۱ «این یک جنگ نابرابر است. یک طرف منم که چیزهایی را می‌دانم که نمی‌توانم برایت بگویم. یک طرف تویی که انگار دستت با کل جهان توی یک کاسه است. سعی می‌کنم جوری توضیح بدهم که بدون اینکه باعث تغییرم بشود، تو و کل دنیا را تغییر بدهد. می‌دانم که کار غیرممکنی به‌نظر می‌رسد اما […]

۱
«این یک جنگ نابرابر است. یک طرف منم که چیزهایی را می‌دانم که نمی‌توانم برایت بگویم. یک طرف تویی که انگار دستت با کل جهان توی یک کاسه است. سعی می‌کنم جوری توضیح بدهم که بدون اینکه باعث تغییرم بشود، تو و کل دنیا را تغییر بدهد. می‌دانم که کار غیرممکنی به‌نظر می‌رسد اما به هرحال تلاشم را خواهم کرد…».
برای بار چندم متن مورد نظرش را تایپ کرد اما قبل از اینکه دکمه‌ ارسال لپ‌تاپش را فشار دهد، طبق معمول دچار تردید شد.
«سلام رحیم. خوبی؟ مهناز رو یادته؟ همون که ترم سوم یهو انصراف داد و دیگه نیومد دانشگاه… آره، همون که همیشه ته کلاس مینشِست و ناخنش رو میجوید. چه خوب یادته! میگم، یادت هست چشماش چه رنگی بود؟… نه، دلیل خاصی نداره. یهو به ذهنم اومد…، نه بابا، خلی؟!…».
به رحیم نگفت ولی به‌نظرش رنگ چشم‌های آدم‌ها خیلی مهم است. می‌شود به خاطرش تصمیم گرفت که یک کار غیرممکن را ممکن کرد. این البته اهمیت کمتری از صدای آدم‌ها دارد، چون تُن صدای یک نفر می‌تواند در اولین لحظه‌ شنیده شدن، دنیای آدم را به قبل و بعد از شنیدنش تقسیم کند.
«الو! رحیم، یه چیز دیگه. تو هیچوقت با مهناز حرف زده بودی؟ یادت میآد که صداش چه جوری بود؟… نه، من هیچوقت صداشو نشنیدم. اصلاً با کسی حرف نمی‌زد. حتی با استادها…، گیر دادیا! میگم همینجوری امروز به یادش افتادم…، باشه، میبینمت. قربانت».
«این یک جنگ نابرابر است. یک طرف منم که…».
بالأخره دکمه‌ ارسال لپ‌تاپش را فشار داد. بعدش به یاد آورد که یک‌بار با مهناز حرف زده بود. صدایش شبیه وقتی بود که هوا گرگ ‌و‌ میش می‌شود.
«الو! رحیم، یادم اومد…».

۲
«رویکرد تو به یک اتفاق هرچند ساده، ممکن است خانمان برانداز بشود. توجه کن که هر مسئله‌ای لزوما آن‌طور که به نظر می‌آید، به نظر نمی‌رسد؛ دست‌کم در نظر دیگران. اینجاست که نقطه‌ اوج، خودش را نشان می‌دهد که گاهی هم خوشآیند نیست. یعنی هر نقطه‌ اوجی، لزوما اوج نیست…».
به تو گفته بودم که من آدم مغروری هستم – دقیقا یادم نیست کی و کجا، شاید در اینستاگرامم- و این را هم گفته بودم که تو یک نقاشی از چهره‎‌‌ من به من بدهکاری. این مزخرفاتی را هم که داری تحویلم می‌دهی، نه از بار گناهت کم می‌کند و نه اصلا کسی حوصله‌ شنیدن یا خواندشان را دارد. خوشت می‌آید که دیگران درظاهر از تو تعریف کنند و مثلا بگویند؛ «به به، چه جمله‌ جالبی» یا «احسنت، چقدر شما انسان فهمیده‌ای هستی» ولی تا پایت را از در اتاق بیرون بگذاری، شروع کنند به مسخره کردنت؟ چرا هیچوقت به حرف‎های من توجه نمی‌کنی؟ همیشه همین‌طوری بودی. وقتی می‌گفتم آرایش غلیظت اذیتم می‌کند، فقط برای خودم که نبود. برای خودت هم بود. یا اینکه دوست نداشتم در محل کارت اینقدر با بقیه گرم بگیری… .
«… اصولا هر اتفاق ناخوشآیندی شاید در ابتدا این‌طور نبوده باشد. منظورم این است که ماهیت بعضی از مسائل ربطی به نوع ابراز شدنشان ندارد. قتل را در نظر بگیرید. یک نفر ممکن است کسی را به قتل برساند، با اینکه او را بیش از حد دوست دارد. خب، این درظاهر تناقض دارد ولی…».
من به تو گفته بودم؛ بارها و بارها ولی هیچ‌وقت توجه نکردی. دلم نمی‌خواست آخرش این‌طوری تمام بشود.