یکی از مهم ترین ویژگی های اقتصاد سیاسی ایران در دهه های اخیر مسئله ارزچند نرخی بوده است. بیراه نیست که بگوییم، در کنار قیمت نفت، بیشتر از هر چیز دیگری درباره ارز سخن گفته شده و تاکنون هم سیاست مجاب کننده ای در این زمینه وجود نداشته است. منتقدان از همان ابتدا استدلال می […]
یکی از مهم ترین ویژگی های اقتصاد سیاسی ایران در دهه های اخیر مسئله ارزچند نرخی بوده است. بیراه نیست که بگوییم، در کنار قیمت نفت، بیشتر از هر چیز دیگری درباره ارز سخن گفته شده و تاکنون هم سیاست مجاب کننده ای در این زمینه وجود نداشته است. منتقدان از همان ابتدا استدلال می کردند که ارز چند نرخی، مستعد خلق رانت ها و فساد است. اتفاقی که در تمام این سال ها رخ داده و بهره ها رسانده است به نزدیکان قدرت. در مقابل گروه دیگری استدلال می کردند که واگذاری قیمت ارز به سازوکارهای بازار ممکن است به بحران های اقتصادی دامن بزند و قیمت نهایی برخی اجناس اساسی را بسیار گران کند.
حالا جدای از این رویکرد مسئله مهم دیگری در میان است. بوده اند کسانی که برای کارهای اقتصادی، واردات یا تهیه کالاهای اساسی ارز دولتی گرفته اند، اما هیچ معلوم نیست با این ارز چه کرده اند. خیلی وقت ها معلوم می شد که اصلا کالایی وارد نکرده و آن ارز را صرف کسب و کار دیگری کرده اند. منشا خیلی از کمبودها در بازار هم همین مسئله بود. جالب اینجاست که نهادهای دولتی حاضر نیستند اسامی دریافت کنندگان این ارزهای دولتی را اعلام کنند. این بدیهی ترین کاری است که باید انجام دهند، و یک مطالبه خیلی معمولی جامعه. اما تهدید به افشاگری ها زیاد است و افشاگری کم. وقتی خواسته ای اینچنین ساده بی پاسخ می ماند، چگونه می توان به شعارهای عجیب برای مبارزه با فساد دل خوش کرد.
مبادا گدا معتبر شود!
صادق صبور
چندی پیش یکی از دوستان قدیمی، یکی از بچه های دوران دانشجویی را به طور تصادفی دیدم. هردو خیلی خوشحال شدیم که پس از سال ها، دوباره به هم رسیده ایم؛ از همه چیز و از همه جا گفتیم و شنیدیم، از پرسه های شبانه دوران قدیم و از حال و هوای کافه های راه شمیران، از غم غربت این روزگاران.
گفتیم و شنیدیم، آن قدر که انگار به آخرین فرصت برای دیدن و حرف چنگ می زنیم. در میان یادآوری و واگویی خاطرات گذشته به یاد یکی از رفقایی افتادم که با دوستم به قول معروف یک روح در دو بدن بودند. با شنیدن اسم هم کلاسی مشترک، یک باره چهره دوستم در هم شد. با ترس پرسیدم: خدای ناکرده اتفاقی افتاده؟
حرفم را برید و گفت: نه اتفاق بدی نیفتاده، خیلی هم اوضاعش خوب است، شکر خدا… یک پایش این جاست و یک پایش ینگه دنیا…
خوشحال شدم و پرسیدم: خب… تو چرا ناراحتی، مگر عیبی دارد که رفقای آدم رضعشان خوب باشند و زندگی شان بر وفق مراد… خیلی ها دلشان می خواهد جای او بودند.
دوستم سری تکان داد و با ناراحتی گفت: موضوع چیز دیگری است، او آن قدر عوض شده که دیگر شناختنش ممکن نیست؛ از آن بچه لوطی مسلک یاری دهنده و باوفا که جانش برای دوستی و رفاقت در می رفت، دیگر چیزی نمانده. مال دنیا او را زیر و رو کرده است؛ به قول معروف مبادا گدا معتبر شود!
٭ ٭ ٭
از دوستم که جدا شدم یاد حکایتی از سعدی افتادم؛ جوانمردي را در جنگ تاتار جراحتي رسيد. کسي گفت: فلان بازرگان نوش دارو دارد اگر بخواهي باشد که دريغ ندارد. گويند آن بازرگان به بخل معروف بود.
گر بجاي نانش اندر سفره بودي آفتاب/ تا قيامت روز روشن کس نديدي در جهان
جوانمرد گفت: اگر نوش دارو خواهم دهد يا ندهد و اگر دهد منفت کند يا نکند. باري خواستن از او زهر کشنده است.
اگر حنظل خوري از دست خوشخوي/به از شيريني از دست ترشروي
٭ ٭ ٭
چه روزگار عجیب و آدم کشی است؛ آب حیات فروشند به قیمت آبرو…










































































































































































































