تلفیقی از درام، تعلیق و هنر، بارها و به خصوص در فیلم‌هایی با موضوع سرقت آثار هنری به تصویر درآمده ولی در این ساخته «تورناتوره» که نگاه خاصش را به سینما به ویژه در «سینما پارادیزو» و «مالنا» به رخ کشیده، چنین تلفیقی به شکل دیگری به نمایش درآمده است. ما با شخصیت پیرمردی بسیار […]

تلفیقی از درام، تعلیق و هنر، بارها و به خصوص در فیلم‌هایی با موضوع سرقت آثار هنری به تصویر درآمده ولی در این ساخته «تورناتوره» که نگاه خاصش را به سینما به ویژه در «سینما پارادیزو» و «مالنا» به رخ کشیده، چنین تلفیقی به شکل دیگری به نمایش درآمده است. ما با شخصیت پیرمردی بسیار سخت‌گیر و کارشناس عتیقه و علاقه‌مند به آثار هنری وارد دنیای فیلم می‌شویم. پیرمردی که در تمام عمرش با هیچ زنی رابطه نداشته و تنها دغدغه‌اش جمع‌آوری پرتره‌های زنانی از روزگاران قدیم است و حتی اعتقادی به استفاده از تلفن همراه هم ندارد اما همین مرد، به خاطر شغلش با دختری جوان آشنا می‌شود که به تدریج احساسی نهفته در وجودش را بیدار می‌کند.
فیلم به خوبی و به تدریج، تاثیر این آشنایی را در روحیات و رفتار پیرمرد نشان می‌دهد و هنرمندانه و کنایه‌وار از زمینه شغلی مرد و مهارتش، در تقابل با معضلی که در ادامه گریبان‌گیرش می‌شود، استفاده می‌کند؛ کسی که با یک نگاه به چهره نقاشی‌شده یک زن، پی به اصلی یا کپی بودنش می‌برد در مواجهه با دختری جوان و زیبا و تا حدی مرموز، متوجه تقلبی بودنش نمی‌شود.
جز این، استفاده مناسب کارگردان و نویسنده از نشانه‌هایی که در ابتدای معرفی شخصیت نشانمان داده، در ادامه ماجرا قابل توجه است. مثل جایی که پیرمرد تصمیم به داشتن تلفن همراه می‌گیرد یا علاقه‌اش به داشتن نقاشی‌های مختلف چهره‌های زنان که تبدیل به علاقه نسبت به زنی زنده و واقعی می‌گردد. انگار تمام این سال‌ها و تخصص در شناخت آثار هنری و جمع‌آوری کلکسیون قرار بوده با تنها پازل باقی‌مانده زندگی‌اش کامل شود و چه جالب که استحاله مردی چنین توانا و ماهر، منجر می‌شود به زوال و از دست دادن.
استفاده از رنگ که در ابتدای فیلم به تیرگی می‌زند و هنگامی که به همراه دختر وارد خانه شخصی‌اش می‌شود، به سبزی و روشنایی می‌گراید و تضادش با موهای رنگ شده پیرمرد در ابتدای فیلم و سپس پاک کردن رنگ مو، هم زیباست و هم در خدمت درام و به نرمی به تماشاگری که در بسیاری از لحظه‌های فیلم مانند شخصیت اصلی فریب خورده، در عین حال که هشدار می‌دهد رودست هم می‌زند. گرچه نوع حضور دوست قدیمی پیرمرد یا آن جایی که دختر -که متوجه حضور مخفیانه مرد در خانه‌اش نیست- دارد با رییس‌اش صحبت می‌کند و حتی میزان شک پیرمرد به جوان تعمیرکار، کمی از تردید و ناپیدا بودن سرانجام فیلم می‌کاهد ولی فیلم تقریبا تا انتها سرپا می‌ماند. هرچند صحنه‌هایی از فیلم پس از رو شدن فریب دختر و هم‌دستانش زیادی به نظر می‌رسد اما بلافاصله با سکانس هم‌کلامی مرد با دختر ناقص‌الخلقه اما دارای حافظه عجیب و تاکید بر این نکته که پیرمرد وقتی که باید آدم‌های اطرافش را خوب ببیند این کار را نمی‌کند، دوباره ما را با فیلم همراه می‌کند و در نهایت کافه «روز و شب» و روزها و شب‌هایی که قرار است به انتظار بگذرد؛ شاید هم برای بهتر دیدن آدم‌ها، هنوز وقت باشد.