نظامی و کرونا!
نظامی و کرونا!

    مجید عابدینی راد / چند شب پیش چقدر کار خوبی کردم که ‌نصف شب زدم بیرون! یک گواهی نامه هم برای این که پلیس جلوم رو نگیره نوشتم. ولی در عرض دو ساعتی که توی کوچه و خیابون بودم یک ماشین گشت پلیس هم به کل ندیدم! انگار خیلی از نیروهاشون کرونا گرفته […]

 

 

مجید عابدینی راد /

چند شب پیش چقدر کار خوبی کردم که ‌نصف شب زدم بیرون! یک گواهی نامه هم برای این که پلیس جلوم رو نگیره نوشتم. ولی در عرض دو ساعتی که توی کوچه و خیابون بودم یک ماشین گشت پلیس هم به کل ندیدم! انگار خیلی از نیروهاشون کرونا گرفته باشند! شنیده ام که خود اونها هم می ترسن که زیاد به آدم ها نزدیک بشن!
خیلی دلم سوخت که همه اتوبوس ها بی مسافر، بدبخت ها مسیرهای عادی شون رو تا یک بعد از نیمه شب مجبورن سر ساعت برن و برگردن…! هر وقت یکی شون نزدیک ایستگاهی می شد با خودم می گفتم خوبه سوار شم و تا آخر خط برم و برگردم تا راننده ش هم تنها نمونه! تازه اتوبوس های آخر شب هم تا موقع باز شدن مترو شنیده ام که کار می کنن! نمی شه که تا صبح توی خیابون اتوبوس سواری کرد! پاریس شده بد تر از شهر ارواح! همه ی کافه های باحال و رستورنهای تا کله سحر بازش، کرکره هاشون پائین بودن! اصلاً صدای بزن برقص از هیچ جا دیگه بلند نمی شه. خیلی شوک بزرگی بهم وارد شد و بواقع نزدیک بود گریه ام در بیآد! آخه من شدیداً عاشق این شهرم! ولی بیشتر با روحیه طنز و تمسخر، از روی عکس عمل با مسئله برخورد کردم که گردشم معنی ای خاص پیدا کنه!
با خودم می گفتم درسته که شهر بدون رفت و آمد آدمهاش بی لطف و غمناکه، ولی انگاری که همش متعلق به من باشه و انگاری تنها بازمانده یک فاجعه عظیم باشم! این خیلی حس عجیبیه! برای این بود که بخودم می گفتم: می خوامش چی کار!؟ به نظر می اومد که فرق زیادی بین خونه های مجلل ثروتمندها و آدمهای عادی دیگه وجود نداشته باشه! بعد هم گاهی وقت ها یکی دو تا آدم رو که سر راهم می دیدم حتی برای لباسهاشون هم انگار چشم هام دیگه اختلاف زیادی قائل نمی شدن! اصلاً دیگه هیچ اهمیتی نداره هر کی چه ماشینی داشته باشه و چی به تن کرده باشه، و از سر چه میزی بلند شده باشه!
تنها معیار این شده که طرف سالم باشه یا نه، از قرار اگه نه زیاد چاق باشه و نه خیلی پیر بهتره… والا زشتی و زیبایی زنها و مرد ها هم دیگه خیلی مهم نیست!
هی خودم رو دلداری دادم که این وضعی موقتی ست و چار روز دیگه دوباره ساکنان و نقاش ها و توریست ها، توی محل از سر و کول هم بالا خواهند رفت. این که شور و هیجانات دوباره باز می گردن و سر و صدای مردم، شهر رو باز زنده و سر حال می کنه! ولی از اونطرف از حق نمی شه گذشت که هم شهر تمیز تر شده و هم هوا عالی تر و بدون هیچگونه آلودگی ای از اون طرف هم گوش ها از نشنیدن صدا یه استراحت جانانه ای می تونن بکنن…!
نه، من پاریس همیشگی خودم رو می خوام با آدمهای از همه نوعش، و کافه های شلوغش…! با همه خوبی ها و بدی هاش! نه من اصلاً توی این شهر خالی هیچ صفایی نمی کنم و دلم می خواد هر چه زودتر ازش فرار کنم. الان تازه وضع اون خانمی که توی رادیو می گفت هر شب دعا می کنه که فردا دیگه از خواب بلند نشه رو خیلی خوب می فهمم!
ما آدم ها آخه همه شادابی و جوونی و زنده دلی مون به حرکت کردن و ارتباط داشتن با همنوع، اون هم در کمال آزادی، بستگی داره. وقتی بالای تپه مون مارت از توی کوچه عاشقا می گذشتم و سرم در لابلای درخت های سر به فلک کشیده باغ هنرمندها به حرکت ماه تموم توی آسمون خیره شده بود، نمی دونم چرا به ناگاه یاد مادرم افتادم!
هر وقت آخه یه عشق جدید در درونم اعتبار زیادی پیدا می کنه یک جورهایی تصویر مادرم برام زنده می شه و بعضی از حرفهاش هم برام ناغافل عمده می شن! آخه اون موقع ها دوستهای خودم و برادرم و خواهر خدا بیآمرزم هم، او رو معلم عشق می دونستند و همیشه دورش حلقه می زدن! گاهی هم می اومدند و یواشکی براش از عشق هاشون می گفتند و ازش راهنمایی عاشقانه می گرفتن! مادرم فقط راز دوام عشق رو شاید نتونست اونطور که باید بهم درس بده!
البته نباید ازش زیاد خرده بگیرم چون بالاخره بالاترین معلم های عشق هم توی فرهنگ مون فقط توی همین راز دوام عشق مونده اند! بخودم گفتم کاشکی مادرم زنده بود تا براش از محبوبه و همه خوبی هاش و عشقی که بهش دارم می گفتم و راجع به معنی سکوت طولانی این اواخرش باهاش جلسه ای می ذاشتم!
وقتی رسیدم خونه دیدم یه پیام از رضا اومده؛ با اینکه دیر وقت بود، یک قهوه برا خودم ساختم و در جواب رضا نوشتم: تازه رسیدم ‌خونه. فردا با هم گپ خواهیم زد. همین طور که پا شدم کاناپه رو جلو بکشم تا جای خوابم ردیف بشه صدای علامت دریافت پیامی رو شنیدم. رضا نوشته بود: ممنون. باشه تا فردا.
من امشب راستش جای یکی از بچه ها اومده ام توی پذیرش مسافرخونه! با اینکه این روزها مسافری هم دیگه پیدا نمی شه ولی مجبورم تا صبح بنشینم! که انگار سر درد دلش باز شده بود، ادامه داد: این کرونا و عواقبش یعنی می تونه خیلی چیزها رو در جهان عوض کنه، نه؟
نوشتم : آره، رضا جون. ببین بفرض همه ی ابهت و پیشرفت آمریکایی که امروز می شناسیم، روی خرابه های جنگ اول جهانی ساخته شد. برای وضع غریب امروز هم از همین الان اندیشمندان و هنرمندان و همه صاحب نظرها و اهل قلم افتادن بفکر چگونه ساختن دنیای بعد از کرونا! چون چنین تعطیلی همه جانبه ای تابحال توی دنیا اتفاق نیفتاده بوده! تخریب هاش بهت بگم که خیلی بیشتر از دو تا جنگ جهانی برای اقتصاد دنیا و بشریت خواهد بود! تازه الان فقط توی مراحل شروعش هستیم!
حالا بگفته نظامی همین «غم بزرگ کرونا زدگی دنیا» رو یک گنج هم می تونی ببینی! درسته که در صورت فعلی ش یه «رنج گنده هیولایی» هست ولی نگاهت رو ببر توی گنج دیدنش، که آبادی ای به همین بزرگی می تونه با خودش بیآره!
رضا نوشت: اونوقت این نگاه چه ربطی به درون بشر داره که موضوع تحقیق نظامی بوده؟
نوشتم: حرف در این باره زیاده، اما من دیگه خستم، میرم بخوابم رفیق… تا فردا شب…
پاریس/۲۰ مارس/ ۲۰۲۰