هومن حکیمی دبیر گروه فرهنگی کشف در سینما میتواند خیلی بیآلایشتر و جذابتر رخ بدهد. نویسنده و کارگردان و فیلمبردار و تدوینگر و بازیگران و… بدون اینکه ادا دربیاورند یا ژست روشنفکری بگیرند یا فکر کنند که با بههمریختن ساختار میتوانند به فرم و محتوای جدید و جالبی برسند، به شکل دوستداشتنی و سادهای به […]
هومن حکیمی
دبیر گروه فرهنگی
کشف در سینما میتواند خیلی بیآلایشتر و جذابتر رخ بدهد. نویسنده و کارگردان و فیلمبردار و تدوینگر و بازیگران و… بدون اینکه ادا دربیاورند یا ژست روشنفکری بگیرند یا فکر کنند که با بههمریختن ساختار میتوانند به فرم و محتوای جدید و جالبی برسند، به شکل دوستداشتنی و سادهای به روشنفکرانهترین یا مرموزترین یا جذابترین چیزهای ممکن میرسند. بعد، تو، وقتی که حوصله نداری یا شکست عشقی خوردهای یا چکت برگشت خورده یا وقتی به هر درد بیدرمان دیگری مبتلا شدهای، ناگهان همه این زیباییها و جذابیتها را در دل یک فیلمی که درست و حسابی هم اکران نشده کشف میکنی. میروی داخلش یا فیلم ورود میکند به تو. اولش از اینکه اینقدر ساده دارد جلو میرود و اثرگذار است لجت درمیآید یا حتی ممکن است شک کنی که داری یک مزخرف تمام عیار دیگر را میبینی اما استحاله که اتفاق میافتد، کارت تمام است. به جذابترین حالت ممکن رودست خوردهای و قافیه را به آن فیلم ساده مرموز جذاب عمیق باختهای. آن وقت حتما دلت میخواهد شماره بعضی از این مسئولان سینمایی یا تئوریسینهای فرهنگی کشور را بگیری و پشت تلفن به آنها بگویی؛ «حال کردین؟ دیدین چجوری تموم اون «سیاهنمایی» یا «فیلم ارزشی» یا «سینمای امید» یا «سینمای ملی» و هرچی اصطلاح مندرآوردی و به درد نخور شما رو نابود کرد، رفتن پی کارشون؟ دیدین سینما یعنی چی؟ فهمیدین که با سفارش و زورکی نمیشه فیلم خوب ساخت؟».
«چیزهایی هست که نمیدانی» از همین فیلمهاییست که گفتم و اگر تا به حال آن را ندیدهاید حتما یک چیز با ارزش را از دست دادهاید. فیلمی که در ابتدا و به ظاهر، انگار در آن اتفاق خاصی نمیافتد. «علی» خیلی کم و بهندرت حرف میزند. از آنجور آدمهایی به نظر میرسد که بیشتر دافعه دارند تا جاذبه. سرش با کار خودش گرم است و با ماشین لکنتهای که با آن در تاکسی تلفنی کار میکند. نویسنده و کارگردان هم البته اصراری ندارند که او را مرموز نشان بدهند. چند باری فیلم را دیدهام ولی نتوانستهام دربارهاش بنویسم. حالا ولی انگار درکش میکنم. «چیزهایی هست که نمیدانی» مینیمالترین فیلم کلاسیک ایران است. بیخود و بیجهت هم زور نمیزند تا ادای متفاوتها را دربیاورد. علی هم همینطوری است. بعد وقتی با «خانم دکتر» آشنا میشود، انگار می فهمد بعضی شرایط و بعضی آدمها ارزشش را دارند که برایشان حرف بزند و حتی چراغ و برفپاککن همیشه خراب اتومبیل کهنهاش را به خاطرشان تعمیر کند. وقتی برای بار چندم به آن سکانس دو نفره در بام تهران میرسم؛ جایی که «لیلا حاتمی» با تلفن همراهش با کسی تماس میگیرد و آن جمله جادویی «یه چیزایی هست که نمیدونی…» را بر زبان میآورد و دوربین قیافه علی را نشان میدهد، متوجه میشوم که این آدم یکبار در گذشته هم چنین تجربهای را داشته است. حالا در آن لحظه احساس میکند که دوباره تنها شده است. که دوباره مجبور است برگردد به غار تنهاییش. بعد وقتی به خانه میرسد و پیغامگیر تلفنش را مرور میکند… . خدای من! این فیلم، کمنظیر است. خیلی ساده و جذاب با نشانهها بازی میکند. گربه، تلفن، کافه… . مسافرهایی هم که مثل یک «پاساژ» وارد اتومبیل علی و درواقع وارد روایت فیلم میشوند هم ضمن اینکه به شخصیتپردازی علی کمک میکنند، هرکدام برشهایی از زندگی جاری در اطرافمان هستند – یعنی برای من که اینطورند. خانم دکتر هم که تا آخر فیلم نامش گفته نمیشود، مثل اینکه از جایی شبیه به یک «پارادایز» به دنیای علی وارد شده است، اما در پایان میبینیم که او هم یکی مثل علی است؛ فقط کمی متفاوتتر، کمی ناشناختهتر و با شیوه مهربانانه عجیب و غریبتر. گربه هم برمیگردد. علی از غار تنهاییاش بیرون میآید؛ مثل من که هر بار این فیلم را میبینم، تنهاییام را فراموش میکنم. این، مینیمالترین عاشقانه کلاسیک سینمای ایران است.






































































































































































































