مسعود سلیمی در صف نام نویسی دانشکده حقوق و علوم سیاسی با هم آشنا شدیم، جوانی بود و شور و شوق قبولی در کنکور، آن هم رفتن و نشستن روی نیمکت های دانشگاه تهران. در صف نام نویسی که همدیگر را دیدیم، یکی از روزهای شهریور ۱۳۴۶، انگار عمری از آشنایی مان می گذشت، ساده […]

مسعود سلیمی
در صف نام نویسی دانشکده حقوق و علوم سیاسی با هم آشنا شدیم، جوانی بود و شور و شوق قبولی در کنکور، آن هم رفتن و نشستن روی نیمکت های دانشگاه تهران. در صف نام نویسی که همدیگر را دیدیم، یکی از روزهای شهریور ۱۳۴۶، انگار عمری از آشنایی مان می گذشت، ساده و صمیمی به نظر می آمد، مشخصه ای که هیچگاه از او جدا نشد. دست به قلم بود و اهل ادبیات؛ شعر و داستان می خواند و گاهی به قول خودش چیزکی می نوشت. در طول چهار سال دوره لیسانس، پاتوق های تهران را با دوستان دانشکده دوره می کردیم؛ از کافه نادری و تابستان های داخل باغچه اش و ارکسترهایی که بیشتر از ایتالیا می آمدند، گرفته تا « رشت ۴۸” نزدیک چهار راه کالج و « ریوی یوا» آن هم با جیب هایی که بیشتر اوقات خالی بود، ما را به هم نزدیک می کرد.
٭ ٭ ٭
دوره سربازی بود و شیراز، یک بار که برای چند روز به دیدنم آمد، آن قدر پر خاطره بود که هنوز حال و هوای خوبش در ذهنم بال و پر می زند. برعکس دوره لیسانس که خیلی یک دیگر را می دیدیم، پس از سربازی و رفتن به خارج، دیدن ها کم و کم تر شد و بعدها، خبر گرفتن ها هم رنگ و روی باخت، اما دورادور از حال هم باخبر می شدیم؛ می شندیدم که جایی در شمال، نزدیک رامسر با، بانواش زندگی می کند و سرحال است و امیدوار به بودن و باهم بودن. یک بار که آمده بود تهران، در کافه نادری او را دیدم، حرف هایمان که گل انداخت، گفتم: انگار ترک های تنهایی ات را بند زده ای؟ لبخندی زد و گفت: این که حافظ می گوید، چون پیر شدی از میکده بیرون شو، درسته؟ نگاهش کردم و با علامت سر به او فهماندم که جوابم منفی است، شاید هم فکر می کردم که او چنین می خواهد.
٭ ٭ ٭
تلفن زنگ زد، آن سوی خط صدای گرفته و درمانده زنی، خبر حادثه ای را می داد:
دوست قدیمی من در گذر از خیابان به علت تصادف با ماشین از دنیا رفته است.
٭ ٭ ٭
در آخرین دیداری که با هم در شمال داشتیم، شبی که او بود و زن زندگی اش و من، سه نفری جلوی شومینه نشسته بودیم، این شعر را می خواند:
اگرچه پیرم و در پیری هوای تو به سر دارم
من آن سرم که به پیرانه هوای توبه شکن دارم

روزي که «بر باد رفته» انتشار يافت
نخستين چاپ داستان «بر باد رفته» كه برنده دو جايزه ادبي بزرگ شده است سي ام ژوئن سال ۱۹۳۶ انتشار يافت و به توزيع داده شد.
«برباد رفته» پرخواننده ترين داستاني است كه تاكنون در آمريكا نوشته شده است. اين داستان كه در زمينه جنگ داخلي خونين و ويرانگر آمريكاست به چهل زبان ديگر ترجمه و در سراسر جهان انتشار يافته و بر پايه آن يك فيلم سينمايي موفق ساخته شده است. نويسنده اين اثر بانو «مارگارت ميچل (پگي)» است كه كار نوشتن آن را از سال ۱۹۲۶ آغاز كرده بود. هدف نويسنده كه خود از مردم جنوب آمريكا و متولد شهر آتلانتا است كه این شهر در جريان جنگ داخلي ويران شد اين بود كه چنان مصائب اين برادركشي را در قالب داستان بيان دارد كه در هيچ نقطه اي تكرار نشود. اين داستان آن چنان دلچسب و نافذ بوده است كه از آن زمان تا كنون هر سال يك تا چند بار تجديد چاپ شده است. اين تنها اثر مشهور مارگارت بود، زيرا نويسنده داستان ۱۶ اوت ۱۹۴۹ ، پيش از آن كه ۴۹ ساله شود درگذشت. وي چند روز پيش از آن هنگام عبور از يک خيابان در شهر اتلانتا با يک تاکسي تصادف کرده و دچار خونريزي مغزي شده بود. هنگام تصادف، راننده تاکسي مست بود و به همين دليل به ۴۰ سال زندان محکوم شد. بانو مارگارت ۸ نوامبر سال ۱۹۰۰ به دنيا آمده بود.