صادق صبور دوستی دارم که با علاقه و وسواس زیاد رویدادهای داخل و خارج کشور را رصد می کند و اگر لازم بداند به لابه لای خطوط خبرها هم سرک می کشد. چند روز پیش که او را دیدم با ناراحتی و اندکی خشم، اما با تاکید می گفت: درجه کیفیت زندگی در کشورمان در […]
صادق صبور
دوستی دارم که با علاقه و وسواس زیاد رویدادهای داخل و خارج کشور را رصد می کند و اگر لازم بداند به لابه لای خطوط خبرها هم سرک می کشد.
چند روز پیش که او را دیدم با ناراحتی و اندکی خشم، اما با تاکید می گفت: درجه کیفیت زندگی در کشورمان در قیاس با جهان نسبت به سال گذشته، پس رفت قابل ملاحظه ای کرده است.
از او پرسیدم، منظور از کیفیت زندگی چیست، ماشین، خانه، پول، بریز بپاش، سفره مردم…
با همان ناراحتی وسط حرفم پرید:
ببین… در یک کلام… تمام آدم های روی زمین، ۷ میلیارد و چند صد میلیون نفری که نفس می کشند، شب می خوابند و صبح بلند می شوند، هرکدام باید نسبت به شایستگی و تلاشی که می کنند از حق زیستن و بالاتر از همه خوب زیستن برخوردار شوند.
تا آمدم حرفش را قطع کنم، با خشم سرم داد کشید و گفت: دست نگه دار، حرفم تمام نشده…
کمی مکث کرد و من که انتظار چنین خشونت کلامی را از طرف او نداشتم و با سرفه ای از سر مصلحت، به او فرصت ادامه کلام دادم:
ببین… نمی دانم! … انگار کمی و شاید خیلی زیاد تند رفتم، اما فکر کردم مثل همیشه قصد داری پند و اندرز بدهی، نمی دانم مثلا پای صبر و حوصله را به میان بکشی و خلاصه فکر کردم همان واژه ها و حرف های کلیشه و نخ نماشده سال ها و سال ها را تحویلم بدهی، بدون اینکه بدانی یا بپرسی که طاقت من از شنیدن حرف هایت تمام شده یا نشده!
هر دو سکوت کردیم،دیدم چقدر به قول معروف دست مرا خوانده و چه اندازه از تسلی دادن های من به تنگ آمده است.
تا آمدم کار را یک جوری جمع و جور کنم نگاهی از سر محبت آمیخته به ترحم به من انداخت و گفت:
ببین… حتما خودت هم می دانی، یعنی به خوبی از اوضاع و احوال خبر داری، شاید هم خودت را به نادانی بزنی، اما می دانم که دوست داری حرف های ناامید کننده تحویل من و امثال من بدهی و اصلا عادت داری که شعر معروف یوسف گمگشته به کنعان ک گلستان شدن را تکرار کنی، اما وقتی این حرف ها را می زنی کمی فکر کن به آن بنده خدایی که از صبح تا شب به این در و آن در می زند…
دوستم کمی مکث کرد، انگار کمی آب ولرم می خواست تا سینه اش را صاف کند، دوباره به من نگاه کرد و ادامه داد:
هزار بار زیر منت این و آن می رود تا سر و ته زندگی را یک جوری به هم ببافد، آخر سر هم شرمنده زمین و زمان می شود، حرف و حدیث های تو، نصیحت های پوشالی تو، به کجای کارش می آید!
دوستم که دهانم را با حرف هایش قفل کرده بود، در حالی که عینکش را با لبه آستینش پاک می کرد، این بار به جای نگاه کردن به من سرش را زیر انداخت که نکند شرمساری مدا ببیند، این پا و آن پا کرد و گفت:
اصلا حرف زدن از کیفیت زندگی خیلی ها، آن هایی که عمری از متن به حاشیه انداخته شده اند، درست به این می ماند که سیخ داغی را با حوصله و از سر تعهد، بدون وقفه از لای گوشت و استخوانشان بدوانی، بدوانیم، بدوانند و آن وقت یک مشت پند و اندرز و حرف و شعار و … نمی دانم… .
٭ ٭ ٭
سرفه لعنتی دست از سرم برنمی داشت، گویا دیگر حرف مصلحت نبود، گلویم خشک شده بود. تا آمدم خودم را جمع و جور کنم و یک طوری، با کلامی از سر همدلی و یاوری دوستم را بدرقه کنم که صدایم در هیاهوی دود و آهن گم شد.










































































































































































































