومبیل‌های گران‌قیمت سوارند و هم در بالای شهرها آپارتمان‌های چند صد متری دارند و هم نوروز را در ترکیه و زمستان را در تایلند می‌گذرانند. وزارت کار حتما اینها را دیده که فکر می‌کند، روزنامه‌نگاری و خبرنگاری شغل سختی نیست.

شاید ما هم دروغ می‌گوییم. وقتی خودمان هنوز نمی‌دانیم که با خودمان و با شغلمان چند چند هستیم و برایش وقت نمی‌گذاریم و به روز نمی‌شویم و کودن می‌مانیم و اجازه می‌دهیم هر کسی هنوز از راه نرسیده و عرقش خشک نشده، برایمان نسخه بپیچد و ما را مثل مستعمره خودش ببیند.

بعضی از ما مثل خاورمیانه عجیب دوست داریم همیشه مستعمره یک جایی باشیم تا هر وقت گرسنه‌مان شد استخوانی جلویمان پرتاب کنند و هر وقت زیادی آروغ زدیم توی سرمان بکوبند. به ظلم و بی‌عدالتی و تحقیر صنفی عادت کرده‌ایم و مریض شده‌ایم.

شاید فقط وزارت کار مقصر نباشد. وقتی وزارت‌خانه اصلی ما هم برای ارتقای حقوق و شعور انسانی و صنفی ما در این سال‌ها کار خاصی نکرده. وقتی خودش و خودمان هم در اینکه اصلا بلدیم کار تیمی و صنفی کنیم، مرددیم و به آن شک داریم. وقتی خانه‌های مطبوعاتمان حتی یک سوییت زیرزمینی هم نیستند؛ چه برسد به خانه، و آنقدر بالا و پایین دارند که وزارت ارشاد می‌گوید؛ «اگر خانه مطبوعات آمادگی‌اش را داشته باشد… ما اساسنامه را آماده کرده‌ایم که به آنها اختیار بدهیم»! می‌بینید؟ یعنی متولی اصلی ما هم دریافته که خانه‌های مطبوعات…، بگذریم.

من و همکارانی مثل من که هنوز اندک اشتیاقی به شغلمان داریم و متاسفانه هنوز به آن علاقه‌‌مندیم، مدت‌هاست دنبال بهانه و فرصتی هستیم که قلممان را بگذاریم پایین، مثل کشتی‌گیرها چهار طرف میز محقر کارمان را ببوسیم و سرمان را هم البته بیاندازیم پایین و برویم دنبال سرنوشتمان در یک جای دیگر، یک نقطه دیگر، بنابراین فکر می‌کنم گاهی شنیدن این جور تحقیرها از جانب مسئولان که بعد از گذشتن چند قرن، تازه دارند بررسی می‌کنند که آیا روزنامه‌نگاری و خبرنگاری واقعا شغل سختی‌ست یا نه و آیا ارزش این را دارند که ۴تا استخوان بیشتر جلویشان پرتاب کنیم یا نه، خیلی هم برایمان بد نیست. دست‌کم وقتی شغلمان را ترک کردیم و دیگر ننوشتیم (با اینکه کک هیچ کسی هم نمی‌گزد)، یک بهانه درست و حسابی داریم که چند سال بعد با آن، عذاب وجدانمان را فریب بدهیم.

شاید وزارت کار راست می‌گوید و حق دارد؛ در روزگاری که سانچی و کرمانشاه و بخاری نفتی مدارس و خیلی چیزهای دیگر، زود فراموش می‌شوند، روزنامه‌چی و خبرنگار جماعت اصلا کیلویی چند؟

 

پایان: زل می‌زنم به کمرکش جاده. به نقطه‌ای که انگار، آسمان و زمین به یکدیگر پیوند می‌خورند. جایی در دوردستی نه چندان دور، که همان‌قدر که نرسیدنی به نظر می‌رسد، قابل دسترسی هم هست. اتوبوس، قبل از اینکه واژگون شود، سرفه‌ای می‌کند و زور می‌زند تا از شیب جاده بالا برود. ما همه آخرش خواهیم مرد. ببخشید که این واقعیت را رک و بی‌پرده به صورتتان حواله کردم؛ دقیقا مثل وقتی که شما خیلی باطمأنینه و بی‌واسطه، این حقیقت را که از نظرتان، جماعت روزنامه‌نگار و خبرنگار، یک مشت مفت‌خور باری به هر جهتی بیشتر نیستند، توی روح و روانمان فرو کردید! بگذریم؛ «گلایه از شبِ دنیا / بد است مرد حسابی».