مجید عابدینی راد / صبح که از خواب پا شدم یادم افتاد که اهالی اروپا از نصف شب، ساعت هاشون رو یک ساعت عقب کشیده ان! از خودم پرسیدم؛ با این یک ساعت عمر اضافه بهتره چیکار کنم؟ در ذهنم هر کار نشاط آوری رو به تجسم در می آوردم تا یکی رو […]
مجید عابدینی راد /
صبح که از خواب پا شدم یادم افتاد که اهالی اروپا از نصف شب، ساعت هاشون رو یک ساعت عقب کشیده ان! از خودم پرسیدم؛ با این یک ساعت عمر اضافه بهتره چیکار کنم؟
در ذهنم هر کار نشاط آوری رو به تجسم در می آوردم تا یکی رو انتخاب کنم. آخرش وقتی قطعی تصمیم گرفتم این یک ساعت زمان باد آورده رو صرف شنیدن موزیک جاز کنم و صفحه لویی آمسترانگ رو گذاشتم، دیدم ای دل غافل، همه این کلنجار رفتن های با خودم در تعیین نوع نشاط دلخواهم، خودش یک ساعت طول کشیده!
وقتی روحم با شنیدن این نواهای بهشتی به شعف در اومد به خودم گفتم؛ آخرش، بدون این که حالیم باشه، این یک ساعت عمر اضافه ام رو به بهترین وجه ممکن گذرونده ام؛ یعنی با فکر کردن به گزینش راه ِ به شعف رسوندن وجودم! چون آخرش توی این دنیا هیچ چیز مهم تر از صرف زمان برای اتتخاب راه درست نیست! توی فکر راه و راه گزینی مناسب و بر مبنای نیازهای درونیم بودم که رضا برام پیامی فرستاد تا طبق معمول جویای احوالم بشه.
براش نوشتم: رضا نمی دونی این روز ها چه کیفی دارم از بودنم می برم!؟ آخه هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز بتونم این معضل بزرگ زندگیم رو حل کنم! باور نمی کنی که بهت بگم بالاخره تونستم بین کار نوشتنن و کارهای دستی ای که علاقه زیادی به انجامشون دارم، یعنی گرایش پایه ای و تعادل آور زندگیم، هماهنگی به وجود بیارم!
رضا نوشت: بگو ببینم چه اتفاقی افتاد که تونستی برا این مسئله ی قدیمی ات راه حلی مناسب پیدا کنی؟
نوشتم: بذار بگم که به خاطر این وضع قرنطینگی و دها جور محدودیت و در خطر مستمر قرار داشتن با مرگ بود که زمینه ی ایده آل و لازم برای حل این مشکل عمده ی زندگیم بوجود اومد!
رضا نوشت: برام بگو این قضیه ی کرونا و عواقبش چه جوری زمینه ساز حل این گره ای که می گفتی از دوره نوجوونی برات پیش اومده بوده، شد!؟
نوشتم: تا حدودی می تونم از چگونگی باز شدن این معمّا بگم که با ده سال روانکاوی هم نشده بود به کوچک ترین گشایشی توی این زمینه برسم! ببین دست آخر همه خیلی ربط به تصویری داره که مادرم از پدر بزرگم در ذهنم بوجود آورده! بگیر موفق ترین و گره باز کن ترین مرد روزگار خودش! مشکل من از همون بچگی این می شه که بخوام آدمی همپایه ی پدر بزرگم و بلکه جلو تر از او باشم! خیلی ش هم به خاطر عشق به مادرم بوده که شدیداً عاشق پدرش و حرفهاش و گفته های حافظ بود!
رضا نوشت: پس بابا، این پدر بزرگت برا خودش آدم مهمی هم بوده!
نوشتم: حالا یه بار برات از سرگذشت این آقا غلامرضا دهدشتی نیا، که بیچاره ناشناخته هم باقی مونده خواهم گفت! ببین من در نوجوونی ام از یک طرف عاشق ادبیات بودم و از طرف دیگه هم کارهای دستی، به خصوص کار روی چوب رو خیلی دوست داشتم. هر بار توی زندگی سمت یکی از این دو گرایش می رفتم مجبور می شدم اون یکی رو به حالت تعلیق در بیارم! برات پیش از این زیاد در این باره گفته بودم. بعد هم در هر دو زمینه دنبال راه های خلاقانه و بی نظیر و بدرد بخور برای جامعه بودم….!
رضا نوشت: توی هر کدوم از این زمینه ها، این طور که برام گفته ای، کارهای نسبتاً بزرگی هم تا حالا انجام داده ای!
نوشتم: ببین، الان خوب متوجه ای که چرا در ادبیات فقط چسبیده ام به نظامی و حافظ! چون رضا جون، اونها هم می خواسته ان بهرام و اسکندر زمان خودشون بشن، که شده ان! بعد هم که می دونی، هر دو شون همه مون رو به رفتن در همین راه و شیوه ی بهرام منشی دعوت می کنن!
حالا با این معضل کرونا متوجه شده ام که فعلاً باید کمی توقع ام رو از خودم کمتر کنم! و تا اونجا که شده به خودم بیآم! اعجاز توی وضع من اینه که درست از موقعی که هدف هام رو دیگه در حد روز به روز در آوردم، اون معضل گنده ی عدم امکان همزمان رفتن در دو راه متفاوت ِ مورد علاقه ام، به کل از میان برداشته شد! فهمیدی؟
رضا نوشت: نگا کن! پس پیچیدگی همه ی این داستانی که برای تو یه عمر طول کشیده، همش به عامل زمان بستگی داشته!؟ یعنی تو هدف هایی همیشه توی کله ات داشته ای که دسترسی بهشون به زمانی خیلی طولانی نیاز داشته و کار یک روز و دو روز نبوده!
رضا به این جا که رسید انگار که تو فکر رفته باشه، پر از مکث نسبتا طولانی ادامه داد: آهان، الان که مرگ به عنوان یک امکان پایان دهنده به هر نوع هدفی، بیش از هر زمان دیگه ای وارد زندگی هامون شده، تو بالطبع به هدف ها و خواست هات وضعیتی قابل دسترس تر داده ای! چیزی که خود به خود اون معضل گنده ات رو حل کرده! همینه؟
نوشتم: رضا واقعاً همینه! ببین من به یک درس نظامی در مورد مسائل خودم طوری که باید تا به حال خوب توجه نکرده بودم! این که در زندگی انتخاب درست خواست و هدف و در اون جهت پیش رفتن مهمه، و نه رسیدن یا نرسیدن به خود هدف، که خودش به مقتضیات مختلف و شانس هم بستگی داره! ببین آخرش راه و روش رو نظامی درست انتخاب کرده بوده و همه ی کارهاش هم خوب که حساب رو کنی، در نهایت نیمه کاره ول شدن! حافظ هم وضعی بهتر از او نداشته!
رضا نوشت: عابد جان، چندتا کار نیمه تمام دارم، باهات تماس می گیرم… تا بعد…
یک صفحه جاز دیگه، این بار از دوک الینگتون گذاشتم، همین طور که غرق در ملودی های دلنشین موزیکش شده بودم، رفتم به فکر انجام طرحی برای یک کار عملی دیگه، برای گذروندن یکشنبه ام؛ جوری که بشه حاصلش رو تا شب ببینم و لذت ببرم!
پاریس ۲۵ اکتبر ۲۰۲۰