در انتظار ايران بانو
در انتظار ايران بانو

  مسعود سلیمی/ در قصر باشكوه آژي دهاك، پسر هوخشتره شور و غوغايي برپاست، همه بزرگان از گوشه و كنار سرزمين پهناور ماد به مناسبت خواستگاري نوه شاه بزرگ گردهم آمدهاند. فرستادگان بخت النصر فرمانرواي مقتدر بابل پس از عرض بندگي، هداياي خود را تقديم مي كنند. قرار است با پيوند ميان ماد و بابل، […]

 

مسعود سلیمی/

در قصر باشكوه آژي دهاك، پسر هوخشتره شور و غوغايي برپاست، همه بزرگان از گوشه و كنار سرزمين پهناور ماد به مناسبت خواستگاري نوه شاه بزرگ گردهم آمدهاند. فرستادگان بخت النصر فرمانرواي مقتدر بابل پس از عرض بندگي، هداياي خود را تقديم مي كنند. قرار است با پيوند ميان ماد و بابل، صلح و دوستي برپا شود.
نوه شاه بزرگ با لباس سفيد بلند و تاج جواهرنشان كوچكي كه بر سر دارد، مانند نگيني مي درخشد اما در چشم هاي زيبايش، غمي آشكار موج مي زند. آميتيس از اين ازدواج خشنود نيست، او دوست ندارد سرزمين خود را ترك كند اما به خاطر مصالح قومي و خانوادگي به چنين درخواستي تن مي دهد.
كمي دورتر از جايگاه سلطنتي، سربازان برگزيده گارد شاهي صف بسته اند. جلوتر از همه فرمانده جوان و بلندقدي ايستاده كه يك لحظه چشم از آميتيس برنمي دارد. او به خود جرات داده تا عاشق خاموش نوه شاه بزرگ باشد و نمي داند كه در دل آميتيس هم آتش عشق فرمانده جوان شعله ور است.
آميتيس با فرستادگان مخصوص بخت النصر به بابل مي رسد. او كه در سرزميني پوشيده از گل، گياه و سبزي بزرگ شده، زندگي در منطقه كوهستاني و فلات خشك بابل را برنمي تابد. دوري از سرزمين اجدادي و خاطره عشق ناكام، آميتيس را به بستر بيماري مي كشاند. بخت النصر براي رضايت خاطر همسرش، فرمان ساختن باغ هاي معلق سميراميس و ديواره هاي بابل را مي دهد تا به خيال خود هواي سرزمين ماد را از سر او بيرون كند. اما تلاش فرمانرواي مقتدر بابل روح و جان آميتيس را آرام نمي كند. او كه دلبستگي هاي قومي، خانوادگي و عشق خود را در سرزمينش جا گذاشته، براي رفتن بيقراري مي كند. شدت بيماري و دلتنگي به جايي مي رسد كه راه نفس را بر آميتيس مي بندد.
فرمانده جوان گارد شاهي با ابراز لياقت و شجاعت، روزبهروز مقام و اقبال بلندتري مي يابد و نامش در سراسر سرزمين ماد بلندآوازه مي شود اما ياد و خاطره آميتيس آنچنان با تار و پود وجودش در هم پيچيده كه هيچ چيز و هيچ كس برايش جلوه نمي كند.
با رسيدن خبر مرگ نوه شاه بزرگ، سرزمين پهناور ماد يكپارچه در اندوه غرق مي شود و فرمانده نامآور گارد شاهي كه مرگ آميتيس را باور ندارد از مقام، پول و شهرت دست برمي دارد، كفش آهنين مي پوشد و در جست وجوي عشق دشت ها را زيرپا مي گذارد، كوه ها را در هم مي نوردد، با ضحاكيان مي جنگد، با سياوش از آتش گذر مي كند و با آرش كمان مي كشد، از دماوند، الوند و تفتان بالا مي رود، آمودريا، دجله و فرات را مي شكافد و دل به خزر و خليج فارس مي سپارد. فرمانده عاشق پيشه در جست وجوي گمشده در دل زمان و مكان سفر مي كند.
روز، آخرين نفس هايش را مي كشد، جايي آن سوي خليج فارس، مردي دلتنگ غروب هاي خرمشهر و نخل هاي كناره كارون، مردي عاشق پيچ و خم هاي جاده شمال، سپيده دم هاي انزلي وچمخاله، كنار آب نشسته و دست در دست ايران بانو، خورشيد مس گرفته را تماشا مي كند.
آوايي در دور دست، سكوت را در هم مي شكند، امان از روز بي رويا، امان از شهر بي عابر…
نگاه مرد، ناخودآگاه به ساحل راه مي گيرد و سايه اي در قاب نگاهش مي نشيند. ايران بانو، دست مرد را مي فشارد و اندكي بعد قامت بلندي پيدا مي شود. ايران بانو برمي خيزد و مي گويد: دوستم آميتيس … طنين صداي با صلابت ايران بانو دل شب را مي شكافد. چيزي درون مرد مي جوشد، او به احترام ايران بانو و آميتيس از جا بلند مي شود.
موجي بلند زيرپاي مرد را مي شويد، چشم هايش را باز مي كند، ايران بانو و آميتيس رفته اند. آوايي از نزديك دست به گوش مي رسد، دست هاي عاشق تو، منو از نو تازه كرد. آواز قطع مي شود، صداي موج مي ماند و تاريكي. طعم نمك، طعم دريا، بوي ماهي، بوي شن و غربتي غمناك كه ساحل را دربرمي گيرد. كورسويي از دل شب نمايان مي شود. در انتظار ديدن دوباره ايران بانو، مرد زمزمه كنان پاي درآب مي گذارد:
اي دل اگر عاشقي در پي دلدار باش
ميان ماندن و رفتن،
سفر عشق را پاياني نيست