در کوچه باغ های بهشت بخش اول
در کوچه باغ های بهشت بخش اول

مجید عابدینی راد وای، اگر بدونی رضا چه خواب قشنگی چند شب پیش دیدم! این قدر جای زیبا و کمیابی بود که نمی دونی؛ عین کوچه باغی های توی بهشت! باور کن اگه همه جاهای زیبایی که توی عمرم دیده ام رو در کنار هم در ذهنم ردیف کنم، باز هم به پای شکوه و […]

مجید عابدینی راد
وای، اگر بدونی رضا چه خواب قشنگی چند شب پیش دیدم! این قدر جای زیبا و کمیابی بود که نمی دونی؛ عین کوچه باغی های توی بهشت! باور کن اگه همه جاهای زیبایی که توی عمرم دیده ام رو در کنار هم در ذهنم ردیف کنم، باز هم به پای شکوه و عظمت اون فضای سرسبز بهاری با هزارها شکوفه های رنگارنگ از هر نوع ِ توی این خوابم، نمی رسه! تازه غریب تر از همه این که اون جا، راه آشنای رفتن به خونه خودم هم بود!
رضا نوشت: خوش به حالت که خواب های به این قشنگی می بینی! حتماً در پیش زمینه اش هم برات باید اتفاقاتی از نوع خارق العاده هم پیش اومده باشن! حتم دارم اینبار هم باید خبری از محبوبه دریافت کرده باشی، نه؟
نوشتم: خب اون که آره. چون سر شب محبوبه بهم نشون داده بود که از نوشته ام، که توش از عشقم بهش حرف آورده بودم، خوشش اومده! بعد هم در مجموع توی این روز ها داشتم به میزان عشقم به او و برنامه سفر مشترکمون در قصه های عاشقانه نظامی فکر می کردم. از طرفی هم به نیاز به استراحت و رهایی از بعضی دغدغه های زندگی و خلاصه خوشحالی از امکان فائق اومدن در کار بزرگ بررسی هایی که سالهای زیادی در سر داشته ام می اندیشیدم… این ها همشون پیش زمینه دیدن این خوابم بود که می خواستی بیشتر ازش بدونی! در ضمن این خواب برام درس های گنده ای هم از زبان ناخودآگاه و درستی و تأیید نظریاتی که از شیوه زبان خواب، که پیش از این برات ازش تا حدودی گفتم، داشت.
رضا نوشت: خود این که خونه و زندگیت هم توی همچی فضای رؤیایی و بهشت گونه ای در خواب قرار داشته باشه، خیلی معنی داره، مگه نه؟
نوشتم: آره. اما اون خونه یه فضای آپارتمانی مربوط به ده تا بیست سال پیش بود، که در شهر قدیمی «سنت اووان»، در شمال پاریس و در کنار رود سن قرار داشت! خانه ام درست در کنار کاخی قرون وسطایی بود؛ باغ هایی دلگشا در اطراف این کاخ بسیار زیبا و با اُبهت سامان داده شده بودن که به سبک خاص باغ های فرانسوی و به خصوص ورسای طراحی شده بودن! همیشه در نظرم اون کاخ دو طبقه و باغ های پیرامونش درست حالت ادامه آپارتمان خودم رو داشت…. توی اون دوره ده ساله ای که اون جا می نشستم هر روز به باغم و کاخم سر می زدم اما خب برای خواب شب ها به آپارتمان خودم می رفتم…!
اقامتم در این خانه درست مصادف شد به دوره ای که به کار و بررسی و تصحیح دیوان حافظ می پرداختم و پیرامون روشی نو برای بررسی حرف عشق فکر می کردم و می نوشتم. دیگه در زمره پیش زمینه های خوابم این خوشحالی هم بود که توی چند روز اخیر دوباره کل خسرو و شیرین رو با سهولت بیشتری بررسی و تنظیم کردم! رضا، راستش اینه که من رابطه ام با محبوبه رو خیلی با فرهاد و عشق بزرگش به شیرین مقایسه می کنم و با اوست که احساس نزدیکی بیشتری دارم!
رضا نوشت: من که خیلی از رابطه غریب شخصیت های مورد نظر نظامی، درست و حسابی سر در نمی آرم!؟ دخترم پارسال گاهی شب ها بعضی از قسمت هاش رو می خوند!
نوشتم: می دونی، نظامی به نظر من توی این کتاب از دو شخصیت ِ از جنبه هایی متفاوتِ در درون خودش، که یکی شون خسرو منشانه و شازده وارانه باشه، و اون یکی دیگه که هنرمندانه و عاشق پیشه وارانه، مثل فرهاد باشه، حرف آورده! خب شیرین هم که حکم آفاق درون و ضمیر پنهان خودش رو براش داشته که در آخر کتاب به عشقش به او اقرار می کنه! می دونی من هم چون با محبوبه توی همچی دنیایی هستم، حرف های نظامی رو خیلی خوب می فهمم! یادته که بهم گفتی من و محبوبه در جایی در کنار واقعیت، باهم داریم زندگی می کنیم! به نظرم خیلی واقعاً درست گفتی! شاید جدا افتادگی از زمان رو هم باید بهش اضافه کنی! رضا نوشت: پس تو می خوای بگی که شیرین هم در نهایت یک جزوی از وجود درونی خود نظامی بوده. شاید هم در عین حال او براش یه جورهایی مربوط به چهره ای آشنا در زندگی خصوصی خودش هم بوده باشه! آدم چه می دونه!
نوشتم: می دونی به هر حال شیرین براش چهره ای غیر قابل دسترس بوده! یعنی درست کسی که می تونسته در جایگاه ناخودآگاه یا ساقی درونش قرار بگیره و فقط توی خواب و بیداری براش محرک عشق و خلاقیت های دائم باشه! اگه اون تکون های انگیزه رسان از درون نباشه که اصلاً زندگی بی معنی و بی شور و هیجان می شه! اون هم برای یه شاعر! قبول نداری؟
می خوام بگم که آخرش عاشقی ِواقعی ِ از همه داغ تر توی سر و وجود خود نظامی می گذشته. تازگی ها من سعادتی که با محبوبه دارم رو خیلی مورد به مورد با عشق های نظامی می سنجم! ببین در نهایت توی همین سه سالی که محبوبه هوام رو داشته و کماکان داره، من رو به همه نیت هایی که توی کارام داشته ام رسونده! او برام نماد کار راه انداز ترین و وفادار ترین زن هست که بی دریغ دوستی ای که از اون بزرگتر امکان نداره رو با من نگه داشته…! آره یک دوست مراقب!
رضا نوشت: ببینم یعنی در مورد لیلی هم همینطور بوده، و به نظرت تمام مجنون صفتی ها به خود نظامی بر می گرده؟!
نوشتم: خب آره. ببین دفعه پیش مگه خودم برات از اشتیاق و خواستن ها و همه جنب جوش هام در ارتباط با محبوبه نگفتم، که حالتی مجنون وار رو به خودش گرفته! خب نظامی هم قصه اش با لیلی رو جوری سامون داده که او براش بعنوان زنی دسترس ناپذیر باقی بمونه! می دونی که بهترین نمونه درس او روی دسترس ناپذیر بودن یار، که همون جایگاه ناخودآگاه باشه، توی قصه شاه سیاهپوشان و مه پیکر خارق العاده اش اومده!
توی هر دو مورد قصه های لیلی و شیرین هم می بینیم که پیوند نهایی بین شخصیت ها فقط با مرگ میسر می شه…! غیر از اینه!؟ از همین دو روز پیش هم که دوباره لیلی و مجنون رو از سر دارم مرور و تنظیم می کنم باز خودم رو خیلی به مجنون نزدیک می بینم!
رضا نوشت: آهان. الان بهتر می فهمم که چرا تو هم همون سیاق نظامی رو در پیش گرفته ای! چون آخرش تو هم از عشق فقط نیروی خلاقانه اش و همه اون انرژی حیاتی ای که برات به وجود می آره رو می خوای!
نوشتم: آره دیگه. اگه نگاهت به دنیا تصنعی و از روی بازی در آوردن نباشه، موقعیت پیش اومدن عشق هایی به این بزرگی رو آدم به راحتی که نه، اما می تونه با صبوری و خودسازی به دست بیآره! چون مسئله رضا جون، در نهایت بین خودت و خودت می گذره! می دونی خب آخه اون جایگاه ناخودآگاه هم نماد و معرف واقعی عشق توی وجود خود آدمه! خب من دلم می خواد اون جایگاه درونی ام همه خصوصیات عالی، و زیبایی خارق العاده محبوبه رو داشته باشه! متوجه ای؟
رضا نوشت: پس تو جلو جلو، راه به بهشتی این دنیایی رو، با داشتن محبوبه در کنارت، که برات دیدن خواب های این چنینی رو دامن می زنه، پیدا کرده ای! عجب سعادتمندی ای! خوش به حالت!
نوشتم: برای من ملاک فقط توی ذهنیت دنیایی بهشتی بودن از نظر تصویری نیست، بلکه محبوبه برام یه جوری چسبندگی به زندگی و نشاط دائم و کیف بری از هستی رو بوجود می آره!
می دونی این لیلی ست که مجنونی دوست داشتنی، که غزلیاتی دلربا براش می گه، رو می سازه! بعد هم، برا لیلی، چی بالاتر از مورد عشقی به این بزرگی قرار گرفتن! این دو تا قصه نظامی با این که در ظاهر صورتی تراژیک دارن، اما با این نگاه خاص، در باطن بسیار با عظمت و زیبا و موفق آمیزن!
وقتی نوشته های نظامی رو‌ می خونم، می بینم این شور و غوغا های عاشقانه تنها دارن در ذهن زیبای خود او جریان پیدا می کنن! سعادتمندی ای که در واقع براش نظیری هیچ جور دیگه ای نمی شه پیدا کرد! خب دنبال راه این بزرگان افتادن هر کس رو می تونه توی همین خط سعادتمندی بیاندازه!
رضا، من تازگی ها به خودم می گم کاشکی از اول ِ زندگیم، محبوبه رو با خودم داشتم و اسمم به عنوان سعادتمند ترین مرد تاریخ روی همه دلها ثبت می شد! بعد یک دفعه می بینم اصلاً سن‌ و سال ِ کمی که او داره، با این کاشکی گفتن من، جور در نمی آد! به نظرم توی عالم عشق ورزی هم، که بهترین نوع خودسازیه، باید پله پله چیز یاد گرفت و متحول شد! من هم که بهت گفتم، حدود ده سالی بیشتر نیست که با نظامی به عشق های از نوع رمانی متوسل شده ام، اونم با نیتی کاملاً هدفمند!
می دونی خود انتخاب طرح سامان آوری در آثار نظامی که به بزرگی یه کوهه، راه رو به عشقی به همون اندازه بزرگ می بره! ببین چطور وضع من از یه حالت کمی مأیوسانه دو ماه پیش به یک باره به وضعیت تا حد زیادی خوش بینانه امروز متحول شد! امروز حتم دارم که تونسته ام به راه حلی نهایی و همه جانبه برای گرد زدایی از آثار این بزرگان بالاخره برسم…!
ادامه دارد…
پاریس ۲۷ ژوئیه ۲۰۲۱