ساره دستاران – فرزاد گمار محمد شمس لنگرودی فرزند آیتالله جعفر شمس گیلانی متولد ۲۶ آبانماه سال ۱۳۲۹ در لنگرود، سرودن شعر را از دهه ۱۳۵۰ آغاز کرده و علت علاقهمندیاش به ادبیات را علاقه پدر شاعرش به شعر میداندمجموعه شعرهای «رفتار تشنگی»، «در مهتابی دنیا»، «خاکستر و بانو»، «جشن ناپیدا»، «قصیده لبخند چاک چاک»، […]
ساره دستاران – فرزاد گمار
محمد شمس لنگرودی فرزند آیتالله جعفر شمس گیلانی متولد ۲۶ آبانماه سال ۱۳۲۹ در لنگرود، سرودن شعر را از دهه ۱۳۵۰ آغاز کرده و علت علاقهمندیاش به ادبیات را علاقه پدر شاعرش به شعر میداندمجموعه شعرهای «رفتار تشنگی»، «در مهتابی دنیا»، «خاکستر و بانو»، «جشن ناپیدا»، «قصیده لبخند چاک چاک»، «نتهایی برای بلبل چوبی»، «پنجاه و سه ترانه عاشقانه»، «باغبان جهنم»، «ملاح خیابانها»، «لبخوانیهای قزلآلای من»، «رسم کردن دستهای تو»، «میمیرم به جرم آنکه هنوز زنده بودم»، «شب، نقاب عمومی است»، «آوازهای فرشته بیبال»، «تعادل روز بر انگشتم» و «و عجیب که شمسام میخوانند» (۶۳ ترانه عاشقانه) از آثار منتشرشده شمس لنگرودی هستند.
او همچنین رمانهای «رژه بر خاک پوک» و «آنها که به خانه من آمدند»، کتابهای کودک «شبی که مریم گم شد» و «رومی و بومی» و کتابهای «تاریخ تحلیلی شعر نو» (در ۴ جلد)، «گردباد شور جنون» (سبک هندی و کلیم کاشانی)، «مکتب بازگشت» (بررسی شعر دورههای افشاریه، زندیه، قاجاریه)، «رباعی محبوب من» و «روزی که برف سرخ ببارد» را منتشر کرده است.
شمس لنگرودی در فیلمهای «فلامینگوی شماره ۱۳»، «احتمال باران اسیدی»، «پنج تا پنج» و «دوباره زندگی» هم بازی کرده است. به مناسبت سالگرد تولد این شاعری که به سمت بازیگری رفته است یکی از بخشی از گفتوگوی ایسنا با این شاعر را عینا منتشر میکنیم:
شما شاعر و هنرمندی هستید که با زندگی آشتی کردید. چطور به این دیدگاه و جهانبینی رسیدید؟
شمس لنگرودی: حافظ شعری دارد که میگوید: چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک. فکر میکنم حافظ در جوانی این حرف را زده است؛ چون بعدا میگوید: رضا به داده بده وز جبین گره بگشای/ که بر من و تو در اختیار نگشادست.
در دوره نوجوانی و جوانی، آن دیدگاه هست. منظورم بدیِ جوانی نیست؛ اتفاقا خوبی جوانی این است که آدم تصور میکند قبل از او کسی نبوده که به فکر تصحیح جهان باشد و اوست که آمده و همه چیز را سروسامان خواهد داد. در دوره ما که انقلابی شده بودیم و تفکر ایدئولوژیک داشتیم این را راهگشا میدانستیم. نه اینکه الان نیست، ولی میخواهم بگویم به این سادگیها نیست.
من سالهای زیاد تمام تلاش خودم را کردم و تمام گرفتاریهایی را که یک آدم معقول و به گمان خودمان در آن روزگار یک آدم مبارز برای زندگی و سروسامان دادن جهان باید بکشد، کشیدم. بعد آدم به جایی دیگر میرسد. جز اقلیتی که تا آخر به همان خیال یا باور (واژههایی که باید تعریفشان معلوم شود) یا خوشگمانی باقی میمانند، دو گروه این وسط پیدا میشوند که عموما سرخورده میشوند. به همین خاطر میگویند سیاسیون قدیم تاجران خوبی میشوند. خب عدهای که نه میخواهند سرخورده شوند و نه میخواهند تاجران خوبی شوند و نه میخواهند بر آن باور باشند، این وسط باید تکلیفشان را با هستی روشن کنند. اواخر سالهای ۶۰ بود که من دچار یک یأس فلسفی شدم و فهمیدم به این سادگی نیست که چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد. خب خیلیهای دیگر هم هستند که نمیگذارند تو چرخ را بر هم بزنی که بر مراد تو بگردد. آنها، هم اهرمهایشان قویتر است و هم تواناییاش را دارند.
برای همین است که از اواخر سالهای ۶۰ دچار یک نوع سرخوردگی یا شاید یأس شدم که باعث شد شروع به بازبینی باورهایم کنم؛ بازبینی معنای زندگی، اینکه چه میخواستم و چه شد. به همین دلیل از سالهای اوایل دهه ۷۰ تا اواخر دهه ۷۰ تقریبا شعر نگفتم. یعنی من که در تمام سالهای ۶۰ هر سال یک کتاب شعر چاپ میکردم، در این سالها بیشتر در تأملات خودم بودم. البته در گردش جهان هم بودم. مشغول نوشتن «تاریخ تحلیلی شعر نو» هم بودم. اما عمدتا درگیر این بودم که چه میخواستم و چه شد. کتاب میخواندم. فکر میکردم. خب با نظریاتی آشنا شدم. با نیچه و بودیسم آشنا شدم که روی من تأثیر داشت. قبلا انگار اینها را در ذهن خودم حرام میدانستم. دیدم، نه، اینها عاقل بودهاند، حرفهایی زدهاند که قابل تأمل است.
بعد به این نظر رسیدم که انگار قطعیتی وجود ندارد. بعد به این نتیجه رسیدم که بر اساس آرزوهایم زندگی نکنم و براساس چیزی که در دست دارم زندگی و برنامهریزی کنم. به هر حال نتیجه کلام به حرف سپهری رسیدم: گاه زخمی که به پا داشتهام/ زیر و بمهای زمین را به من آموخته است. فهمیدم: کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید این است / که در افسون گل سرخ شناور باشیم. این مجموعه اتفاقات و مطالعات و شکستها باعث شد به باور دیگری برسم که به قول نیچه یا مغلوب این شکستها بشوم یا به آنها فائق شوم.
همانکه «اَبَرانسان» میگفت که «اَبَرمرد» ترجمه میکنند؛ یعنی کسی که سعی میکند مغلوب نشود. همان حکمت شادمانی که میگوید. من تحت تأثیر همین افکار و آرا قرار گرفتم. منتها بیشتر تحت تأثیر شکستها و واقعیتهای خودم بودم. سعی کردم خودم را از آن تصورات و توهمات و تخیلات به گمان خودم بیرون بکشم که ۱۰ سال طول کشید تا ببینم که «کودکان احساس جای بازی اینجاست». درک من از زندگی عوض شد و سعی کردم براساس آن چیزی که دارم زندگی کنم؛ نه آن توقعاتی که دارم.
در دورههای مختلف زندگی چه چیزهایی شما را به شعر رسانده است؟ اشاره کردید به سکوت ۱۰ ساله در شعر و بعد بازگشتی داشتید با دست پُر. خودتان که به گذشته فکر میکنید بیشتر چه چیزها، مفاهیم و عواملی شما را به شعر نزدیک کرده و به آن رسانده است؟
شمس لنگرودی: پاسخ به این سوال خیلی راحت نیست، برای اینکه عوامل زیادی بوده. یکی حساسیت خود من بود. از بچگی یادم هست هفت – هشت نفر بچه فامیل بودیم. گفتنِ اینها الان اشکالی ندارد. هیچ کدام حساسیت من نسبت به اطرافم را نداشتند. حساسیت غریبی که من نسبت به هوا و باد و آسمان داشتم، هیچ کدام نداشتند. اصلا نگاه نمیکردند. خیلی از پاییزها که هوا گرفته بود و پرندهها پرواز میکردند و سفالهایی که برق میزدند، هنوز در ذهنم هست. اما میوهفروشیها نیستند. بنابراین معلوم است که من به طبیعت خیلی نزدیک بودم. علتهایش را میدانم ولی گفتنش وقتگیر است. به موسیقی خیلی حساس بودم؛ انواع موسیقیها؛ فرقی نمیکرد. بعدا در دوره جوانی مخصوصا فقر و اختلاف طبقاتی خیلی من را تحت تأثیر قرار میداد. بعد هم سینما. اما مهمترین عامل یکی ویژگیهای شخصیتیام بود و دیگر هم طبیعت.
اگر بخواهیم از اینجا پلی به حضور شما در سالهای اخیر در سینما بزنیم، سینما چه چیزی به شما اضافه کرده است؟ یعنی شمس لنگرودی قبل و بعد از سینما چه تفاوتی دارد؟
شمس لنگرودی: من به سینما نرفتهام که چیزی به من اضافه شود. اصلا. بارها گفتهام هر کاری میکنم، برای خودم است.
منظورم از چیزی اضافه کردن، باز کردن افقهای جدید است.
شمس لنگرودی: متوجهام. آن سوالی که پرسیدید آشتی با زندگی که من اسم آن را شادخویی میگذارم، فضای سینما این چشماندازها را برای من بازتر کرد این چشماندازها در سینما خیلی وسیعتر است. چرا اینگونه است؟ برای اینکه سینما به زندگی نزدیکتر است. الان سینما، فوتبال و موسیقی خیلی به زندگی روزمره نزدیکی بیشتری دارند تا تئاتر، نقاشی، شعر و مجسمهسازی. مثالی بزنم. این روزها قرار است با همسرم به کنگره جهانی شعر در کره جنوبی بروم. کنگرهای است که در آن دهها آدم برجسته در مورد شعر صحبت میکنند. من هم مقاله ارائه میدهم و قرار است صحبت کنم، اما هیچکدام بازتابی نخواهد داشت؛ مگر در محافل کوچک. این طبیعت شعر در امروز است. اما کافی است فیلمی خوشساخت باشد. میشود آن را به همه جشنوارهها فرستاد. این طبیعی است و مزیت آن بر دیگری نیست؛ ویژگی آن است. برای اینکه شعر را مردم میخواهند چه کار؟ شعر و نقاشی امر بستهتری شده است. مثل فرق موسیقی مجلسی و پاپ شده است. موسیقی مجلسی برای مجلس بود، البته الان کمی عوض شده. موسیقی پاپ هم برای مردم است.
من الان چهار فیلم بازی کردهام. مدتی که دارم بازی میکنم، خود آن فضای جدید اولا برایم خیلی جذاب است. بعد هم سعی میکنم فیلمنامههایی را قبول کنم که به اندیشهها و خواستههای من نزدیکتر باشد. وقتی هم یکی دو بار موفق شدهام، مثل شعر نیست که در کتابها هشت بار هم چاپ شود و عدهای بخوانند، در اینجا من با انبوهی از ماجراهای بعدش مواجه میشوم، چون بهروزتر و زندهتر است. برای همین برای من انرژیکتر و پرجنب و جوشتر و زندگیسازتر است. برای همین است که مدتی کلا از فضای شعر – نه از خود شعر – کناره گرفتم. حالا آن هم دلایلی دارد. به سینما نزدیکتر شدهام. شعر جزو من است، جزو مستغلات من است. نمیتوانم شعر نگویم، اما مدتی کتاب شعر چاپ نمیکنم. فکر هم نمیکنم پنج – شش سال دیگر چاپ کنم. برای اینکه شعر نمیگویم که شاعر شوم. فیلم بازی نمیکنم که بازیگر شوم. تاریخ تحلیلی ننوشتهام که محقق شوم. دیگر تحقیق نمیکنم. حوصله ندارم. دیگر علاقهای هم ندارم. همه این کارها هم برای پاسخ به خودم بوده است. الان چیزی که به من پاسخ میدهد و شور بیشتری در آن هست، سینما است، چون به زندگی نزدیک تر است.


















































































































































































































