تعمیم ها گاهی ناروا هستند؛ فجایع و رسوایی ها حادث می شوند. همه جا. اما شاید بتوان از مورد «نجفی»، جدای از تمام دلالت های سیاسی/حکومتی اش، استنتاجاتی کرد درباره آنچه بر اذهان می گذرد. این استنتاجات البته هیچ خدشه ای بر دهشت این مورد مشخص، یا واقعیت اخلاقی/قضایی آن وارد نمی کنند، بر اینکه […]
تعمیم ها گاهی ناروا هستند؛ فجایع و رسوایی ها حادث می شوند. همه جا. اما شاید بتوان از مورد «نجفی»، جدای از تمام دلالت های سیاسی/حکومتی اش، استنتاجاتی کرد درباره آنچه بر اذهان می گذرد.
این استنتاجات البته هیچ خدشه ای بر دهشت این مورد مشخص، یا واقعیت اخلاقی/قضایی آن وارد نمی کنند، بر اینکه تمام احزاب و سیاسی بازی ها در برابر «جان» آدمی هیچ اند. اما بیایید به این فکر کنیم که وضعیت موجود، نه فقط به لحاظ اقتصادی، چه بر روان و اذهان ما آورده است.
چیزی اشاعه یافته است که می شود اسمش را گذاشت «میل به ویرانگری». ویرانگری که از یک جایی حتی هدف خاصی ندارد، می خواهد ویران کند، دیگری را، مناسبات را و نهایتاً اگر نشد خود را. ناشی از نوعی حس استیصال، درماندگی و رسیدن به این یقین که دیگری کاری نمی شود کرد. انگار که عاملیت فردی و اجتماعی مسدود شده و تنها راه بروزش در نوعی ویرانگری است. در بالاخره کاری کردن و رها شدن از وضعیت، به هر قیمتی. در صور مختلف، و نه تنها فقط در دیگرکشی[ البته که بی جان کردن دیگری دهشتناک ترینِ آن هاست].
در ایران امروز، نهادهای مختلف به نوعی بن بست رسیده اند و هیچ توان هدایت و واسطه گری ندارند. فرد ایرانی، ته کشیده از وضعیت فعلی و ناامید از آینده، قرارش را از دست داده است و مستعد نوعی ویرانگری است.
مورد نجفی البته حاد است، بدترینِ وضعیت ها هم مجوزی برای جنایت نیست. اما این استیصال، این بن بست هایِ همه جا حاضر امان همه را بریده است. بعید نیست آدمیان بیشتری روی خود و دیگران دست بلند کنند.
ساختار بیولوژیکی شتر
صادق صبور
دوستم، باور خاصی دارد؛ ایرانی ها، اگر نه همه، اما بسیاری از آن ها درست برعکس این ضرب المثل که می گوید ” علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد” ، رفتار می کنند. به عبارت بهتر، پس از آن که حرف و کارمان درست از کار درنیامد، آن وقت به فکر می افتیم، ای کاش طور دیگری رفتار می کردیم.
جدا از باور و نظر دوستم، تجربه، اما نشان می دهد ما ایرانی ها در بسیاری موارد، حتی اگر آدم فرزانه و صالحی هم پیدا شود و از سر معرفت و صداقت راه را از چاه برایمان ترسیم کند، باز هم دلمان می خواهد سرمان به سنگ بخورد، له و لورده شود تا شاید از درستی و نادرستی کارمان آگاه شویم.
حرف های دوستم، اما مرا به یاد یک ماجرای واقعی انداخت؛ آمده است در روزگار قدیم که شتر به عنوان وسیلع نقلیه یار و یاور آدم ها بود، زمانی که ساربان در بیابان راه گم می کرد، تشنه و گرسنه و درمانده می ماند، لگام شتر را رها می کرد و حیوان بار بر و صبور، می رفت تا خود، بدون هدایت آدم ها راهش را بیابد و علت آن هم البته بعدها و براساس داده های علمی مشخص شد که به ساختار بیولوژیکی شتر برمی گردد که به طور غریزی مسیر رسیدن به آب را تشخیص داده و به آن می رسد.
٭ ٭ ٭
در روزگار هزاره سومی آیا آدم باید مانند شتر با ساختار بیولوژیکی خود، یعنی به طور غریزی در مسیر زندگی، راه را از چاه تشخیص دهد یا این که باید بر پایه آموزه های فرهنگی، علمی، اجتماعی و هم گامی با پیشرفت های جهان، حرکت کند.
البته به نظر می رسد، آمیزه ای از هر دو پرسش، چه بسا، پاسخ مناسبی را در اختیارمان بگذارد.










































































































































































































