بزرگ بود و از اهالی امروز
بزرگ بود و از اهالی امروز

      مسعود سلیمی/   با پا گرفتن «سازمان کتابهای جیبی» در سال های پایانی دهه ۳۰ خورشیدی، تحول و تحرک زیادی در بازار کتاب ایران، شکل گرفت، اگرچه خیلی پیش تر، چاپ کتاب در قطع جیبی و به قیمت نسبتا ارزان، در بازار کتاب کشور شروع شده بود، به طور مثال می توان […]

 

 

 

مسعود سلیمی/

 

با پا گرفتن «سازمان کتابهای جیبی» در سال های پایانی دهه ۳۰ خورشیدی، تحول و تحرک زیادی در بازار کتاب ایران، شکل گرفت، اگرچه خیلی پیش تر، چاپ کتاب در قطع جیبی و به قیمت نسبتا ارزان، در بازار کتاب کشور شروع شده بود، به طور مثال می توان از افسانه نخستین دفتر شعر نیما در ۱۳۲۹ یا بیگانه آلبر کامو با ترجمه آل احمد و خبره زاده که کانون معرفت واقع در شماره ۶ خیابان لاله زار (که چاپ چهارم آن به تاریخ ۱۳۴۵ آن را در اختیار دارم) نام برد. از مشخصه جالب و در عین حال معنی دار حضور این نوع کتاب ها به تیراژ بالا (۵ تا ۱۰ هزار جلدی) و قیمت پایین آن ها برمی گردد.

«نمونه های شعر آزاد» که «۴۸ اثر از ۱۷ شاعر نو» را در بر دارد، یکی از چند عنوان کتاب جیبی است که هنوز در کتابخانه ام باقی مانده است. کتاب با تیراژ ۱۰۰۰۰ نسخه در شرکت افست در ۱۳۴۰ و در تهران به چاپ رسیده که قیمت پشت جلد آن هم ۲۰ ریال است. در مقدمه آمده است: «امروزه شعر فارسی به لحاظ وزن دو گونه است، گونه ای شعر عروضی که وزن مصراع های آن برابر است و گونه ای دیگر شعر آزاد از قید عروض که وزن مصرع های آن برابر نیست. بنیاد گذارنده نوع اخیر، نیما و تاریخ پیدایی آن در نخستین دهه قرن چهاردهم هجری شمسی است…»

با موجود این که مثل همه دانش آموزان آن سال ها، با شعر در کتاب های فارسی با سروده های جاودان بزرگانی چون سعدی، حافظ، فردوسی، منوچهری، رودکی و عراقی آشنا شده بودم، اما به واسطه هم جواری بادایی شاعرم، برخی آثار شاعران معاصر و … نوسرای کشور هم کم و بیش می شناختم، اما واقعیت این است که این کتاب، حدود ۱۷۰ صفحه ای بود که حس و حال مرا با شعر نوین ایران زمین آشنا کرد.

تا آن زمان، میانه های سال ۴۰ خورشیدی، چندتایی از سروده ای شاعرانی چون شاملو، مشیری، اخوان و نیما را خوانده بودم، اما آشنایی واقعی من با شعرهای فروغ فرخزاد به یمن حضور «نمونه های شعر آزاد» آغاز شد. این کتاب در واقع، مجموعه ای متنوع از منظر فرم و محتوا را عرضه می کرد، چراکه در کنار شعر معروف «باران» اثر ماندگار گلچین گیلانی که با وجود شکسته بودن مصرع ها، از وزن آهنگ داری برخوردار است، آثاری از نیما، شعرهایی در اوزان کلاسیک از توللی و خانلری هم دیده می شود.

٭٭٭

برای نخستین بار در میانه های سال ۴۰ خورشیدی، نخستین شعر از فروغ فرخزاد را خواندم، شعری عاشقانه، رمانتیک که با وجود عدم تساوی مصرع ها، واجد اوزان کلاسیک بود؛ با امیدی گرم و شادی بخش/ با نگاهی مست و رویایی/ دخترک افسانه می خواند/ نیمه شب در کنج تنهایی.

دختری با آرزوهای طلایی در انتظار شاهزاده ای با اسب سفید؛

بیگمان روزی ز راهی دور/ می رسد شهزاده ای مغرور/ می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر/ ضربه سم ستور باد پیمایش…

تاریخ سرایش شعر، شاعری شاعری ۲۳ ساله را معرفی می کند که باوجود محتوای رمانتیک کارش، از ویژگی هایی استفاده می کند که نشانه هایی از جسارت و نوآوری را به رخ می کشد.

٭٭٭

فروغ با انتشار سه مجموعه به نام های اسیر، دیوار، عصیان، اگرچه مهر شاعری خود را در ادبیات گسترده ایران زمین کوبید، اما باوجود برخورداری شعرهایش از قالب و رنگ و بوی نیمایی، کارهایی نبودند که باعث ماندگاری او شوند، اما انتشار «تولدی دیگر»، «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» کافی بود  تا نام فروغ فرخزاد، نه به عنوان یک زن که به عنوان یک شاعر در تاریخ ادب و هنر ایران، ماندگار شود.

٭٭٭

فروغ در شعر مرداب این گونه آغاز می کند؛

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت/ دیده را طغیان بیدادی گرفت/ دیده از دیدن نمی ماند دریغ/ دیده پوشیدن نمی داند دریغ. و بعد در سفری به تحول درونی و دگرگونی در فرم و محتوا به «در غروبی ابدی» می رسد؛ روز یا شب؟/ نه ای دوست غروبی ابدیست/ با عبور دو کبوتر در باد/ چون دو تابوت سپید/ و صداهایی از دور از آن دشت غریب/ بی ثبات و سرگردان همچون حرکت باد.

بدون تردید آشنایی ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز معروف و همکاری با او، باعث تحول فکری، ذهنی و ادبی در فروغ شد، به عبارت بهتر، دوره تازه، هرچند کوتاه، اما پربار زندگی شاعر آغاز گردید.

٭٭٭

در میانه های دهه ۳۰ و آغاز دهه ۴۰ خورشیدی، بخشی از زندگی من در محدوده میدان راه آهن و خیابان های اطرافش و در درازنای خیابانی پر خاطره و طولانی که امروز ولیعصر نام دارد، گذشت. در این گذشتن، جای جای خیابان های فرعی و کوچه های این سوی و آن سوی این خیابان  در خاطر من هم چنان زنده هستند. یکی از این خاطره ها به چهارراه گمرک امیریه و ضلع شرقی آن برمی گردد؛ عکاسی ترقی و کوچه ای که در کنارش بود، در انتهای کوچه دبیرسان پیر نیا و چسبیده به آن خانه پدری فروغ فرخزاد و کمی پایین کوچه، منزل عمه و آن سوی خیابان زیر بازارچه مشیرالسلطنه خانه عمویم بود و به خاطر این همه قوم و خویش، من بارها و بارها از کنار عکاسی ترقی و کوچه پیرنیا در حال آمد و رفت بودم.

٭٭٭

دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۴۵، من دانشجوی دانشگاه حقوق و علوم سیاسی بودم، ساعت حدود ۶ یا ۶:۳۰ بعداز ظهر بود، در زنگ تفریح میان دو کلاس، تریای معروف دانشکده، طبق معمول از دانشجویان به سیاهی می زد که خبری، پچ پچ کنان دهان به دهان چرخید؛ فروغ فرخزاد تصادف کرده است و فردای آن بعداز ظهر بود که خبر تکمیل شد؛ فروغ فرخزاد درگذشت.

٭٭٭

در این نوشته، قصد نقد و بررسی آثار فروغ را ندارم، چراکه فرصت دیگر و مجالی دیگر را می طلبد، غرض فرصتی است تا طبق معمول در باغ خاطره، قدم زده باشم!

نوشته را با بخش کوچکی از سروده سپهری در رثای فروغ به پایان می برم:

بزرگ بود/ و از اهالی امروز بود/ و با تمام افق های باز نسبت داشت/ و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.