از یک تصادف ساده تا بحرانی مزمن
از یک تصادف ساده تا بحرانی مزمن
گزارشی که اخیراً با عنوان «یک تصادف ساده که پیچیده شد» منتشر شد، اگرچه در ظاهر به یک اختلاف مشخص درباره شباهت میان دو اثر هنری می‌پردازد، اما در واقع پرده از مسئله‌ای عمیق‌تر و ریشه‌دارتر برمی‌دارد؛ مسئله‌ای که سال‌هاست گریبان فرهنگ و هنر ایران را گرفته و هر بار در قالب یک پرونده تازه خود را نشان می‌دهد: فقدان نظام مؤثر کپی‌رایت و حمایت واقعی از حقوق مالکیت معنوی.

در این پرونده، آن‌گونه که در گزارش ایسنا آمده، یک متن نمایشی و ایده‌ای روایی در مرکز توجه قرار می‌گیرد که پس از موفقیت یک اثر سینمایی، ناگهان به موضوع بحث و ادعا تبدیل می‌شود. ادعاهایی که نه برای نخستین بار مطرح می‌شوند و نه احتمالاً برای آخرین بار. آنچه تازه نیست، خودِ اختلاف نیست؛ بلکه شیوه مواجهه با اختلاف است: طرح موضوع در رسانه‌ها، بازنشر گزینشی روایت‌ها و در نهایت، رها شدن پرونده در فضایی مبهم و بی‌سرانجام.
در بسیاری از کشورهای جهان، چنین اختلافی مسیر روشنی دارد. ادعا مطرح می‌شود، مستندات بررسی می‌شود، کارشناسان حقوقی و هنری وارد عمل می‌شوند و رأی نهایی ـ درست یا غلط ـ تکلیف همه‌چیز را مشخص می‌کند. اما در ایران، این مسیر یا وجود ندارد یا آن‌قدر کم‌اثر است که عملاً نادیده گرفته می‌شود. نتیجه این است که یک اختلاف حقوقی، به یک جنجال رسانه‌ای تبدیل می‌شود.
نبود کپی‌رایت، یعنی نبود مرجع رسمی برای تشخیص مرز میان الهام، اقتباس و سرقت. یعنی هیچ نهاد معتبری وجود ندارد که بتواند با اتکا به قانون، بگوید یک ایده تا کجا «متعلق به خالق اولیه» است و از کجا «برداشت آزاد» محسوب می‌شود. در چنین فضایی، هر موفقیت بزرگ، بالقوه به یک پرونده پرحاشیه تبدیل می‌شود.
ماجرای اخیر، این واقعیت را بار دیگر یادآوری کرد که موفقیت بین‌المللی آثار ایرانی، بیش از آنکه در داخل کشور موجب حمایت حقوقی شود، آن‌ها را در معرض حاشیه‌های تازه قرار می‌دهد. اثری که به‌واسطه حضور جهانی دیده می‌شود، ناگهان با گذشته، ریشه‌ها و شباهت‌هایش مورد بازخوانی قرار می‌گیرد؛ بازخوانی‌ای که اگر قانون وجود داشت، می‌توانست در چارچوبی حرفه‌ای انجام شود، نه در میدان اتهام و دفاع رسانه‌ای.
این وضعیت، پیش‌تر هم تکرار شده است. در سال‌های گذشته، درباره آثار مختلف سینمای ایران ـ از جمله فیلم‌هایی از اصغر فرهادی ـ بحث‌هایی درباره شباهت‌های روایی یا الهام از آثار پیشین مطرح شد. در آن موارد نیز تفاوت اصلی در این بود که وقتی پای نهادهای بین‌المللی به میان آمد، امکان طرح دعوی، داوری تخصصی و صدور رأی وجود داشت. یعنی همان اثری که در داخل کشور فاقد حمایت روشن بود، در خارج از مرزها صاحب حق شد.
این تناقض، یکی از آسیب‌زاترین پیامدهای نبود کپی‌رایت در ایران است. هنرمند در داخل کشور، نه‌تنها از حمایت قانونی مطمئن برخوردار نیست، بلکه گاه باید هزینه‌ی موفقیت خود را نیز بپردازد؛ هزینه‌ای به شکل حاشیه، سوءظن و تضعیف اعتبار اثر.
از سوی دیگر، نبود کپی‌رایت فقط به ضرر صاحب اثر نیست؛ به ضرر کل فرهنگ است. وقتی امکان پیگیری حقوقی واقعی وجود ندارد، ادعای بی‌پایه هم به‌راحتی می‌تواند در کنار ادعای واقعی بنشیند. چون هیچ‌کدام به نقطه پایان نمی‌رسند. نه حق به‌درستی احقاق می‌شود و نه اتهام به‌طور قطعی رد یا اثبات.
در چنین شرایطی، آثار فرهنگی به‌جای آنکه ذخیره و سرمایه فرهنگی باشند، دچار فرسایش می‌شوند. انرژی‌ای که باید صرف گفت‌وگو، تحلیل و رشد هنری شود، صرف دفاع، توضیح و حاشیه‌زدایی می‌شود. این دقیقاً همان جایی است که می‌توان گفت آثار فرهنگی «هدر می‌روند»؛ نه لزوماً از نظر کیفیت، بلکه از نظر امکان بهره‌برداری سالم و ماندگار.
پرونده‌ای که با یک «تصادف ساده» آغاز شد، بار دیگر نشان داد که مسئله اصلی نه شباهت یک متن به متن دیگر، بلکه بی‌پناهی ایده در ساختار حقوقی فعلی است. تا زمانی که حقوق مالکیت معنوی به‌عنوان یک اصل جدی و اجرایی پذیرفته نشود، این چرخه ادامه خواهد داشت: موفقیت، حاشیه، اتهام، انکار و در نهایت، فرسایش.
در چنین وضعیتی، فرهنگ و هنر ایران نه‌فقط از نبود قانون، بلکه از عادی شدن این نبودن آسیب می‌بیند؛ آسیبی که هر بار در قالب یک پرونده تازه خود را نشان می‌دهد و بعد، بی‌آنکه چیزی اصلاح شود، کنار می‌رود.