عباس کیارستمی به عنوان فیلمساز حقیقت شناخته می شد و کارهای بسیار زیادی از او به جا مانده است. آثار ارزشمندی که به فخر سینمای ایران افزوده و اعتبار جهانی برای سینمای ایران به جا گذاشته است. سال ۱۳۹۳ روزنامه شرق با او گفت و گویی انجام داد که از معدود صحبت های کیارستمی درباره […]
عباس کیارستمی به عنوان فیلمساز حقیقت شناخته می شد و کارهای بسیار زیادی از او به جا مانده است. آثار ارزشمندی که به فخر سینمای ایران افزوده و اعتبار جهانی برای سینمای ایران به جا گذاشته است. سال ۱۳۹۳ روزنامه شرق با او گفت و گویی انجام داد که از معدود صحبت های کیارستمی درباره مسائلی غیر از سینما است. چون وی معمولا درمورد مسائلی غیر از سینما مصاحبه نمیکرد. بخشی از متن گفت و گوی نوستالژیک کیارستمی و آیدین آغداشلو را در ادامه می خوانید:
- آغداشلو: از دوران دبیرستانتان شروع کنیم. گویا کسان دیگری هم در دبیرستان «جم»، با شما همدوره بودند…
کیارستمی: افرادی که از آن دوره زندهاند تعدادشان به انگشتان یکدست هم نمیرسد.
- یکی از آنها بهمن فرزانه بود؛ مترجم کتاب «صدسال تنهایی» که بهمنماه فوت کرد. خیلی غصه خوردم. متنی در موردش نوشتم که در سایتی چاپ شد. با ترجمه «صدسال تنهایی» کار بزرگ و ماندگاری کرد.
کتاب دیگری هم داشت به نام «میشل عزیز» که یک مجموعهنامه بود و ترجمه خیلی خوبی بود. کتاب «صدسال تنهایی» یک نثر دیگر است. اما این نامهها طوری ترجمه شده انگار در حال خواندن همان نامهها هستید، نه کتاب.
- مرتضی ممیز نیز همدوره شما بود. با او هم رابطه دوستانه داشتید؟
بله، اما زمان فوت مرتضی من ایران نبودم. وقتی به ایران برگشتم گفتند، مرتضی فوت کرده. قبل از رفتنم به من گفت: کی قرار است بروی ژاپن؟ گفتم قرار نیست بروم. اما چون مریضاحوال بود متوجه جوابم نشد و گفت: صبر کن با هم برویم. برای اینکه کارهایی دارم که نمیتوانم به کسی واگذار کنم. همسرش و یکنفر دیگر هم آنجا بودند، ما به هم نگاه کردیم و گفتیم این نمیداند!
- میدانست اما به قول معروف «سر خودش را گول میمالید»! (خنده)
علی حاتمی هم داستان بامزهای داشت…
- روزهای آخر علی را دیدم…
یک هفته قبلش میگفت: امروز رفتم پیش دکتر نباتی و در راهپله- که حدس میزنم باید باریک و آجری بوده باشد- بهرام ریپور را دیدم. بهرام ریپور در راهپله سرش را روی شانه علی گذاشته و گریه کرده بود. گفته بود: دیدی به چه روزی افتادیم؟ البته فکر میکنم، منظورش خودش بوده، چون علی از همان اول رگههای مذهبی داشت. روزگاریست خلاصه.
- مردن امر پیچیده و حساسی است. اینکه آدم باوقار بمیرد، گریه و زاری نکند و آویزان دیگران نشود و نگوید نجاتم بدهید!
فکر نمیکنم ما به این روز بیفتیم. یک بخشی از این، نه بهدلیل خِرد بلکه به خاطر کودکی است. ممیز به خاطر اینکه سن و بیماریاش را قبول نمیکرد، باورش نمیشد قرار است بمیرد. مگر بچهها بیماری و سن را قبول میکنند؟ به این دلیل فکر نمیکنم این خطر ما را تهدید کند که به التماس بیفتیم. البته ما که رفتنی نیستیم. مرگ مال همسایه است!
- بله سرطان را دیگران میگیرند!
فرهادیان میگفت: این همه شاهد بودیم دیگران مردند و ما نمردیم. پس دیگر نمیمیریم!
- مهدی رضا قلیزاده تعریف میکرد استاد حسین بهزاد بیمار شده بود و دکتر بالای سرش آورده بودند. وقتی دکتر در حال معاینهکردنش بوده، حسین بهزاد یکباره آستین دکتر را گرفته و گفته بود: دکتر نذار من بمیرم، من حیفم!!
احتمالا این را از قول دیگران شنیده بود که مرگ مال دیگران است، شما حیف هستید و باید زنده بمانید!
- نه، خودش هم- البته بحق- فکر میکرد آدم مهمی است.
اما واقعا در مورد بعضیها مرگ حیف است…
- این تفکر مربوط به کسانی است که میخواهند از آن آدم استفاده کنند! باید دید خودش چه حالی دارد. شاید اصلا حوصلهاش سر رفته باشد! یا اصلا دیگر انگیزهای نداشته باشد.
صادقانه بگو، خودت به این لحظه رسیدهای؟
- هیچوقت!
به نظرم موقعی این اتفاق میافتد که آدم کار ناتمام نداشته باشد. ما که تا آخر عمرمان کارهای ناتمام داریم. اگر قبل از اینکه کارهایمان تمام شود ما را ببرند، یه کمی ناخوشایند است!!
- تنها نگرانی من این است که در این زیرزمین از دنیا بروم. چون فکر میکنم تابوتم را باید عمودی از راهپلههای باریک بیرون ببرند و پدرشان درمیآید!! (خنده) ایمیلی برایم فرستاده بودند که ظاهرا از احمدرضا احمدی در مصاحبهای پرسیده بودند که دوست دارید زیر تابوتتان را چه کسانی بگیرند؟ او هم گفته بود آیدین و کیمیایی! یکی نیست بگوید عزیزم آخر ما دونفری چطور تابوتت را جابهجا کنیم، مگر زورمان میرسد؟! (خنده)
میدانی، میتوانی وصیت کنی که تابوت مرا افقی نبرید و همینطور عمودی دفنم کنید!
- قصهای درباره جنازه هارونالرشید هست که معروف است وقت دفن، زمین او را نمیپذیرفت و قبول نمیکرد و برای همین هم عمودی دفنش میکنند. ما که هارونالرشید نیستیم!
من شنیدهام میشود در قسمتی از منزلتان شما را دفن کنند، مشروط بر اینکه آن مکان را موقوفه اعلام کنید. تو هم میتوانی اینجا را به دولت واگذار کنی.
- اینجا که متعلق به من نیست!
تو وصیت کن که میخواهی همینجا دفنت کنند؛ دولت خودش اینجا را از یارو میگیرد.
- «یارو» تکین، پسرم است! باید با او صحبت کنند، چون این زیرزمین مال اوست! (خنده) باید فکر وضعیت بعد از مرحوم شدن را از سرم بیرون کنم، چون جمعیتی که به این زیرزمین میآیند همهجا را خراب میکنند!
مثلا اگر بخواهید منزل کافکا را بازدید کنید باید از فاصلهای که تعیین شده همهجا را نگاه کنید.
- بله؛ نمیشود که بروی با بادبزن کافکا خودت را باد بزنی!
میشود یک کاری کرد: اینجا آینه گذاشت که بدون اینکه داخل بیایند تصویر در آینه منعکس شود.
- اما بهترین کار این است که تو فیلمی از من بسازی!
اتفاقا به بهمن کیارستمی گفتم چرا یک فیلم مستند در مورد آیدین نمیسازی؟
- کامران شیردل هم این پیشنهاد را به من داده…
در بدون زمان بودن کار بهمن خوب است. مستندی هم که برای «منیر فرمانفرمایان» میسازد به هیچ عنوان زمان ندارد. وقتی به بهمن گفتم چرا درباره آیدین فیلم نمیسازی؟ گفت از آقای آغداشلو میترسم! گفتم: تو از منیر نترسیدی، از آیدین میترسی؟
- به قول کرمانشاهیها «از شیر ترسیدن عار نیست! » (خنده)
این برای دوره قبل از منیر بود. الان یک دوره را با او گذرانده. منیر هم خیلی بدقلق است. لطف آیدین این است که هر تصویری از او بگیری زیباست. خیلیها وقتی خودشان را در فیلم میبینند، میگویند من اینجا نباشم! میگویی بهترین حرفت را اینجا زدهای! میگوید گور پدر بهترین حرف! بهترین تصویرم اینجا نیست! حرفم را در روزنامه هم میتوانم بزنم. تصویر خوبی از خودم میخواهم! ویژگی آیدین این است که اگر کسی با او کار کند نیاز نیست چیزی را به خاطر تصویر کنار بگذارد.
- یک برنامه تلویزیونی داشتم ۴۰سال پیش و به خیال خودم جوان خوشقیافهای هم بودم. باید در یکی از قسمتها در مورد یک تابلو نقاشی صحبت میکردم. بههمینخاطر پشتم را به دوربین کردم و به نقاشی اشاره کردم. بعد که فیلم را در «امپکس» و «نودال» دیدم متوجه شدم کف سرم موهایش ریخته و کچلی مشخص است!
آن دورهای که آدم هنوز حساسیت دارد.
- بله و گفتم: این تصویر را حذف کنید!
ولی الان میگویی از چهار زاویه بگیرید!
- الان میگویم از هرجا خواستی بگیر. خیرش را ببینی! در مورد مستند هم به شیردل میخواستم بگویم «بعدا»، اما دیدم یعنی چه؟ گفتم آدم مگر خوشخیال است که به دوستش بگوید چهارشنبه بعدازظهر همدیگر را میبینیم! کدام چهارشنبه؟ ممکن است سهشنبه بیفتی و بمیری! آدم باید چقدر امید داشته باشد که چهارشنبه بعدازظهر قرار بگذارد!
قراردادهای خارج از ایران برای چندسال بعد است. سال ۲۰۰۹ به من گفتند سال ۲۰۱۴ قرار است کاری از من نمایش بدهند. من لبخند زدم و خوشم آمد چون دیدم روی من حساب کردهاند! البته آن زمان موافقت نکردم و گفتم پنجسال بعد کی مرده و کی زنده است؟ که اگر قبول کرده بودم، الان زمانش بود. لطف این کار در این است که تو نیستی که بخواهی قرار را به هم بزنی و بهانه بیاوری!
- یکی از نکات جالب و عجیب در دوستی شما این است که با وجود سالها همکلاسی و همدانشگاهیبودن خیلی به هم نزدیک نشدید و به خانه هم رفتوآمد نداشتید…
خیلی دلم میخواست فرصتی پیش بیاید و سری به آیدین بزنم و ببینم کجاست. حساب کردم و دیدم امروز من بعد از ۶۰سال دوباره به خانه آیدین آمدم.
- آن زمان در خانه مادرم زندگی میکردم.
وارد خانه شما که میشدیم اتاقت پنجرهای رو به کوچه داشت و اولین اتاق سمت راست بود.
- در کوچه فردوس بود.
و چیزی که خاطرم نیست این است که چطور شد آیدین مرا به خانهاش دعوت کرد؟ چون هیچ لطفی به من نشان نمیداد. ولی خاطرم هست که به منزلشان رفتم. چرا رفتم؟ یا اشتباه میکنم که به منزلشان رفتهام، یا خیال میکنم که به من لطف نداشته؟
- خیال میکنی!
چون حافظه تصویریام درست کار کرده، پس به من لطف داشته است.
- دوستان آن دوران در مورد شما میگویند توداربودن عباس کیارستمی ویژگی مرموزانهای به او میداد. بههمیندلیل همه میخواستند به او نزدیک شوند و در عین حال هم میترسیدند…
همه کسانی که از من خاطره دارند در واقع خاطراتشان مرهون چند مقالهای است که آیدین نوشته. مهندس پرویز سحابی در دانشکده خیلی شروشور بود و شیپور میزد! موهای لَختی داشت و در مسابقات والیبال شعار میداد. او طبیعتا نمیتوانست مرا دیده باشد. یعنی هیچکس در دانشکده مرا نمیدید و تصویری که از من میدهند چیزی است که آیدین یکی، دوجا نوشته است. خیلیها میگویند ما شما را میشناختیم! والا هیچ کدامشان مرا نمیشناختند!
- با گذشت این همه سال در این سن هم هنوز آن وجه مرموز و آرامبودنتان را دارید.
مرموزبودن که بهخاطر عینک است و آرامبودنم در آن دوران دلیل داشت و الان هم آرامبودن هنر نیست. الان آرامبودن جبری است. نه اینکه نخواهم شروشور داشته باشم. به قول شیرازیها «نَمیتونم داشته باشم.» آن موقعها میخواستم و نداشتم، الان هم میخواهم و ندارم!





































































































































































































