آیدا مصباحی   رویارویی با تفکر برخی افراد نیاز به آمادگی دارد. حتی اگر مصاحبه را بلد باشی، باز هم در مصاحبه ات با بعضی افراد دچار اضطراب می شوی. پرویز پرستویی برای من همین حکم را داشت. شناختم از ایدئولوژی اش برای زندگی و تصویری که نقش های ماندگار و منش اش به من […]

آیدا مصباحی

 

رویارویی با تفکر برخی افراد نیاز به آمادگی دارد. حتی اگر مصاحبه را بلد باشی، باز هم در مصاحبه ات با بعضی افراد دچار اضطراب می شوی. پرویز پرستویی برای من همین حکم را داشت. شناختم از ایدئولوژی اش برای زندگی و تصویری که نقش های ماندگار و منش اش به من می دهد باعث شده بود دچار این نگرانی شوم که مبادا او که سال هاست سخت تن به مصاحبه داده، حرفی در دلش بماند که من نتوانم از او بپرسم.

 

  • باید بپذیریم شخصیتی مثل پرویز پرستویی حرف جدیدی برای گفتن ندارد؟

حرف برای گفتن زیاد است اما یک وقت هایی است که مثل شخصیت یونس در فیلم «امروز» که میرکریمی خلق کرده بود، دیگر حرفی برای گفتن وجود ندارد. درباره سکوت دو روایت است، گاهی اوقات «سکوت علامت رضا است» و گاهی هم «سکوت سرشار از ناگفته ها است». گاهی چیزی برای گفتن نداریم. فکر می کنم حرف زدن برای زمانی است که آدم ها روی حسن خلق، حسن نیت و صداقت شان بنشینند و قضاوت کنند و حرف بزنند. زمانی فردی در ایران آمد، پرونده ای که در دستانش بود را بالا برد و گفت: «بگم؟» ما تا قبل از آن یک حریم و حرمتی را می شناختیم اما پس از آن فکر کردیم این «بگم» حکمی است که همه می توانیم از آن استفاده کنیم. یعنی جز تخریب کردن، لکه کردن، قربانی کردن و زیر پا گذاشتن همدیگر دیگر هیچ چیزی نمانده. همه فکر می کنند فردا چه کاری انجام دهند که لذت ببرند و البته آن لذت هم از دید خودشان معنای خاصی دارد. فضایی در جامعه به وجود آمده است که به نظر می رسد دیگر مثل قبل همدیگر را دوست نداریم و با هم بداخلاق شده ایم…

مقدمه حرف من هم همین بود که چون اتفاقا همدیگر را دوست نداریم و آن حسن نیت و حسن خلق وجود ندارد، آن وقت است که احساس می کنیم سکوت بهترین کار است. فکر می کنم این همان حلقه گمشده ای است که چندین و چند سال است که پیدا نمی شود. پ

 

  • اما این نگاه شما در دل جامعه وجود ندارد و از بین رفته است

بله متاسفانه. این واقعیتی است که وجود دارد. بگذارید مثالی بزنم، رسانه ملی تصمیم گرفت برنامه ای مشابه برنامه ورزشی نود در ژانر سینمایی به اسم «هفت» پخش کند. بارها هم از من برای حضور در این برنامه دعوت شد، گفتم که در این برنامه شرکت نمی کنم. دلیلش هم روشن است. با اینکه از من بد گفته شود یا در مورد من قضاوت نابجایی شود، مشکلی ندارم. من از مسائل شخصی راحت گذشت می کنم اما نمی توانم در قبال همکارانم بی تفاوت باشم.

 

 

  • شایعاتی که می گفت شما به روستای تان رفته و مشغول کشاورزی هستید

دست شان درد نکند! جالب بود که تمام بچه های هم نورد با من، می گفتند یک استشهاد محلی کوهنوردی تهیه کنیم و بگوییم پرستویی هر روز اینجاست. خیلی ها می گفتند کوهنورد هفته ای یک بار به کوهنوردی می رود، چه شده که پرویز پرستویی هر روز سر به کوه گذاشته؟ من به هیچ عنوان با این لفظ افسردگی و انزوا، خویشی ندارم چون مسیرم را انتخاب کرده بودم. ما حق نداریم افسرده باشیم. ما حق نداریم دچار انزوا شویم. ما شرح وظایفی داریم.

وقتی پیر دیر من، آقای انتظامی می گوید: «من خجالت می کشم در این سینما کار کنم»، من باید بروم و بمیرم. چه لزومی دارد دوباره کار کنم، مگر قرار است آمار درست کنیم. قرار است بگوییم ما شش تا کار کردیم و بیست کار را رد کردیم؟ بازیگری برای من شغل نیست، بازیگری برای من نوعی انجام وظیفه است و به عنوان بازیگر شرح وظایفی دارم که باید آن را انجام دهم. شاید از کنار این حرفه ارتزاق هم می کنم ولی این برای من اصل نیست، چون من همزمان با مردم نداری می کشم، بیمار می شوم، دچار مشکلات اقتصادی می شوم؛ چون با هم زندگی و حرکت می کنیم.

 

  • این رفتار سینماگران باعث تغییر رویه مدیران سینمایی هم می شود؟

بله، حتما همینطور است. من دکتر ایوبی را پیش از روی کار آمدن دولت یازدهم و زمانی که سمت سینمایی نداشتند می شناختم. ایشان با ما کوه می آمد و از قبل هم با یکدیگر برخورد داشتیم و به شخصه برای آقای ایوبی احترام ویژه ای قائل هستم اما زمانی که ایشان به معاونت سینمایی آمدند، من هم در شورای عالی سینما بودم. به ایشان گفتم امیدوارم شما، ماها را خوب نشناسید که اگر بشناسید آن وقت ناچارید که مثل خود ما بشوید و دوباره اصل قضیه زیر سوال می رود. تا زمانی که نشناختید با حسن نیت می آیید و بعد آنقدر در گوش تان خوانده می شود و تلفن ها به شما زده می شود و آنقدر اتفاق های عجیب و غریب می افتد که بعد منتظرید دوره تان تمام شود و دنبال زندگی خودتان بروید! که متاسفانه می بینیم همین هم شد.

 

  • اینگونه به نظر می رسد که روند اتفاق های سال های گذشته، بر متن سینما هم تاثیر منفی گذاشته است

نمی خواهم دوباره مرده را چوب بزنم، اما ناگزیر باید مسائلی را بازگو کنم. دوران قبل از دولت یازدهم خیلی اتفاق ها افتاد، بستن خانه سینما در داوری نقش داشت، در تولیدمان نقش داشت، همه اینها به نحوی دست به دست هم داده بود تا سینمای مان متلاشی شود و در عمل سینمایی وجود نداشت.

 

  • به طور قطع این رکود هشت ساله روی زندگی شما هم تاثیر گذاشت

من در آن دوره فکر کردم کمی به خودم برسم بهتر است، البته نه به این معنا که خوش بگذرانم. صبح تا ظهر خانه بودم و ظهر به کوه می رفتم و ساعت ۱۰ شب برمی گشتم. در مسیر رفت و برگشتم خوشگذرانی نمی کردم و در همان طبیعت و کوهستان به ایرادهای خودم بیشتر فکر می کردم و حس های خودم را تقویت می کردم. اینکه چه باید بکنم و چه باید بشوم چون ما حق نداریم مثل آدم هایی که با روزمرگی زندگی می کنند، زندگی کنیم. ددلیلی هم ندارد که همیشه جلوی دوربین باشیم. چه لزومی دارد که ما همیشه کار کنیم. یک هنرمند واقعی باید سعی کند که همیشه بکر بودن خودش را برای تماشاچی حفظ کند. ما یک بخش از جامعه هستیم که اتفاقا قرار است بخش تاثیرگذاری هم باشیم، طبیعی است که به هر حال این مسائل روی کار سایه می اندازد.

فکر می کنم خیلی از آدم هایی که دست به قلم بودند، قلم شان به درستی روی کاغذ نمی نشست، در حالی که شیرازه کار در همان نوشتنش است، یعنی نطفه یک کار در نوشتن گذاشته می شود کارگردان خودش هزار مشکل در زندگی دارد و بازیگر هم هزار مشکل اقتصادی، روحی و روانی دارد.

همه این افراد باید حواس شان به این باشد که چگونه جرخ زندگی شان را بچرخانند، ما جدای از مردم نیستیم و خود مردم هستیم. اینجا هالیوود نیست که بازیگر برای یک فیلم دستمزد چند میلیون دلاری بگیرد و در قصر خودش زندگی کند، نه، ما کنار مردم حرکت می کنیم و فقط یک تفاوت داریم؛ اینکه یک مقدار در ویترین هستیم، وگرنه تفاوت آنچنانی نداریم. حتی احساس می کنم مسئولیت مان باید بیشتر از دیگر افراد جامعه باشد.

 

  • شما همواره در مسیر مردم قدم برداشتید. هر وقت حادثه ای برای مردم رخ داد، شما همدردشان بودید اما در مقابل هنرمندانی بودند که نه تنها این رویه را در پیش نگرفتند، بلکه در مقابل مردم ایستادند. این احساس وظیفه شما در قبال مردم از کجا شکل گرفت؟

من از جنس مردم هستم. همیشه یک دیالوگ فیلم مارمولک ورد زبانم است: «آخوندی شغل من نیست.» وقتی می گویند هنرپیشه، پسوندش شغل است، هنرمند، هنرنمایی می کند و پول می گیرد اما این اصل نیست. خدا را شکر می کنم که دست پرورده افرادی هستم که از قضا برای بعد از انقلاب نیستند.

از این طرف هم خیلی تجربه کسب کردم ولی چرا می گویم برای بعد از انقلاب نیستند؟ چون من سال ۴۸ بازیگری را شروع کردم و این موضوع به ۴۶ سال پیش بازمی گردد. در حالی که سه دهه از انقلاب گذشته است. در آن دوران افرادی بودند که باعث افتخار هستند. روحش شاد مهدی فتحی معلم بیان من بوده است، افتخار می کنم که آقای سمندریان استاد من بوده است.

من دست پرورده این افراد هستم. اینها در زندگی شان چه داشتند؟ خانواده سمندریان متلاشی شد؛ آقای سمندریان رفت، خانم روستا رفت، مهدی فتحی با آن وضعیت رفت! مهدی فتحی که یکی از بزرگترین بازیگران خاورمیانه بود نتوانست خودش را از بیمارستان جمع کند. زمانی که «ساتین» را در «اعماق گرکی» بازی می کرد، چهار ساعت نمایش بازی می کرد و شب با همان لباس به خانه می رفت و با همان لباس صبح به وزارت نیرو که کارمند آنجا بود، می رفت.

با همان لباس مندرس، پوتین بدون بند، پالتوی زهوار در رفته؛ یعنی با ساتین زندگی می کرد و برایش مهم نبود بیرون بیاید و بگویند که چرا عطرت را نزدی و لباس شیک نپوشیدی؟ لباس پوشیدن و شیک گشتن اشکالی ندارد ولی بازیگری برای خودش دنیایی دارد، آنها به ما این مسائل را یاد دادند چون از جنس مردم بودند. وقتی آقای سمندریان را می دیدید اصلا یادتان می رفت که ایشان استاد است. این آدم افتاده و خاکی بود و بکر بودن کار و دغدغه اینکه برای چی و چرا باید کار کند، برایش مهم بود. (ماهنامه تبار.۱۳۹۴)