کتاب «داستان های کوتاه درباره خدا» نخستین بار در سال ۱۳۸۱ منتشر شد و به سرعت مورد توجه اهالی کتاب قرار گرفت تا جایی که در سال ۱۳۸۳ و به چاپ ششم رسید. این کتاب در ۶۴ صفحه، در دو بخش فارسی و انگلیسی با ترجمه بسیار خوب و شیوای مسعود حسین توسط […]

کتاب «داستان های کوتاه درباره خدا» نخستین بار در سال ۱۳۸۱ منتشر شد و به سرعت مورد توجه اهالی کتاب قرار گرفت تا جایی که در سال ۱۳۸۳ و به چاپ ششم رسید. این کتاب در ۶۴ صفحه، در دو بخش فارسی و انگلیسی با ترجمه بسیار خوب و شیوای مسعود حسین توسط انتشارات آزرمگین به چاپ رسیده است. مقدمه و سپس چند داستان از این کتاب را با هم می خوانیم.
٭ ٭ ٭
ای نام تو بهترین سرآغاز / بی نام تو نامه کی کنم باز
درباره خدا گفتن، از او خواستن و به دل سپردن، همان عشق است که از هر زبانی شنیده شود، نامکرر است.
از خدا گفتن، او را دیدن و لمس کردن، نه رنگ پوست و قد قامت می شناسد و نه معطوف به سرزمین و نژاد خاصی می شود. آنان که عاشق حضرت حق اند و آنان که بود و نبود زمین و آسمان را به بود او متصل می دانند، در هر کجای دنیا که باشند، با یک زبان با او حرف می زنند و با یک نگاه به او می نگرند.
گفت و گو با خالق بی بدیل شب و روز، از آن جایی که حق همه بندگان است و از آن جایی که از هر دهانی بیرون آید و با هر کلامی صورت پذیرد، از نظر او پذیرفتنی و زبان مادری از سوی دیگر است. در واقع باید گفت که حتی دومی از اولی واجب تر است. مترجم این کتاب نیز در برگردان آن، با مشکلاتی مواحه بود مثلا در داستان «فیل در تاریکی» که در واقع اثر جاودان و ماندگار جلال الدین مولوی است، مترجم مجبور بود برای حفظ و پاسداری از فرهنگ غنی این مرز و بوم، حتی اشتباه متن اصلی را تصحیح کند و در بعضی دیگر از داستان ها نیز این تغییر به چشم می خورد اما باید پذیرفت که مترجم در تلاش بوده تا به رسالت فرهنگی خود جامه عمل بپوشاند.
فیل در تاریکی
داستان معروف فیل در تاریکی از برداشت های ما انسان ها از خداوند حکایت می کند. عده ای تلاش می کنند تا در تاریکی دریابند فیل به چه چیزی شبیه است، اما آنها از چیزی یکسان، تجربیات متفاوتی به دست می آورند.
نفر اول به خرطوم فیل دست می زند و می گوید که فیل به ناودان شبیه است. دومی، گوش فیل را لمس می کند و می گوید که به بادبزن شباهت دارد. سومین نفر به پای فیل دست می کشد. برداشت او از فیل، ستونی قطور است و سرانجام نفر چهارم پشت فیل را لمس می کند و می گوید که فیل مثل تخته سنگی بزرگ است.
خداوند را می توانی ببینی؟
پسر بچه ای از خواهر بزرگ ترش پرسید: «آیا کسی واقعا می تواند خدا را ببیند؟» خواهرش که مشغول کاری بود با تندی پاسخ داد: «البته نه آدم نادان! خدا آن بالا در آسمان هاست. هیچ کس نمی تواند او را ببیند».
مدتی گذشت. پسر بچه سوال خود را از مادرش پرسید: «مامان! آیا کسی تا به حال خدا را دیده است؟» مادر با مهربانی پاسخ داد : «نه پسرم! خدا در قلب ما آدم هاست، اما هرگز نمی توانیم او را ببینیم».
پسر بچه تا حدودی راضی شد، اما هنوز کنجکاو بود. اندکی پس از آن پدربزرگ مهربانش او را برای ماهیگیری به سفر برد. آن ها مدت زیادی را با یکدیگر بودند. روزی خورشید، با شکوهی وصف ناپذیر در برابر دیدگان آن ها غروب می کرد. پسر بچه دید که صورت پدربزرگش سرشار از مهربانی و آرامش خاطر است.
او اندکی فکر کرد و سرانجام با دو دلی پرسید: «بابا بزرگ! من… من قصد نداشتم که دیگر این سئوال را از کسی بیپرسم، اما مدت زمان زیادی است که به آن فکر می کنم. اگر حواب آن را بدهی خیلی خوشحال می شوم. آیا کسی … آیا کسی واقعا توانسته خدا را ببیند؟»
مدتی گذشت. پیرمرد همان طور که نگاهش به غروب خورشید به آرامی پاسخ داد: «پسرم! من الان غیر از خدا هیچ چیز دیگری را نمی توانم ببینم».
دست خدا
«کودک زمزمه کرد: «خدایا! با من حرف بزن».
یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید: «خدایا! با من حرف بزن».
صدای آسمان غرومبه آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
«خدایا! بگذار تو را ببینم».
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید: «خدایا! معجزه کن».
نوزادی چشم به جهان گشود، اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت:
«خدایا! به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی».
خدا پایین آمد و بر سر کودک دستی کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه دوید.
او هیچ نیافت و از آنجا دور شد.»
من خدا را دیدم
پسر بچه ای می خواست خدا را ملاقات کند. او فکر کرد خدا در دور دست زندگی می کند، بنابراین سفر درازی در پیش دارد. چمدان خود را بست و راهی سفر شد. پسر بچه در راه پیرزنی را ملاقات کرد. پیرزن در پارک نشسته بود و به کبوترها نگاه می کرد. پسر بچه کنار او نشست و چمدانش را باز کرد. از درون چمدان نوشابه ای بیرون آورد و خواست بنوشد که دید پیرزن نگاهش می کند، برای همین نوشابه خود را به او تعارف کرد. پیرزن با سپاس فراوان پذیرفت و به پسر بچه لبخند زد. لبخندش به قدری زیبا بود که پسر بچه تصمیم گرفت دوباره آن را ببیند، بنابراین کیک خود را هم به پیرزن داد. بار دیگر لبخند بر لبان پیرزن نقش بست. پسر بچه شادمان شد. آن دو تمام عصر را آنجا نشستند، خوردند و خندیدند، اما هرگز کلمه ای نگفتند.
هوا که تاریک شد، پسر بچه تازه فهمید که چقدر خسته است، بنابراین تصمیم گرفت به خانه برود، اما چند قدم بیشتر دور نشده بود که برگشت و پیرزن را بغل کرد. پیرزن چنان لبخندی زد که پسر بچه تا به حال در عمرش ندیده بود. پسر بچه به خانه رسید، مادرش از چهره شاد و خندان او متعجب شد. برای همین پرسید: «امروز چه چیزی تو را به این اندازه خوشحال کرده؟» پسر بچه پاسخ داد: «من با خدا غذا خوردم».
پیش از آن که مادرش چیزی بگوید، ادامه داد: «می دانی! او زیباترین لبخندی را که در عمرم دیده بودم به من زد».
از آن سو پیرزن در حالی که سرشار از شادمانی بود به خانه اش بازگشت. پسرش که از آرامش خاطر مادر متعجب شده بود، پرسید: «امروز چه چیزی تو را این گونه خوشحال کرده؟» پیرزن پاسخ داد: «من با خدا غذا خوردم» و پیش از آن که پسرش چیزی بگوید، ادامه داد:« می دانی! او جوان تر از آن بود که من فکرش را می کردم».
سکان را به من بده
خدا با لبخندی مهرآمیز به من می گوید: «آهای! دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟» می گویم : «البته، به امتحانش می ارزد.
کجا باید بنشینم؟
چقدر باید بگیرم؟
چه زمانی وقت ناهار است؟
چه موقع کار را تعظیل کنم؟»
خدا می گوید: «سکان را بده به من! فکر می کنم هنوز آماده نیستی».







































































































































































































