/هومن حکیمی ۱ اخیرا در اواسط ماه مبارک رمضان، برای تماشای نمایش «پُک» -نوشته فاطمه مکاری- به خانه هنرمندان، سالن استاد انتظامی رفتم؛ در «بلک‌باکسی» که دلش به اجراهای هنرمندان مختلف با نگاه‌ها و سلیقه‌های گوناگون خوش است. دلش خوش است که مردم روی نیمکت‌هایش بنشینند و برای ساعت‌هایی از همهمه تهران بزرگ و از […]

/هومن حکیمی
۱
اخیرا در اواسط ماه مبارک رمضان، برای تماشای نمایش «پُک» -نوشته فاطمه مکاری- به خانه هنرمندان، سالن استاد انتظامی رفتم؛ در «بلک‌باکسی» که دلش به اجراهای هنرمندان مختلف با نگاه‌ها و سلیقه‌های گوناگون خوش است. دلش خوش است که مردم روی نیمکت‌هایش بنشینند و برای ساعت‌هایی از همهمه تهران بزرگ و از ترافیک و دود رها شوند و چیزهایی را ببینند که در زندگی عادی، باید باشند اما نیستند. خانه هنرمندان یکی از مکان‌هایی است که در آن، زندگی از نوعی که من دوستش دارم، جریان دارد. خانه هنرمندان، البته پاتوق و پکیج فرهنگی کاملی نیست اما چیزهایی دارد که آدم را از رخوت بیرون می‌آورد. مثلا گربه دارد -خیلی زیاد- که رابطه‌شان با آدم‌ها، تقریبا خوب است. یکی از خوبی‌های تئاتر این است که ارتباط بین آدم‌ها و گربه‌ها را منطقی نشان می‌دهد. ارتباط بین آدم‌ها با همدیگر را هم… . یعنی تئاتر را باید جدی‌تر گرفت.
۲
«پردیس چارسو» برای من جذابیت‌های بیشتری از دیگر پردیس‌ها دارد. یک حس نوستالژیک شخصی را در من برمی‌انگیزد و برایم فقط در طبقه همکف و ششم و هفتم خلاصه می‌شود. سالن نمایش شماره «دو»‌اَش را هم بیشتر دوست دارم. پس وقتی «خوک» را آنجا می‌بینم، فیلم خیلی خوبی به نظرم می‌آید، همان‌طور که «برادرم خسرو» یا «ساعت ۵ عصر». البته اعتراف می‌کنم که اگر خوک را در سینمای دیگری می‌دیدم، تا این اندازه از دیدنش لذت نمی‌بردم… . یعنی، سینما را و در کجا فیلم دیدن را باید جدی‌تر گرفت.
۳
«عزیز بوهدوز» مراکشی که دقیقه ۹۳، ایران را رستگار می‌کند، درست وسط در آغوش گرفتن پدر و برادرم و در لحظه‌ای که احساس می‌کنم خوشبخت‌ترین و شادترین مرد زمینم، بی‌اختیار ناخودآگاهم از ذهنم می‌زند بیرون و به من یادآوری می‌کند که فوتبال مثل سینماست. ورزش است اما عجیب بُعد فرهنگی و اجتماعی دارد. چندین سال پیش بود که با خواندن مطالب دکتر «صدر» که یک منتقد سینمایی خوره فوتبال است، عاشق پیوند بین سینما و فوتبال و تلفیقی نوشتن، شدم. یوزپلنگان ایرانی در زمین دویدند و جنگیدند و هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر و این‌طرف‌تر، میلیون‌ها نفر غصه‌دار شدند و میلیون‌ها نفر از شادی تا صبح خوابشان نبرد. فوتبال، تبلور بخش زیادی از خواست‌ها، نیازها، دغدغه‌ها و کمبودهای فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی مردم در مستطیل سبز است که مرزی نمی‌شناسد. حباب‌هایی هم که گاهی ایجاد می‌کند، از نوع حباب‌هایی نیست که برخی مسئولان کشورمان به آن استناد می‌کنند. فوتبال ثابت می‌کند که گستره فرهنگ، تا چه اندازه وسیع و همه‌جانبه است… یعنی فوتبال را باید جدی‌تر گرفت.
۴
شخصا اعتقاد و علاقه‌ای به پیگیری مطالبات انسانی و حقوق شهروندی از طریق فضای مجازی ندارم و موارد بیشماری را هم می‌توانم به‌عنوان سند نشان بدهم که چنین بازتاب‌های اعتراضی نسبت به یک مسأله سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و غیره در فضای مجازی، منجر به احقاق حق از دست رفته نشده است. هرچند مواردی هم بوده که تاثیر داشته در برانگیختن اذهان، و اتفاقا تنها فایده و بیشترین تاثیر به راه انداختن کمپین‌هایی مثل «یک ماه کالای فلان را نخریم» یا «آب دریا خزر را به فلان جا نبریم» و…، همین همه‌گیر کردن یک مسأله و تلنگر زدن به مسئولانی است که انگار خوابیده‌اند یا عینک خیلی تیره آفتابی به چشمانشان زده‌اند تا کمتر ببینند. به جایش من معتقدم که مردم؛ یعنی همین من و شما، به‌خصوص در ارتقای مسائل فرهنگی، بیشترین سهم و نقش را داریم و تا به شکل واقعی و حقیقی، کتاب نخریم و نخوانیم، تا به شکل واقعی و حقیقی به حفاظت از محیط زیست نپردازیم، تا به شکل واقعی به حیوانات احترام نگذاریم و غیره، اتفاق خاصی در حوزه فرهنگ و هنر این مملکت رخ نخواهد داد. متاسفانه یا خوشبختانه (که همان «متاسفانه» صحیح‌تر است) اهمیت حوزه فرهنگ و هنر نزد مسئولان ما «نیست و بس» و انگار آنها دغدغه‌های مهم‌تری دارند! پس اگر می‌خواهیم اوضاعمان بهتر شود، مجبوریم آگاهی و تلاشمان را بیشتر کنیم چون دراین‌صورت است که آنهایی که خوابیده‌اند بیدار می‌شوند… . یعنی به طور حقیقی و واقعی رفتار کردن را باید جدی‌تر گرفت.
۵
به بازی با اسپانیا نزدیک می‌شویم. به اضطرابی دوباره که هم شیرین است و هم آزاردهنده. به سینما می‌رویم و به لذت و با هم بودن نزدیک می‌شویم. بعد از تماشای یک نمایش از سالن بیرون می‌آییم و به گربه‌ها نزدیک می‌شویم؛ به فهم مشترک حیات. کتاب می‌خوانیم و با تلفیقی از خیال و سطر و واژه به جایی می‌رویم که تا به حال نرفته‌ایم و بااینکه چرخه زندگی، تنها شامل هنر و فرهنگ نیست ولی اقتصاد و سیاست و خیلی چیزهای دیگر در دل فرهنگ و هنر، «آداپته» و «تئوریزه» و «تلطیف» می‌شوند. یک‌جوری می‌شوند که «کاربرد» پیدا می‌کنند و این‌طوری‌ست که می‌شود مثلا امیدوار بود، نمایندگان ما در مجلس، دلشان بخواهد که عضو کمیسیون فرهنگی هم باشند. که دوست داشته باشند به سینما بروند و کتاب بخوانند و تئاتر ببینند… . یعنی فرهنگ را باید جدی‌تر گرفت. همین.