سووشون بی حضور سیمین
سووشون بی حضور سیمین

  مسعود سلیمی/ نخستين باري كه چشمم به اسم سيمين دانشور افتاد، شهريورماه ۱۳۴۱ بود. در شماره دوم، به عبارتي در آخرين شماره كيهان ماه كه به همت آل احمد و همكارانش منتشر مي شد، دو ترجمه، يكي درباره كافكا و ديگري در ارتباط با يك نويسنده هندي با ترجمه سيمين دانشور ديده مي شد. […]

 

مسعود سلیمی/

نخستين باري كه چشمم به اسم سيمين دانشور افتاد، شهريورماه ۱۳۴۱ بود. در شماره دوم، به عبارتي در آخرين شماره كيهان ماه كه به همت آل احمد و همكارانش منتشر مي شد، دو ترجمه، يكي درباره كافكا و ديگري در ارتباط با يك نويسنده هندي با ترجمه سيمين دانشور ديده مي شد. در پشت جلد كيهان ماه هم چند كتاب تازه معرفي شده بود كه يكي از آنها «شهري چون بهشت» مجموعه ۱۰ داستان نوشته «دكتر سيمين دانشور» بود. كتاب را خريدم و به عادت هميشگي به ويژه به خاطر كنجكاوي از اينكه يك خانم آن را نوشته به سرعت شروع به خواندن كردم. اينكه اصلا از كتاب خوشم نيامد، اعتراف درستي نيست اما حال و هواي مردانه كتاب هايي كه اطرافم را گرفته بود؛ از مدير مدرسه تا مرد پير و دريا و خوشه هاي خشم، نگاهم را به سويي كشانده بود كه «شهري چون بهشت» در آن دوران نمي توانست ميخكوبم كند. چند ماه پس از خواندن «شهري چون بهشت» در آذر ۱۳۴۱ و در شماره ۵ مجله آرش، سيمين دانشور اين گونه نوشته بود: «نويسنده هايي كه هم سن و سال من اند و نيز خود من، قرباني ترجمه شده ايم چون كار رمان خريدار نداشت؛ كاري كه از دل ما برخاسته و از محيط مان الهام گرفته بود و آدم هايش از ولايت خودمان بودند، همه رو به ترجمه آثار غرب آورديم و جاي اينكه نويسنده باشيم، مترجم شديم…».
٭٭٭
خوب به خاطر دارم؛ يكي از روزهاي شهريور ۱۳۴۸ هفت سال پس از آشنايي با نام سيمين دانشور، تنگ غروب بود كه به عشق بوي حصير آب پاشي شده روي پشت بام و طاق باز خوابيدن و ستاره شمردن، با كتابي كه تازه خريده بودم، به خانه رسيدم. آن شب آخرهاي تابستان، حال و حوصله كتاب خواندن نداشتم، فقط دلم مي خواست براي درد دل كردن با ستاره ها به پشت بام بروم. از سر كنجكاوي كتاب را ورق مي زدم كه نگاهم روي يكي از صفحات چرخيد و از حركت باز ايستاد:
… يوسف گفت: «ببين چطور دست مير غضب را مي بوسند…» و چند سطر آن طرف تر؛ «اتاق شلوغ و گرم و پر از بوي اسفند و گل هاي مريم و ميخك و گلايول بود كه در گلدان هاي بزرگ نقره در گوشه و كنار از ميان دامن هاي خانم ها ديده مي شد. گل ها را از باغ خليلي آورده بودند…». از باغ خليلي فهميدم كه ماجرا در شيراز مي گذرد و هنگامي كه به صفحه ۱۴ رسيدم ، كم و بيش دستگيرم شد كه ماجرا به سال هاي اشغال ايران و هنگامه حضور قشون خارجي برمي گردد و نويسنده از دهان مك هامون ايرلندي حرف دلش را مي زند: «شما تك و توكي گل هاي ناياب داريد و چقدر خرزهره داريد كه به درد ترسانيدن پشه ها مي خورند و علف هاي نجيب كه براي بره ها خوبند…». به صفحه ۲۷۲ رسيده بودم و لطافت عشق بود كه در دل شب، ستاره ها را دربر گرفته بود و يوسف خطاب به زري مي گفت: «آفتاب افتاده بود روي موهايت. موهايت از دور رنگ بيد مشك شده بود…». چند صفحه بعد، اين زري بود كه مي پرسيد: «تو مي داني سووشون چيست؟» و يوسف مي گفت: «يك نوع عزاداري است، يعني سوگ سياوش…». فصل پاياني سووشون، فصل سوگواري و تشييع جنازه يوسف بود، لحظه هاي وداع، لحظه هاي غمباري خسرو، مينا و مرجان، يادگاري هاي سياوش كنار قامت سروگونه زري….
خسته بودم و چشم هايم بي تاب، صفحه ۳۰۶ پيش رويم بود، زري نامه تسليت مك ماهون ايرلندي را مي خواند: «گريه نكن خواهرم، در خانه ات درختي خواهد روييد و درخت هايي در شهرت و بسيار درختان در سرزمينت و باد پيغام هر درختي را به درخت ديگر خواهد رسانيد و درخت ها از باد خواهند پرسيد، در راه كه مي آمدي سحر را نديدي؟…»
كتاب را بستم، گرما روي پيشاني و شقيقه هايم مي دويد. عرق كرده بودم. دلم براي يوسف و زري، خسرو و مرجان و مينا، براي شيراز و براي سياوش تنگ شده بود…، كتاب را روي زمين گذاشتم؛ سووشون- نوشته دكتر سيمين دانشور
٭٭٭
۱۸ اسفند ۱۳۹۸ ، هشت سال پس از درگذشت خانم سيمين دانشور بار ديگر سووشون را ورق زدم، براي نمي دانم چندمين بار همان احساس و احترام و اشتياق ۴۶ سال پیش- در تابستان ۴۸ خورشيدي – نسبت به نویسنده یکی از ماندگارترين آثار ادبي ايران زمين و قهرمانان كتابش در وجودم زنده شد. خانم دانشور از زبان قهرمان كتاب مي گويد: «صداي پا كوبيدن اسب خسرو را در كوچه مي شنيدم؛ از پنجره به بيرون نگاه كردم؛ سكوت بود و هوا داشت تازه روشن مي شد؛ يك ملافه سفيد كه جابه جا با جوهر گل سنبل رنگ شده بود، مثل يك كفن خون آلود روي سحر كشيده شده بود. چشم ماديان كه به جنازه يوسف افتاد، گوش هايش را تيز كرد و پاهايش را چنان بر زمين كوبيد كه گويي بر طبل مي كوبد. زري احساس مي كرد كه بر قلب او مي كوبد… اشك از چشم هاي سحر سرازير شد…»
در ۱۸ اسفند ۱۳۹۱ هم نوشته بودم: از اين پس سووشون را بايد بدون حضور سيمين خواند…
٭٭٭
۱۸ اسفند ۱۳۹۸، هشت سال از درگذشت خانم دكتر سيمين دانشور گذشت؛ سال هايي كه به جاي برگزاري مراسم نقد و بررسي آثار اين نويسنده بزرگ ايران و ستايش از ياد و منزلت او، شكايت و دادگاه و ادعاي حق و حقوق ماترك مادي و معنوي ايشان در ميان بود و بس. تا جايي كه نگارنده مي داند و به ياد دارد، خانم ليلي رياحي پور، فرزند مرحوم خواهر خانم دانشور كه نويسنده بزرگ، او را مانند دختر خود به طور رسمي و احساسي مي دانست و بزرگ كرده بود، نزديك ترين و مورد اعتمادترين فرد به ايشان بود و من سال ها پيش و به مناسبت نگارش مطلبي در سالگرد مرگ آل احمد با خانم رياحي پور تماس گرفتم- خانم دانشور در قيد حيات بودند- و از احساس و علاقه اش به «سيمين خانم» بيشتر خبردار شدم. ذكر نام خانم رياحي پور، از اين جهت است كه پس از درگذشت خانم دانشور، مساله منزل مشترك ايشان با آل احمد از يكسو و بحث حق و حقوق آثار اين نويسنده از طرف ديگر به دادگاه كشيده شد و با وجود وصيتنامه رسمي كه از خانم دانشور برجاي مانده، فرد ديگري نسبت به آنها ادعاي مالكيت كرده بود.جاي تاسف دارد كه پس از مرگ بزرگان ادبيات و هنر ايران، به عنوان دو نمونه خاص، احمد شاملو و سيمين دانشور، ميراث آنها كه به فرهنگ ايران زمين تعلق دارد، اين گونه و از نگاه مادي مورد كشمكش قرار مي گيرد.