/هومن حکیمی *اول در سفر اخیرم به باکو؛ مرکز کشور آذربایجان، دو نکته بیش از هر چیز دیگری توجهم را جلب کرد. اول اینکه این شهر و کشور علیرغم تمام زیباییهای بصری و استفاده درست از عناصر بومی و تلفیق مناسب آن با معماری مدرن و تحولات روز و دارا بودن آرامشی ملایم که در […]
/هومن حکیمی
*اول
در سفر اخیرم به باکو؛ مرکز کشور آذربایجان، دو نکته بیش از هر چیز دیگری توجهم را جلب کرد. اول اینکه این شهر و کشور علیرغم تمام زیباییهای بصری و استفاده درست از عناصر بومی و تلفیق مناسب آن با معماری مدرن و تحولات روز و دارا بودن آرامشی ملایم که در روزمرگیهای مردم آن نمود فراوانی دارد، روح ندارد. انگار روکشی از مدرنیته و توسعه بر روی یک کمعمقی مدنی و فرهنگی کشیده شده که شاید در نگاه اول آدم را مجذوب کند اما خیلی زود تاثیرش را از دست میدهد و ذهن، فراموشش میکند. و دوم اینکه همین مردم آذربایجانی که مثل مردم ما، اغلب مسلمانند اما -با احترام به تکتکشان- عمق ندارند، بهطور مثال در مسئله مهم ترافیک و احترام به حقوق عابران پیاده، بینظیرند. از طرف دیگر یادمان نرفته که ورزش «چوگان» که براساس بسیاری از منابع تاریخی و فرهنگی، متعلق به کشور ما است را همین کشور تقریبا همسایه، در یونسکو به نام خود سند زده است.
*دوم
خیلی سالها پیش، کشور کرهجنوبی برای مردم ما با تقابلهای فوتبالی آنها با تیم ملی ایران، شناخته میشد. کشوری که به مرور با تقویت بخش اقتصادی و صادراتش و فراگیر شدن محصولات خانگی و غیره آنها در ایران جزوی از بازار ما شد. کرهای ها اما به شکلی حساب شده در بخش فرهنگ و هنر هم فعال شدند و وقتی پخش سریال «جواهری در قصر» توسط صداوسیمای ما آغاز شد و به تبع آن کلی سریال دیگر کرهای، آنقدر در ایران موثر واقع شد که هنوز هم شاهد شیفتگی بخش غالب توجی از جوانان ایرانی نسبت به این کشور هستیم. «جومونگ» و «امپراتور دریا» و غیره براساس افسانههایی شکل گرفتند و ساخته شدند که خیلیهاشان از واقعیت نیز به دور بودند اما به مرور انگار به بخشی از فرهنگ و تاریخ کرهجنوبی تبدیل شدند.
*سوم
ما در کشورمان عادتهای عجیب و غریبی داریم. ما شاهنامه و گلستان و مولوی و حافظ داریم اما عادت کردهایم که از آنها استفاده درستی نکنیم. ما کاملترین دین دنیا و برترین پیامبر را داریم اما از این ظرفیت معنوی فرهنگی تاریخی، هیچ بهره مناسبی نمیبریم. ما دراماتیکترین و شورانگیزترین و حماسیترین و انسانیترین واقعه دینی و شریعتی جهان و تاریخ؛ واقعه کربلا و تاسوعا و عاشورا، را داریم اما… . مثلا در حوزه سینما و تصویر که امروز یکی از موثرترین راهها برای ارتقای مسائل فرهنگی و صدور آن به دنیا و نازیدن به دیگران (از این منظر که چقدر در این حوزه برتریم و حرف برای گفتن داریم) و تحکیم مبانی انسانی و فرهنگی و تاریخی است، چقدر از ظرفیتهایی که اسم بردهام استفاده کردهایم؟ به جز «روز واقعه» و یکی دو تلاش نیمبند، چرا هنوز نتوانستهایم از محرم و صفر بهعنوان ارزش و تاریخی که به آن میبالیم، در حوزه هنر و تصویر بهرهمند بشویم؟ چرا فیلم «رسالة» مصطفی عقاد هنوز در ذهنمان بهعنوان یک اثر شیرین و جامع از پیامبر مهربانیها نقش بسته و هر بار آن را میبینیم، لذت میبریم اما مثلا فیلم اخیر مجید مجیدی (که البته فیلم قابل احترامی است) در این حد و اندازه نیست؟ در حوزه کتاب و غیره هم به همین وصف، چرا موفق نبودهایم؟ لطفا نگویید که در طول سال کلی کتاب با موضوع معنویت و دین و تاریخ و فرهنگ چاپ و منتشر میشود چون منظور اثرگذاری و کیفیت است، نه کمیت.
*چهارم
در صحبتم با یکی از اهالی قدیمی بازار که بسیار اهل سفر بوده و هست، نکته جالب ولی تلخی را دریافتم. او میگفت که در استرالیا بنایی را که قدمت چندانی ندارد چنان مورد توجه قرار دادهاند و دربارهاش تبلیغ کردهاند که الان یکی از مراکز توریستی پربازدید استرالیا شده است. مکانی که طبق ادعای او، قدمتش به زحمت به ۱۵۰ سال میرسد. حالا این را مقایسه کنید با کلی اماکن تاریخی در اصفهان و کردستان و فارس و مازندران و غیره و غیره تا به عمق فاجعه پی ببرید. اغلب ما چه مردم و چه مسئولین اهمیتی برای تاریخ و فرهنگمان قائل نیستیم و مثلا ترجیح میدهیم برای خوشآیند نامزدمان یا اینکه در اینستاگرام ثابت کنیم که چقدر لاکچری هستیم، روی سنگنبشتهها و سردیسها و دیواره غارها با خودکار و ماژیک یا سنگ، اسم خودمان و جد و آبادمان را بنویسیم و حکاکی کنیم و اینطوری گند بزنیم به چیزهایی که کمکم دارند تبدیل میشوند به چیزهایی که مال ما نیستند.
*پنجم
این مسئولانی که دم از حفظ ارزشها و فرهنگ و آداب و رسوم و محیط زیست و… میزنند، کجا هستند وقتی دریاچه ارومیه و هامون و زایندرود به فنا رفتهاند؟ کجا هستند وقتی نسل یوز ایرانی و فک دریای خزر دارد منقرض میشود؟ کجا هستند وقتی ارزشهای تاسوعا و عاشورا تنها در یک ماه؛ آن هم تقریبا به شکل تکراری، محدود میشوند و کسی به این فکر نمیکند که عاشورا یک فرهنگ است و نه تنها یک روز؟ چوگان ما را گرفتند و بردند، خلیج فارس را و ابنسینا و مولوی و دهها مورد دیگر را اما ما بسنده کردیم و میکنیم به یک مشت وعدههای تکراری و شعارهای پوچ و جلوی چشمهایمان همچنان دارد فاجعههای زیست محیطی و فرهنگی و اجتماعی رخ میدهد. مسئولان اما سرشان گرم چیزهایی است که دردسر کمتری دارد و منفعت بیشتری! راستی اگر گذارتان به باکو افتاد یک دست چوگان ایرانی هم به نیت کاشفان و خالقان واقعیاش بازی کنید!















































































































































































































