هومن حکیمی دبیر گروه فرهنگی مثل هر چیز خوب دیگری، فیلم خوب، چیز خوبی است. لذت‌بخش می‌کند ساعت‌هایی از زندگی‌ات را. آدم یا آدم‌های جدیدی را به تو معرفی می‌کند؛ تازه گاهی آدم بدهایش هم دوست داشتنی‌اند و نگران سرنوشتشان می‌شوی. دوست داری «رضا» پای زندگیش، عشقش «لیلا» می‌ایستاد و به خاطر بچه دوباره ازدواج […]

هومن حکیمی
دبیر گروه فرهنگی

مثل هر چیز خوب دیگری، فیلم خوب، چیز خوبی است. لذت‌بخش می‌کند ساعت‌هایی از زندگی‌ات را. آدم یا آدم‌های جدیدی را به تو معرفی می‌کند؛ تازه گاهی آدم بدهایش هم دوست داشتنی‌اند و نگران سرنوشتشان می‌شوی. دوست داری «رضا» پای زندگیش، عشقش «لیلا» می‌ایستاد و به خاطر بچه دوباره ازدواج نمی‌کرد. دلت می‌خواهد گاهی راه بیفتی توی جاده‌های کویری، اصلا وجب به وجب همه کویرها را بگردی تا مرد مارگیر «رقص در غبار» را پیدا کنی و توی صورت سنگی‌اش زل بزنی و بگویی؛ «خیلی مردی، مرد». یا ویرت می‌افتد یادت برود «پرویز پرستویی» چه انسان نازنینی است و بروی سمت شمال غربی دم «کافه ترانزیت» یقه‌اش را جمع کنی و فریاد بزنی «چی از جون این زن بدبخت میخوای؟ زور که نیس، نمیخواد زنت بشه…».
مثل هر چیز خوب دیگری، فیلم خوب حال آدم را خوب می کند حتی اگر دنیایش سرد و خاکستری باشد، حتی اگر کاری کند از «سیمین» خوشت نیاید اما همین که زن «حجت» بغض می‌کند و گریه‌هایش را جویده جویده می‌دهد بیرون و تو گریه‌ات می‌گیرد به خاطر «حجت» و به خاطر بچه‌ای که دیگر نیست و به خاطر آن یکی که هست و توی دلت خدا خدا می‌کنی همیشه همین قدر کوچولو بماند تا شاید مثل مادرش درمانده نشود، یا حتی به خاطر «نادر» و پدرش، باز حالت را خوب می‌کند. به من که باشد و اگر فقط یک انتخاب داشته باشم دلم می خواهد «اِلی» زنده باشد ؛ اصلا یک وَرِ وجودم هنوز زور می‌زند قانعم کند که جسد توی سردخانه فقط شبیه او بوده و یک روزی، یک جایی ببینمش، با هم نسکافه‌ای بخوریم و چیزی بگوید که قشنگ باور کنم حق داشته تا با نامزدش یا دوست پسرش یا هر کسی که اسمش بوده کاری بکند که پسر بیچاره، آخر فیلم به آن حال و روز بیفتد. با اینکه همین جوری هم «اِلی» باعث شده «درباره»‌اش حالم را خوب کند ولی مطمئنم اگر از نزدیک ببینمش حالم بهتر هم خواهد شد… .
این که می‌دانی داری فیلم می‌بینی، مثل هر چیز خوب دیگری مسئولیتت را بیشتر می‌کند؛ مسوولیت همه‌مان را. این جور وقت‌ها آدم دلش می‌خواهد به اصغر و عبدالرضا و مانی و ابراهیم و کیانوش و کمال و دیگران بگوید؛ «بچه‌ها، حواستان هست؟ یکنواختی، روزمرگی و تنهایی، گاهی دارند خفه‌مان می‌کنند، با این حال، من و خیلی‌های دیگر می‌رویم سینما تا مسوولیت‌مان را انجام بدهیم. شما چطور؟ هنوز می‌توانید یا می‌خواهید از یکنواختی، روزمرگی و تنهایی‌مان کم کنید؟ یا اینکه…». اصلا بی‌خیال، بیایید فکر کنیم مثل هر چیز خوب دیگری؛ مثل زندگی، فیلم خوب هم، ساختنی است.