مسعود سلیمی رادیو و تلویزیون دو واژه جهانی است که در ایران به آن صدا و سیما گفته می شود، بحث این نیست که کدام درست است یا غلط و کدام را باید قبول کنیم یا نپذیریم، چراکه مسئله بر سر رعایت اصول تعریف و شناخته شده جهانی، بر سر تولید خبر و محتوا و […]
مسعود سلیمی
رادیو و تلویزیون دو واژه جهانی است که در ایران به آن صدا و سیما گفته می شود، بحث این نیست که کدام درست است یا غلط و کدام را باید قبول کنیم یا نپذیریم، چراکه مسئله بر سر رعایت اصول تعریف و شناخته شده جهانی، بر سر تولید خبر و محتوا و در یک کلام اطلاعات رسانی است که ورای نام گذاری این دو رسانه بسیار مهم در جهان است که نمی تواند و نباید زیر سئوال برود و در واقع مانند تغییر نام که تغییر ماهیت هم داده شود.
در تمام جهان رادیو و تلویزیون های دولتی، هرکدام به نوعی کم و زیاد و با توجه به نوع حکومتشان، سیاست های کشور خود را نمایندگی می کنند، اما هر کجا که امکان ایجاد رشد رسانه خصوصی و به تبع آن شرایط رقابت وجود داشته باشد، آن گاه انحصار طلبی و قواعد شکنی به طور مثال در رادیو و تلویزیون کم و کمتر می شود.
این که در ایران به رادیو و تلویزیون ” رسانه ملی” گفته می شود عیبی ندارد، اما این که قواعد و اصول شناخته شده اطلاع رسانی رعایت نمی شود، قطعا نادرست، کج پنداری و به نوعی بی احترامی به مخاطب به حساب می آید، آن هم در شرایطی که به لطف پیشرفت های تکنولوژیکی، هیچ خبری، هیچ گاه وارونه و پنهان نخواهد ماند، عملکرد ” صدا و سیما” نتیجه ای به غیر از افزایش بی اعتمادی مردم به آنچه ” رسانه ملی” گفته می شود، ندارد که نمونه تازه آن را در چگونگی پوشش خبری ماجرای محمدعلی نجفی شاهد بودیم و هستیم که جدا از مغایرت با اصول اخلاقی، رسانه ای و حقوقی، نوعی به بازی گرفتن مردم هم در آن نهفته است تا جایی که به گفته وکیل متهم به قتل، صحنه ورود شهردار سابق تهران به اداره آگاهی، فیلمی آرشیوی و مربوط به دوران مسئولیت او بوده است؛ تو خود حدیث مفصل بخوان…!
از دست خویش فریاد!
صادق صبور
شهری بود به نام اندیشه، در این شهر دو انسان فرهیخته و آگاه زندگی می کردند که چشم دیدن هم را نداشتند و هیچ گاه سخن و نظر دیگری را مگر با طعنه و تمسخر برنمی تابیدند. یکی از این دو نفر کافر بود و دیگری مومن.
روزی این دو به هم رسیدند و حرف و جدل میانشان در گرفت؛ موضوع، وجود خدا بود. بحث که تمام شد، این دو هر یک به سویی رفتند؛ او که کافر بود به زیارتگاه رفت، از گناهان خود استغفار کرد و مومن شد و دیگری، اما به خانه رفت و کتاب های مذهبی خود را بیرون گذاشت و رخت کافران پوشید…”
این داستان را خیلی وقت پیش در جایی خواندم، اما امروز که نظر به دور و نزدیک می اندازم، درمی یابم که اگر این داستان روزگاری می توانست از قالب انتزاعی بیرون بیاید و چه بسا رنگ واقعیت به خود بگیرد، اینک، در شرایط کنونی جهان، شرایط نمادین خود را هم از دست داده است.
واقعیت این است که اگر تعادل اندیشه می تواند انسان را دگرگون کند، بی تردید رابط فردی و اجتماعی شکل و محتوایی متفاوت از آن چه وجود دارد، به خود می گرفت.
این روزها آدم ها آن قدر درگیر مشکلات هزارتوی خود هستند که اصلا وقت و حوصله گفتن و شنیدن دو کلمه حرف حساب را ندارند.
این روزها کار به جایی رسیده که آدم ها، اگر نه همه، اما درصد بالایی از ان ها، درس نخوانده ملا هستند و غوره نشده مویز؛ حرف حرف خودشان است و غیر از خود، هیچ کس را قبول ندارند و آن چه فکر می کنند به صلاح خودشان است برای بقیه هم نسخه پیچی می کنند.
٭ ٭ ٭
در راه امدن به روزنامه، سر چهار راه شلوغ بود، داد و بیداد بود و فحش و ناسزا و عده ای هم افتاده بودند به جان هم و عده ای هم ایستاده و تماشا می کردند.
در این میان اگر شیخ اجل، سعدی شیرازی پیدایش می شد، سری تکان می داد و می گفت: «از دست خویش فریاد»










































































































































































































