حمیدرضا حافظی وقتی به شعرهای حسین جانِ صفا گوش می کنم، حس عجیبی بهم دست میده. یک حس مخفیِ آمیخته با مصیبت و افتخار. سر بعضی از بیت ها، به حال همه –بیشتر از همه خودم- اندوهگین می شم. سر بعضی ها هم حس می کنم چه خوب که چنین محتوایی رو، به زبون فارسی […]
حمیدرضا حافظی
وقتی به شعرهای حسین جانِ صفا گوش می کنم، حس عجیبی بهم دست میده. یک حس مخفیِ آمیخته با مصیبت و افتخار. سر بعضی از بیت ها، به حال همه –بیشتر از همه خودم- اندوهگین می شم. سر بعضی ها هم حس می کنم چه خوب که چنین محتوایی رو، به زبون فارسی داریم گوش می کنیم. صفا صادقانه تموم اونچه که جامعه داره درون خودش، مثل سمی مهلک تحمل می کنه، رو بروز داده و به نوعی بیرون ریخته و همینم دلیلی شده برای استقبال از ابراهیم. همونطور که براهنی می گه، شاعر، «ما» ی اجتماع رو به صورت «من» فردی بروز میده. حسین صفا، به عنوان بهترین دانش آموز کلاس براهنی، به خوبی تونسته، حرف های سنگینی که توی دل ایرانی ها، گیر کرده رو از زبون یک لگدخورده ی حساس عنوان کنه. از همین رو، هرچقدر هم محسن چاووشی عزیز رو بخوایم مسبب ابراهیم بدونیم، اما اصلِ ابراهیم، حسین صفاست و اشعارش.
اما حسین صفا کیه؟ چند بار قبل از این نامش رو شنیدیم؟ تا الان کجا بوده؟ من بهتون میگم، اون داشته تبدیل می شده به حسین صفا. همسان پنداری این شاعر، با جامعه ی زمان خودش، منو یاد شاعرای انجمن شاعران مرده میندازه. جدای اینکه پیشنهاد می کنم هزاربار فیلم انجمن شاعران مرده رو ببینید، پیشنهاد هم می کنم هزاربار، شعرهایی که توی فیلم خونده میشه رو گوش کنید. توی اون فیلم، به نکته ی مهمی از شاعر بودن، اشاره میشه. شاعر، با هر برخورد احساسی، بیشتر به جا میاره و بیشتر شاعر میشه. حسین صفا هم روندی رو طی کرده تا به این نقطه برسه و جوری که از شعرها برمیاد، این روند، اونطور ساده هم نبوده.
شما اگه به یه سیاست مدار لگد بزنید یا حتی بهش لنگه کفش پرت کنید، شاید طرف ناراحت بشه اما کفشتون رو پس میده و میگه: ممنون بابت انتقاد شفافت!؛ اما اگه به یه شاعر لگد بزنی، به این سادگی ها نمی تونی قسر در بری! اون، اول از همه از شما دلیلِ وجودیِ لگد زدنتون رو می پرسه؟ بعد سرخ میشه از جای درد! عصبی میشه و تموم دردهایی که کشیده و لگدهایی که نزده رو، کلمه می کنه و می زنه توی صورتتون! حالا شمایید که باید بسوزید و به روی خودتون نیارید؛ کاری که مردم در مقابل ابراهیم و توهین های گاوی و اسبیش می کنن (عصبانیت صفا رو درک می کنن و صداقتش رو می پذیرن و به نوعی ازش می گذرن!)
گذشتن، امریه که شاید هر کسی نتونه راحت در خودش حل کنه. به قول تموم شاعرها، درد حقیقت، دردی کهنه است و انگار، از ابتدای خلقت اون رو کار گذاشتن توی سینه ی بشر! همینم هست که صفا توی یکی از کارها میگه: بگو ستاره ی دردانه؛ در انتهای رصد خانه؛ کدام کوزه شکست آن روز؛ که با گذشتن نهصد سال؛ هنوز حلقه ی دستانش؛ به دور گردن خیام است.
شاعر خیلی روشن و واضح و با زبونی ساده که همه بفهمن، داره میگه هنوز هم دردی رو می کشیم که خیام و حافظ و سعدی می کشیدن. با اینکه این همه، قرن تا قرن، گذشته و درگیر استحاله های مختلف شدیم؛ اما هنوزم دردمون، درد مشترکیه. شاید مردم هم همین درد مشترک رو از ابراهیم خوندن؛ که اونو پذیرفتن. درسته، ابراهیم، مصیبت واره و دیگه خبری از برقصا و بچرخا نیست؛ اما تلنگر خوبیه و تلخ بودنش رو به حقیقت بودنش می بخشیم! و به شدت امیدواریم، بالاخره، ما، مردم ایران هم، صدای واحد خودمون رو پیدا کنیم و آوازشو به گوش همه ی دنیا برسونیم. (خیلی گنده گویی می کنم، می دونم؛ ولی کافیه مثل همه ی قصه هایی که تا الان باور کردیم، قصه ی آشتی رو هم باور کنیم و از اومدن اون روزخوب ناامید نباشیم. –صفا تو چه کردی با من؟!)
آخرین اشعار حسین صفا در قالب آلبوم ابراهیم به صورت صوتی منتشر شده و محسن چاووشی هم خواننده ی این اشعاره. موسیقی این اشعار، به نوعی پاپ فرار کرده از پاپستانه؛ بعضی وقت ها به الکترونیک تنه می زنه و گاهی هم میره که راک بشه. هر چی هست، بعضی از تکنیک هاش، بدجور به دل میشینه. محسن چاووشی هم مثل همیشه – بر عکس تموم انتقادها – عالی ظاهر شده و طوری کلمات رو ادا می کنه که تازه برات جا می افته، اصلا این کلمه یعنی چی! آلبوم ابراهیم حاشیه هایی هم داشته که خودتون می تونید توی سایت های مختلف درموردش بخونید. منظور این روایت، حاشیه نیست و بیشتر قصد داره، تلنگر ابراهیم رو کامل کنه و اگه تا الان حباب نترکیده، اون رو بترکونه! (آقا راستی این حباب دلار نترکید؟! بالاخره ما بخریم یا بفروشیم؟! داداش قلیون ما رو نمی خوای بیاری؟!)










































































































































































































