مجید عابدینی راد رفتم به سمت آشپزخونه تا برای خودم یه قهوة فرانسه درست کنم که رضا نوشت: عابد جون به نظرم زیاد فرانسه نمون و برگرد! اولاً که دلم برات خیلی تنگ شده و بعد هم بعضی وقت ها بهتره زیادی هم تنها با خودت نشینی. راستی چه خبر از آزاده؟ دعاهای من مستجاب […]
مجید عابدینی راد
رفتم به سمت آشپزخونه تا برای خودم یه قهوة فرانسه درست کنم که رضا نوشت: عابد جون به نظرم زیاد فرانسه نمون و برگرد! اولاً که دلم برات خیلی تنگ شده و بعد هم بعضی وقت ها بهتره زیادی هم تنها با خودت نشینی.
راستی چه خبر از آزاده؟ دعاهای من مستجاب شد که از خودش بهت خبری بده یا نه؟ وقتی داشتم آب جوش روی قهوه ها می ریختم همة فکرم رفت به سمت آزاده نازنینم که از غم از دست دادن دوستش این دو سه شبه آروم و قرار نداره!
تواین فکر بودم که برای رضا نوشتم: آره، چون تو قلبت پاکه دعاهات هم اثر بخشه! همون فردای رسیدنم به پاریس و فروکش کردن آتش های نتردام بالاخره جوابی از آزاده برام رسید، ولی متأسفانه خبر از دست دادن دوست و همکارش توی کارهای امداد رسانی به آدم های دردمند رو بهم داد، حیوونی دختره از اونهایی بوده که برای کمک کردن به بقیه از جونش هم مایه می گذاشته!
گفت اسمش آرزو ست و عکسش رو هم برای من فرستاد: رضا صورت این آرزو از خوشگلی باور کن مثل ماه شب رو می مونه! برای شناخت سیرت زیباش هم باید بشینی پای حرفهای آزاده تا بفهمی این آرزوش چه جواهر ناب و بی همتایی بوده!
با همون سی و چند سال سنش خیرش به هزاران آدم دردمند و بی چاره که در گوشه و کنار جهان از جنگ ها فرار می کردند و تقاضای پناهنده شدن در جایی رو داشتن رسیده! توی اکثر نقاط دنیا پا بپای آزاده توی جوامع مصیبت زده فعالیت می کرده! گویا به عنوان وکیل حقوق بشر برای صلیب سرخ بیشتر کار می کرده….
پیامم رو که ارسال کردم و آخرین جرعه از قهوه ام رو نوشیدم از پنجره اتاقم در پاریس مشغول تماشای کلیسای سفید و زیبای مون مارت شدم. چیزی نگذشت که رضا نوشت: نگاه کن! بواقع چه مصیبتی! عابد تازه می فهمم که چرا این قدر داد از ناحقی می زنی؟
چقدر حیف! پس طفلک آزاده هم این میونه بهترین و نزدیکترین دوست و یار و یاورش رو از دست داده! من که از غصه دلم براش آتیش گرفت! از طرفی هم تعجب آوره که برای از میون رفتن چنین جواهری هیچ مراسم و مجلس عزایی در اینجا برگزار نشد!؟
مدتی تأمل روی زیبایی خود کلیسای «قلب مقدس» بالای تپه و ده دور و برش و ساختمون های قدیمی و قشنگش بود که باعث شد نگاهم به یک باره به دنیا و مسائلش تغییر پیدا کنه.
در جواب رضا این جملات رو نوشتم: رضا جون حالا می دونی خود آزاده هم مثل همة امداد گرهای بزرگ بلده چگونه با غم های خیلی سخت مواجه بشه، آخه غم های بزرگ مثل جواهرهای نایاب رو می مونند که باید سعی کرد باهاشون چیزی ماندگار رو ساخت. امروز بهم گفت که می خواد به اسم خود آرزو، ساختاری رو راه اندازی کنه تا همة جوون های مستعد برای وارد شدن به تشکیلات های بین المللی برای کارهای خدمت رسانی و امداد به مردم بی پناه بتونند ازش راهنمایی بگیرند! آزاده اعتقاد داره که در ایرون پسرها و دختر های زیادی رو داریم که دلشون مثل آرزو برای دستگیری از غیر می زنه و کافیه راه و چاه ها رو بهشون نشون داد تا انرژی هاشون بتونه توی راه های کارساز صرف بشه …
وقتی کلی انرژی مثبت توی وجودم اومد شروع کردم به پوست کندن یک موز. اولین گاز رو که به موزم زدم این پیام از رضا برام رسید: چه فکر بکر و عالی ای آزاده کرده! همین مهناز دخترم سرش برای اینجور کارهای کمک رسانی درد می کنه، ولی شاید نامزدش موافق کار در جاهای به این خطرناکی برای او نباشه! امّا دختر خاله اش بیشتر از او دلش برای کار با مردم گرفتار می تپه، او تازه خیلی آزاده و برای اقامت در خارج از کشور مشکلی نداره! انگلیسی اش هم عالیه!
با خودم فکر می کردم آره این فکر خوبی ست که دهها آرزوی دیگه راه و سیاق او رو دنبال کنند! اینطوری خاطرة آرزو و کارهای خدماتی ای که در سراسر جهان انجام داده زنده باقی خواهد موند! واقعاً باری کلا به آزاده با آرزوی زیبایی که داشته و داره!
پاریس/۱۸ آوریل ۲۰۱۹










































































































































































































