هومن حکیمی دبیر گروه فرهنگی با چه عبارتی شروع کنم؟ فیلمی که درباره موسیقی هم است اما فقط درباره آن نیست. فیلمی که درباره رابطه قدیمی استاد و شاگردی در سینما است و تنها درباره آن نیست. نه، این‌ها برای توصیف اهمیت و کیفیت بالای «شلاق» کافی نیست. موسیقی، تم اصلی و تکرارشونده آن است […]

هومن حکیمی
دبیر گروه فرهنگی

با چه عبارتی شروع کنم؟ فیلمی که درباره موسیقی هم است اما فقط درباره آن نیست. فیلمی که درباره رابطه قدیمی استاد و شاگردی در سینما است و تنها درباره آن نیست. نه، این‌ها برای توصیف اهمیت و کیفیت بالای «شلاق» کافی نیست. موسیقی، تم اصلی و تکرارشونده آن است اما فیلم برای تماشاگری که شناخت و علاقه‌ای نسبت به موسیقی ندارد هم به اندازه کافی جذاب است؛ چون از مبارزه و تلاش فرا انسانی برای رسیدن به هدف می‌گوید. از اینکه برای رسیدن به چیزی که می‌خواهی، مجبوری از خیلی چیزهای دیگر که دوستشان داری بگذری، تاب بیاوری و مرارت و زجر بکشی. و کیست که در طول زندگی‌اش این‌ حس‌ها را تجربه نکرده‌ باشد؟ «دیمین شزل»؛ کارگردان این فیلم، که خودش تحصیلات موسیقیایی دارد و نوازنده درام و موزیسین جاز بوده، از تجربه‌های شخصی‌اش استفاده کرده و آن را به شکلی کاملا هنرمندانه و سینمایی به تصویر کشیده‌است.
«جِی.کِی.سیمونز» هم در نقش استاد به‌ظاهر هیولا‌صفت و سخت‌گیر و تندمزاج، توانسته یکی از بهترین بازی‌های دوران بازیگری‌اش را اجرا کند و البته «مایلز تلر» در نقش نوازنده جوان که او هم فراتر از انتظار ظاهر شده‌ است.
کارگردان و نویسنده بدون اینکه در این فیلم به شکل مستقیم به موسیقی اشاره کند -منظورم به لحاظ محتوایی است وگرنه در اغلب لحظات فیلم حضور دارد- و درباره چالش‌ها یا مسائل فنی آن بگوید، توانسته از آن به‌درستی برای شکل‌گیری درام استفاده کند. به قصه، فراز و فرود ببخشد، گره ایجاد کند و همراه با ایجاد هیجان و تعلیق، خیلی به‌موقع گره‌گشایی کند. پایان باز؟ ممکن است این‌طور به نظر بیاید؛ وقتی که نوازنده جوان در بین ملغمه‌ای از خون و عرق و فشار روانی وحشتناک، از دوئل دو نفره با استادش سربلند بیرون می‌آید. اما شاید منظور فیلم این نباشد. وقتی که دوربین، لحظه‌ای روی چهره مرموز استاد مکث می‌کند تا این‌گونه به نظر برسد که او هنوز ترفند دیگری در چنته دارد. برای شکست دادن و نابودی شاگرد مستعدش یا برای رستگاری بیشتر او؟ کسی چه می‌داند، چون «شلاق»، فیلم مبارزه تا بی‌نهایت است. شاید یک‌جور «باشگاه مشت‌زنی» در شکل و شمایل دیگر؛ انگار که «دیوید فینچر» در کالبد دیگری آفریده شده ‌باشد.